تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند ششم
تاریخ : یکشنبه 23 تیر 1392 | 10:32 قبل از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss
سلاااااااااااام دوستان!!من رو بابت تاخیر در گذاشتن بند ها عفو بفرمایید چون واقعا وقت تایپ کردن ندارم!!تازه فعلا نتم هم قطع شده و من در شرایط خفقان باری پست میذارم که نگو و نپرس!!!سایت مدرسه یه روز بازه ده روز بستس!اون مدتی هم که بازه همش 5 دقیقس و من کلی بدبختم و حتی وقت نمیکنم به نظرات شما عزیزان جواب بدم!!در هرصورت  منو ببخشید!
خب این بند غمگینه!البته غم و جریانی که از این بند شروع میشه،انگشت کوچیکه اون اتفاق مهم در بند شانزدهم هم نیست!پس زیاد خودتون رو نگران نکنید و انرژی ناراحتیتونو بذارید برای بند 16 به بعد!!راستی اتفاقی که در این بند می افته کاملا منطبق با حقیقته و در سال 2006 همچین اتفاقی واقعا افتاده(داستان هم الان در سال 2006 هست)البته من با تخیلات خودم کمی تغییرش دادم اما اصل قضیه واقعیه!
راستی مدل موها و قیافه های اعضای سوپر جونیور در داستان طبق زمانبندی واقعی نیستا!!یعنی اون قیافه ای که در سال2006 داشتن،تو داستان اینطوری نیست و مثلا ایون مدل موهاش قهوه ای رنگ و تقریبا مدل موی کلیپ opera هست!یا دونگهه که موهاش مشکیه وگاهی تو صورتشه و گاهی میده بالا!پس حواستون به این نکات باشه ها!!!
خب واینسید اینجا بر و بر منو نگاه کنید!بدویید ادامه دیگه...!!زود تند سریع!!!


"بند ششم"(5 روز بعد...)
روی پل نشسته بودم و به رودخانه تاریک و بزرگ زیر پایم خیره شدم.رودخانه مرکز شهر!
بعد از گذشت دقایقی آمد...
ا_اینم بستنی شکلاتی!
ن_تو هم شکلاتی گرفتی؟!
ا_معلومه!میدونی چیه؟!من تو این دنیا هیچی رو با تو عوض نمیکنم بجز یه چیز که از تو خیلی برام با ارزش تره...
لحنش خیلی جدی بود...گفتم:حالا چی هست؟؟
ا_بستنی شکلاتی!!!!!!!!
ن_الان من باید بخندم؟!؟!
ا_این اجازه رو بهت میدم که از خنده منفجر بشی!!
خواستم جوابی بدهم که در همین لحظه گوشی اش زنگ خورد.آن را از جیب شلوارش بیرون کشید و گفت:لی توکه!
وبعد تماس را وصل کرد:بله؟!لیدر عزیز چه خبرا؟!
_.......
_الو؟؟لی توک؟؟؟
_.......
_الو؟؟؟چرا حرف نمیزنی؟؟لی توک....؟؟ببینم داری گریه میکنی؟؟؟؟
_.......
_چی؟؟نمیفهمم...یه دقیقه آروم باش عین آدم حرف بزن...چی؟؟
_.......
ا_دونگهه؟اونو چکارش داری؟؟؟
_.......
ا_رفته فروشگاه برای باباش هدیه بخره.خبر داری که...پس فردا....لیییی تووووووووک!!!چته؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_.......
ا_خب حرف بزن ببینم چی شده چرا فقط گریه میکنی کفریم کردی...؟؟؟؟؟؟؟؟
(نگرانی سرتاپایم را فراگرفت و مضطرب شدم...یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟؟؟)
_.......
ا_خب...بابای دونگهه چی؟؟؟
_........................................................................................................................................
ا_چ....چ....چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...
حالت صورتش به کل تغییر کرد و رنگ چهره اش پرید.گوشی را بدون قطع کردن آرام از کنار گوشش پایین آورد و مثل مجسمه به رو به رو خیره شد...کاملا در شوک فرو رفته بود...
دست و پایم یخ زد...از اینکه بپرسم چه اتفاقی افتاده میترسیدم...ولی گفتم:ایون...چی شده؟؟؟
پاسخی نیامد و همانطور خشک مانده بود.تمام بدنم میلرزید...به بازویش زدم...
ن_ایون...باتوام حرف بزن.بگو چی شده؟؟؟ایوووووووووون!!لی توک چی بهت گفت؟؟؟؟؟
اشکی از گوشه چشمش به آرامی پایین لغزید و هنوز هم همانطور مانده بود...
ن_وای...ایون چی شده؟؟؟؟چته؟؟؟(تقریبا داد زدم...)لی توک چی بهت گفت حرف بزن!!!!!!!!!
اصرار هایم فایده نداشت!هر چه بود خودم باید از زبان لیتوک میشنیدم...گوشی را ازدستش کشیدم و دیدم لی توک خودش قطع کرده.شماره اش را گرفتم...
ن_الو؟؟لی توک؟سلام.چی بهش گفتی اینطوری خشکش زد؟؟چی شده؟؟؟
صدای هق هق آرامش به وضوح شنیده میشد...اعصابم بهم ریخت و داد زدم:با توام!!!!!!حرف بزن!بگو چه اتفاقی افتاده؟؟؟
ل_راستش...بابای دونگهه امشب فوت کرد...
خون در رگ هایم یخ زد...مداوم پلک میزدم و دلم نمیخواست جمله ای که شنیدم را هضم کنم...پس از چند ثانیه مکث گفتم:منظورت چیه؟؟؟؟؟آخه....یعنی چی؟؟؟
******
(چند ساعت قبل_گوینده:لی توک)
در اتاق موسیقی مشغول مرتب کردن برگه ها بودم که موبایلم زنگ خورد.تماس را وصل کردم...
ل_الو؟
_الو؟؟؟سلام!جناب لی توک؟؟
ل_بله خودم هستم.شما؟؟؟
_من...خب....راستش....آخه گفتنش یخرده سخته....
ل_بفرمایید خانوم راحت باشید
_من پرستار آقای "لی" پدر لی دونگهه هستم.
ل_آه حال شما خوبه؟!اتفاقی افتاده که به من زنگ زدید؟!
_نه خب...
ل_پروازتون زودتر انجام شد؟؟آها حتما شماره دونگهه رو گم کردید و میخواید!لطفا یادداشت کنید...
_نه نه من با خود شما کار داشتم...
ل_چه کاری؟؟؟
_من یه آدرسی رو به شما میدم...میشه ازتون خواهش کنم هر چه سریع تر خودتون رو به این آدرس برسونید؟؟؟لطفا نپرسید چرا و چه اتفاقی افتاده....وقتی بیاید براتون توضیح میدم...
ل_خیلی خب....آدرس رو بدید....
بعد از گرفتن آدرس با تمام سرعتی که در توانم بود خودم را به محل مورد نظر رساندم.خانه ای قدیمی ساخت و متوسط.زنگ را بصدا درآورده و داخل شدم.آرام به سمت در ورودی قدم برمیداشتم که دختری جوان به حیاط آمد.جلورفتم...
ل_سلام!
_سلام!بفرمایید داخل....
در همین حین که همراهی اش میکردم پرسیدم:نمیگید چرا من اومدم اینجا؟؟؟
سر جایش ایستاد و چند لحظه ای پشت به من مکث کرد.سپس به سمتم برگشت و گفت:حال آقای "لی" خیلی بده...دکترا کاملا قطع امید کردن و هر لحظه ممکنه اتفاق بدی بیفته...برای همین ما چند روز زودتر از زمان موعود به سئول اومدیم...
به گوش هایم شک کردم...خدایا...من چه میشنیدم؟؟؟؟؟؟گفتم:آخه...مگه شما تلفنی نمیگفتید که حالش خوبه و وضعش رو به درمانه؟؟؟؟؟؟؟
_بله...به خواسته آقای "لی" اون حرف هارو برای نگران نکردن دونگهه میزدیم...
ل_وااااااای خدای من....پس الان باید هر چه سریع تر خبرش میکردید که بیاد و پدرشو ببینه....پس چرا معطلید؟؟؟؟اصلا خودم زنگ میزنم...
در حالیکه اشک میریخت،با دو دستش دستانم را محکم گرفت و مانع شماره گیری شد و گفت:نه...خواهش میکنم زنگ نزنید...خود آقای "لی" خواستن به دونگهه هیچی نگیم...خواهش میکنم...
ل_ولی آخه اینجوری که نمیشه...!اون آرزوی دیدن پدرشو بعد از پنج سال دوری داره!من نمیتونم این خیانت رو در حقش بکنم...هرگز نمیذارم این اتفاق بیفته....
_بهتون التماس میکنم این کارو نکنید و فقط بیاید داخل و ایشون رو ببینید...حرفایی هست که باید به شما زده بشه...خواهش میکنم به حرفم گوش کنید...
دستم را کشید و مرا به داخل برد...
آرزو داشتم هیچ وقت با صحنه ای که دیدم روبه رو نشوم...پیرمرد بیچاره تمام بدنش کبود شده و صورتش قرمز و متورم و کبود بود...بیماری آنقدر در عمق جانش نفوذ کرده بود که از وی تکه ای گوشت کبود و پژمرده ساخته بود...جلوتر رفته و پایین پایش نشستم و دستش را به دست گرفتم...سرفه های وحشتناکی میکرد...به سختی و با کلی نفس زدن گفت:ل...لی توک...خودتی؟؟خوشحالم که اومدی....
ل_سلام پدر جان...
به زحمت کلمات را درکنار هم میچید و سرفه ها و نفس تنگی های مداوم امانش را میبرید...با این حال ادامه داد:به نظر میرسه ساعت های آخر عمرمه...دیگه تحمل موندن رو ندارم...ازت خواستم بیای تا...بیای تا درباره پسرم باهات حرف بزنم...
ل_گوش میدم پدر جان...
باصدایی خسته گفت:دونگهه من بجز من تو این دنیا کسی رو نداره...من خیلی نگران زندگیشم...میخوام تو مسیری قدم بذاره که توش خوشحال باشه.لی توک!ازت میخوام بعد از من مثل یک برادر بزرگتر هوای پسرمو داشته باشی و نذاری غصه بخوره...جای من بهش محبت کن.در کنارش باش و همیشه باعث شو احساس امنیت بکنه.بهش بگو گرچه نتونستیم همو ببینیم اما پدرت عاشقته...
پیرمرد با تمام وجود اشک میریخت و من هم پا به پایش اشک میریختم...دستانم را محکم فشار داد و مثل آدمی که دیگر رقمی برای حرف زدن و بودن و ماندن نداشته باشد گفت:لی توک!مواظبش باش...نذار احساس بی کسی بکنه...براش برادری کن پسرم...
ل_این جوری نگید پدر جان!شما باید حالتون خوب بشه و خودتون ببینیدش...حتما باید ببینیدش!خواهش میکنم این حرفا رو نزنید...دونگهه باید شما رو ببینه.من باید خبرش کنم...
دستم را محکم گرفت و گفت:نه....نه...زنگ نزن.ازت خواهش میکنم...اذیتم نکن...
با لحنی گریان گفتم:آخه چرا؟؟؟؟؟خواهش میکنم....
_نه....زنگ نزن خواهش میکنم بهش خبر نده...نمیخوام منو تو این شرایط ببینه....خواهش میکنم اذیتم نکن
ناگهان به طرز وحشتناکی شروع به سرفه کردن کرد...ترسیدم و داد زدم:پرستااااااااااار....پرستااااار....پدر... توروخدا بمونید....پرستااااار...
پرتار خودش را رساند و هر کاری از پسش یر آمد انجام داد...سینه پیرمرد را محکم فشار میداد اما....دیگر کار از کار گذشته بود...
صدای وحشتناکی از گلویش خارج شد و تمام کرد...
نمیخواستم باور کنم...نبضش را گرفته و سرم را روی سینه اش گذاشتم اما...واقعیت تلخ تر از این حرف ها بود...پرستار روی زمان زانو زده و بلند گریه میکرد...پیشانی پیرمرد را بوسیدم...اشکهایم صورتش را خیس کردند...پس از مطلع کردن مامورین سرد خانه،بعد از چند دقیقه خود را رساندند و وی را بردند...
******
وقتی لی توک همه قضیه را تعریف کرد،مات و مبهوت به روبه رو خیره شده بودم...باورش سخت بود...خیلی سخت!!اشک هایم سیل وار گونه هایم را خیس میکردند...گفتم:آخه...چرا؟؟؟؟به دونگهه میخواید چجوری بگید...؟؟؟اون رفته برای پدرش هدیه بخره...
ل_نمیدونم.فعلا که نباید چیزی بگیم یعنی من طاقتشو ندارم...امشبم وقتی برگرده اصلا نمیتونم تو چشماش نگاه کنم برای همین خونه نمیام.شما هم چیزی نگید...این موضوع فعلا باید بین ما سه تا بمونه...باشه؟؟؟نمیخوام به دونگهه شوک وارد کنم...
برای لحظه ای چشمانم را بستم و به عمق فاجعه رخ داده فکر کردم...تمام بدنم میلرزید...گفتم:باشه...ما ساکت میمونیم.فعلا...
با وجود این که دقایق تقریبا زیادی از مطلع شدنم میگذشت،اما انگار هنوز هم در شوک بودم و دلم نمیخواست باور کنم...من تا به اون موقع پدر دونگهه را بجز در عکس ها ندیده بودم.اما این را خوب میدانستم که چه جایگاهی در قلب دونگهه و حتی ایون هیوک و بقیه اعضا دارد.مخصوصا ایون که از بچگی با دونگهه بزرگ شده بود و پدر وی را جای پدر خودش میدانست.یعنی اصلا برای پدر بی رحم خودش ذره ای ارزش قائل نبود...من این را خوب میدانستم که ایون پدر دونگهه را تا چه حد دوست دارد و همیشه از وی برایم تعریف میکرد.آقای "لی" آنقدر مهربان،دوست داشتنی و خوش رو بوده که همه اعضا اورا "پدر" صدا میکردند!اما 5 سال پیش،درست موقعی که دونگهه تازه پا به کمپانی گذاشته بود،سرطان گرفته و به دونگهه هم هیچی چیز نگفته بود.چون خود دونگهه هم بخاطر مشغله های بسیار وقت سر زدن به پدرش را نداشته،هیچوقت موضوع را نفهمیده بود تا همین یک ماه پیش...اما باز هم از وخامت بیش از حد آن خبر نداشته.
حالا این ها همه به کنار...در آن لحظه ایون مهم بود که خبر مرگ پدرش را شنیده بود!چشمانش را بسته بود و بی ضدا اشک میریخت...انگار نای فریاد زدن و ابراز ناراحتی را هم نداشت...تمام بدنم میلرزید و خوب میدانستم که در آن لحظه در چه وضعیت وحشتناکی است!دستم را روی دستش گذاشتم و آرام گفتم:ایون...
جوابی نشنیدم و خب...طبیعی بود!
ن_ببین ایون...میدونم که خیلی خیلی سخته و چقدر...
میا حرفم گفت:نه....نمیفهمی....نمیدونی...نمیدونی چه دردی داره...
چشمانش را آرام باز کرد و ادامه داد:مسخرس نه؟!آخه به همین راحتی؟؟؟؟؟؟
ن_میدونم....ولی زندگی ما همیشه اینقدر راحت جلو میره.راحت آدما میان  و میرن و این موضوع همیشه بوده و هست و خواهد بود...این یک اصل و قانونه و مانمیتونیم تغییرش بدیم یا در مقابلش مقاومت کنیم.یادته گفتی فقط مرگ میتونه مارو از هم جدا کنه؟؟؟؟درسته!مرگ تنها چیزیه که قادر به انجام هر کاریه...بخوای نخوای باید باهاش کنار بیای...
دستانش را روی پاهاش گذاشت و تکیه گاه سرش کرد...چهره اش را نمیدیدم اما لرزش شانه ها و صدای ضعیف هق هقش نشان از گریه کردنش بود.در همان حالت با لحنی گریان گفت:من اونو خیلی دوست داشتم...خیلی برام مهم بود...خیلی از درسای زندگیمو اون بهم یاد داد...همیشه بلد بود چجوری خلا آدمو پر کنه...من نمیتونم این اتفاقو هضم کنم.وااااااای...دونگهه رو چیکار کنم؟؟؟؟چجوری بگم؟؟اگه بفهمه چی بلایی سرش میاد؟؟؟نه....حتی فکر کردن بهش هم ترسناکه....
احساس کردم تمام وجودش میلرزد.صدایش خدشه دار و سرشار از بغض بود...دستم را روی شانه اش گذاشتم و داغی بدنش را حس کردم...
ن_ایون...سرتو بالا بگیر...حالت خوب نیست؟؟؟
بدون اینکه به حرفم گوش کند گفت:نانا...میشه یه خواهش کنم؟...اگه میشه میخوام تنها باشم...به تنهایی نیاز دارم...
ن_خیلی خب باشه.فقط حالت خوبه؟؟؟چیزی برات بیارم؟آب میخوای؟؟
ا_نه ممنون.من خوبم...
ن_باشه.من میرم خونه...توهم هر موقع بهتر شدی برگرد...خب؟؟
سرش را به علامت تایید تکان داد.بلند شدم و چند قدمی نرفته بودم که ایستادم...برگشتم و دیدم به همان حالت به زمین خیره شده...قلبم تیر میکشید و نمیخواستم تنهایش بگذارم.اما...مجبور بودم به خواسته اش عمل کنم...
لیوان بستنی های آب شده را دیدم...برگشتم و آنها را برداشته و انداختم دور...
******
سرم داشت منفجر میشد.دیگر قرص های مسکن و نسکافه و چای هم اثر نداشت.همیشه بعد از گریه زیاد اینجوری میشدم.هوای اتاق خفه کننده و سنگین بود.بلند شده و به حیاط رفتم و یکی از صندلی هارا بیرون کشیده و نشستم و از دستم بالش کوچکی برای سرم ساختم.نمیدانم چه مدت در آنجا بودم که صدای ماشین به گوشم رسید.سرم را بالا گرفته و از شانس بدم با ماشین دونگهه مواجه شدم!وااااااااااای خدای من!!چه باید میکردم؟!خواستم سریع به سمت واحدم فرار کنم اما دیگر دیر شده بود چون مرا از دور دید و برایم دست تکان داد!اگر میفهمید چی؟؟یاد حرف های لی توک افتادم و سعی کردم بر خودم مسلط شوم اما مگر میشد؟! تمام بدنم میلرزید،کف دست هایم عرق کرده بود و یخ کرده بودم!پاهایم را به حالت عصبی تکان میدادم و فکر اینکه نتوانم خودم را کنترل کنم بر استرس و عذابم می افزود.دونگهه خیلی باهوش بود و نمیتوانستم به راحتی گولش بزنم...
تمام این فکر ها برای آن یک دقیقه ای بود که شاد و سرمست همراه پاکت های مختلف از در ورودی حیاط به سمت من که روی میز و صندلی های جلوی ساختمان نشسته بودم می آمد و من هنوز فرصت کافی برای بازیافتن آرامش و تسلط بر خود پیدا نکرده بودم که رسید!بی نهایت خوشحال بود و چشمانش برق میزد!با خنده گفت:سلام!چطوری؟!
به زحمت لبخندی تصنعی زدم و گفتم:س...سلام!خوبم!
د_اینجا چیکار میکنی؟!
ن_اومدم یه هوایی بخورم!
نفس هایم تند شده بود و با تمام قدرت سعی میکردم آرامش خودم را حفظ کنم.ادامه دادم:اینا چیه؟
د_صبح که سر صبحونه به تو و ایون گفتم!
ن_آها آره آره گفتی میری برای بابات هدیه بخری!حالا چیا هست؟؟
پاکت ها را روی میز گذاشت و گفت:فقط بعضیاش کاغذ کادو داره نمیتونم بازشون کنم!خب؟!
ن_اشکال نداره!
د_این یک پیراهن سفید و مشکیه،همون رنگی که بابام دوست داره!این یک جفت کفش مشکی رنگ و پوست ماریه!این یک پلیور کرم قهوه ای و اینم یک مجسمه اسبه!میدونی که؟بابای من عاشق اسبه!اینم یه ساعت مچی!پنج تا شد نه؟!
خدای من...چقدر خرج کرده بود...قلبم در سینه مچاله شد...آنقدر با ذوق و شوق تعریف میکرد و خوشحال بود که...این خوشی برای او تا کی ادامه داشت؟؟؟یک ساعت...دوساعت...یک روز...چقدر؟؟؟؟؟؟؟
ن_آره!حالا چرا پنج تا؟!
د_چون به ازای هر یک سالی که با هم نبودیم یه هدیه خریدم!پنج سال شده دیگه!نمیدونی چقدر خوشحالم که میخوام ببینمش!ثانیه شماری میکنم جمعه برسه!
دیگر طاقتم طاق شد...بی اختیار اشک هایم شروع به خودنمایی کردند و سریع سرم را روی دستانم بر میز گذاشتم.
د_نانا...؟؟؟؟؟چت شد؟؟؟
اه!!گند زدم!چه باید میگفتم؟!چه بهانه ای برای این کارم می آوردم؟؟در دل بر خود لعنت فرستادم که نتوانستم خودم را کنترل کنم...
د_باتوام!چرا داری گریه میکنی؟؟؟؟؟
سرم را بلند کردم و به یک دفعه ذهنم رسید بگویم:راستش...راستش یاد پدر خودم افتادم...
ای واااااااااااااااااااای!!!این چه حرفی بود که زدم؟!یک افتضاح دیگر...!چون دونگهه به خوبی میدانست که من از پدرم متنفرم!
د_پدرت؟؟؟؟
ن_خب...در واقع...منظورم این بود که کاش پدر منم مثل پدر تو بود و میتونست من رو اینجوری عاشق خودش بکنه.کاش رابطمون اینقدر عالی بود...کاش منم میتونستم مثل تو معنای واقعی پدر رو درک کنم...
اشک هایم سیل وار گونه هایم را خیس میکردند و این بار فقط بخاطر دونگهه و پدرش نبود...بلکه بهانه فی البداهه ای که آوردم هم بر زخمم نمک پاشید و این دفعه برای آن هم گریه میکردم...
دستانم را گرفت و با همان صدای گرم و دلنشین و همان صورت آرام گفت:اشکال نداره!گریه نکن.هر کدوم ما به نوبه خود کمبود هایی داریم که طبیعیه...
اشک هایم را با دستهایش پاک کرد ولی آنها سمج تر از این حرف ها بودند و پیاپی پایین میریختند.
د_از همون اول که اومدم فهمیدم حالت یجورایی بده...چیزی لازم نداری؟؟
ن_نه ممنون من خوبم!
د_پاشو برو اتاقت استراحت کن.تو این سرما حالت بهتر نمیشه.به چیز های بد هم فکر نکن خب؟؟
در همان حال که مرا دلداری میداد،در عمق نگاهش،حالت صورتش،تن صدایش و لبخند شیرینش،خوشحالی هویدا بود!شاد بودنی که نمیتوانست پنهانش کند.شاد بودنی که در آینده ای نه چندان دور به غمی وحشتناک تبدیل میشد.تمام این ها از ذهنم عبور میکردند و روحم را می آزردند...گفتم:باشه...میرم.فقط یکم دیگه اینجا بشینم میرم.تو برو بالا استراحت کن خسته ای!
کاملا مشخص بود که احساس کرد میخواهم تنها باشم.گفت:خیلی خب!اگه کاری داشتی خبرم کن!فعلا!
همین که داشت از در ورودی داخل میشد گفت:آها راستی ایون بالاست؟؟؟؟
ن_ایون؟؟؟نمیدونم.با هم بیرون بودیم من اومدم خونه اونو نمیدونم برگشته یا نه.
د_آخه هر چی با موبایلش تماس میگیرم خاموشه.خیلی خب باشه.
سریع سرم را پایین انداختم تا دوباره چیزی را لو ندهم.وقتی کاملا از رفتنش مطمئن شدم،برای من فرصت تخلیه روح و روانم مهیا شد...زدم زیر گریه و دلم میخواست دنیا روی سرم خراب شود...

"پایان بند ششم"