تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند هفتم
تاریخ : یکشنبه 23 تیر 1392 | 10:34 قبل از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss

خب اینم بند هفت!!امروز کنترات اومدم تلافی این مدت کم کاریو دربیارم!!!سریع برید ادامه که پست های بعدی هم هست...!
راستی اینم از آهنگ زیبای آوریل که در این بند بهش برخورد می کنید!اول دانلودش کنید بعد برید ادامه مطلب!

Goodbye


"بند هفتم"

در حال قدم زدن در راهروی بزرگ طبقه سوم بودم که از پشت پنجره وی را دیدم.روی صندلی نشسته و به زمین خیره شده بود.آن روز هوا سوز بدی داشت.به واحدم برگشته و پتوی سبکی برداشتم و به حیاط رفتم.آن را روی کمرش انداختم و گفتم:تو این هوای سرد با این زیرپوش نازک اومدی بیرون؟؟؟؟
چون بی سرو صدا آمده بودم از حضورم کمی جا خورد.اما نه چیزی گفت،نه حالش تغییر کرد...صندلی کناری رو بیرون کشیده و روی آن نشستم و گفتم:ایون...دیشب چه بلایی سر خودت آورده بودی؟؟؟تا 3 منتظرت تو حیاط نشستم.چرا اینقدر مشروب خورده بودی؟؟زخم گوشه لبت واسه چیه؟؟؟با کسی دعوات شد؟؟؟
طبق معمول با سکوت پاسخگو شد که ادامه دادم:از دیشب تا حالا یک کلمه هم حرف نزدی...یه چیزی بگو...یکم از این حالت دربیا.فکر نمیکنی با این رفتارات دونگهه شک میکنه؟؟؟
ا_بهش دروغ گفتم...
ن_به دونگهه؟؟؟
ا_آره.گفتم دیشب پدر خودمو دیدم و باهاش دعوام شده و اعصابم بهم ریخته...
ایون همیشه وقتی پدرش را بر حسب اتفاق میدید،این وقایع پیش می آمد و تا دوسه روز در لاک خودش فرو میرفت.گفتم:بهونه خوبی آوردی.ولی تا کی میخوایم براش بهونه بیاریم؟؟
ا_این دقیقا چیزیه که داره دیوونم میکنه...نمیدونم تا کی باید ازش قایم کنیم؛مخصوصا اینکه لی توک هنوز برنگشته.خب قضیه تابلوئه دیگه...گفت به پرستاره سپرده شماره دونگهه و هر شماره ناشناسی رو جواب نده.دونگهه هم که هرروز زنگ میزنه و حال پدرشو میپرسه و حتی با خود پدرش هم حرف میزنه،اینجوری خیلی شک میکنه...
ن_درسته...پس با این حساب...باید تا آخر امشب همه چیو بفهمه...
با گفتن این جمله تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد و ایون هم با نگاهی سرشار از اضطراب و ترس به صورتم خیره شد و گفت:نه.....
ن_میدونم سخته اما حقیقته دیگه...چرا ازش فرار میکنی؟؟؟بالاخره باید بگیم یا نه؟؟؟باور کن بیشتر از این نمیشه صبر کرد...خودت همین الان دلایل منطقیشو آوردی...
چشمانش را بست و گفت:نمیدونم...نمیدونم....وای خدا دارم دیوونه میشم....
دستش را به آرامی فشردم و گفتم:بالآخره که چی؟؟؟ایون...خواهش میکنم....
چند ثانیه نگاهش کردم و سپس ادامه دادم:اگه خودش بره اونجا و قضیه رو بفهمه و اینم بفهمه که ما میدونستیم و هیچی بهش نگفتیم.........هیچ میدونی چی میشه؟؟؟؟؟؟خواهش میکنم وضعو از این خراب تر نکن... نترس...اصلا نترس و محکم باش.ما همه کمکش میکنیم که بار این غمو به دوش بکشه...نگران نباش...
انگار کمی آرامش گرفت...چشم از صورتم برداشت و به رو به رو خیره شد و گفت:ولی من هرگز نمیتونم بهش بگم...
ن_فعلا که هیچکس جرأت این کارو نداره...ولی باید تا شب یه راهی پیدا کنیم.
ا_نمیدونم.من که عقلم به هیچ جا قد نمیده...خودت یه فکری بکن.
ن_باشه سعیمو میکنم...
******
کلافه شدم...اینقدر در عرض اتاق راه رفتم و فکر کردم که سرگیجه گرفتم.روی صندلی نشستم و از حرص موهایم را بهم ریختم...اه...هیچ چیز به ذهنم نمیرسید.چجوری باید میگفتیم؟؟؟بلند شدم و به سمت میز تحریر رفتم و پشتش نشستم.دستانم را تکیه گاه سرم کردم و چند دقیقه ای در آن حالت بودم که چشمم به دفتر شعرم افتاد.آن را برداشته و تصمیم گرفتم متناسب با شرایط روحی فعلیم و فاجعه اخیر،یک شعر بنویسم.این،عادت همیشگی من بود.صغحه سفید را باز کردم و فی البداهه کلمه Goodbye را روی سطر اول آوردم.کمی فکر کرده و سپس ادامه دادم...
Good bye…Goodbye….Goodbye My love…
I cant hide…cant hide…cant hide what has come…
I have to go…I have to go…I have to go…
And leave you Alone…
But always know…always knooow…always know…
That I love you so…
I love you so…I love you so….
Goodbye…brown eyes…Goodbye for now…
Goodbye…sunshine…take care of yourself…
I have to go…I have to go…I have to go…And leave you alone…
But Always know…Always knooooooow…Always knooow…
That I love you so…
I love you so….oh….I love you sooooo….oooohhhh…..

غرق در نوشتن بودم که ناگهان فکری مثل صاعقه از سرم عبور کرد!
این متن...
با انرژی بیشتری ادامه دادم:

Lu…Lullaby…Distract me with your eyes…Lullaby…
Lu…Lullaby…Im asleep tonight…Lullaby…
Lu…lullaby…Lu…lullaby…Lu…lullaby…….

I have to go(good bye)…I have to go(Lullaby…)
I have to go…(Goood byeeee…..) And leave you Alone…
But always know…Always knoooooow…always knooooooooow….
That I love you sooo…
I love you soooooooooo….I love you so…..oooohhh….
I love you soooooo….oooohh….I love you so…I love you so….
I love you so…

"Good bye"
…Brown eyes…Good bye
My love…

تمام شد!به خودم آمدم و دیدم برگه دفتر با قطرات اشکم خیس شده...من فقط مینوشتم و حواسم به هیچ چیز دیگر نبود...!به سرعت شماره ایون را گرفتم...
ن_الو؟؟ایون؟تو استودیو منتظرتم!فهمیدم چکار کنیم...!
******
ن_ببین...این شعرو همین الآن نوشتم!یجورایی میشه گفت حرفای پدر دونگهه خطاب به دونگهه س!باید بخونیمش و آخرشم تو یه سری جملات تسکین دهنده و آگاه کننده از اتفاق رخ داده رو میگی.این آهنگ و صدای ضبط شده رو شب بهش میدیم.چطوره؟!
ا_ت...تقریبا عالیه!ولی برای شعر ریتم داری؟؟
ن_آره تنظیم کردم.
ا_ولی من اصلا نمیتونم بخونم خودت بخون.فقط بدون آهنگ؟؟؟
ن_نه همراهش پیانو هم میزنم.باشه خودم میخونم فقط آخرشو باید خودت بگیا...
******
وقتی خواندنم تمام شد،ایون شروع کرد:
"دونگهه عزیز!این ها همه حرف های پدرت به تو بود.امیدوارم که درکشون کنی...ما رو ببخش که توانایی رویارویی با خودت رو نداشتیم...ولی بدون که واقعیت ها و حقایق زندگی گاهی خیلی تلخه...سخته...سخت تر از اون چیزی که فکرشو بکنی.ما مجبوریم اون ها رو بپذیریم و مقاومت کنیم.این ها حقایق تحمیل شده ایه که ما مجبوریم باهاشون کنار بیایم.امیدوارم که مثل همیشه قوی برخورد کنی...پدر عزیزت گرچه دیگه جسمش کنار تونیست،اما روحش همیشه و در همه حال همراهته.
دوستت دارم...
ایون     "
به اتمام که رسید،به چشم های یکدیگر خیره شدیم و حرفهای زیادی پشت نگاه ترسان و نگرانمان بود.ایون به لی توک زنگ زد و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و وی گفت تاشب برمیگردد...
شب شد...تمام بدنم میلرزید و هر لحظه که میگذشت،به لحظه برملا شدن حقیقت پیش روی دونگهه نزدیک تر میشدیم...
ایون به اتاق دونگهه رفت و فلش آهنگ را همراه برگه کوچکی کنارش با این مضمون که "این آهنگ رو حتما همین الآن گوش بده" روی میز دونگهه قرار داد و از بقیه اعضا خواست که دنبالش به حیاط بروند چون میخواهد موضوع مهمی را با آنها در میان بگذارد....
******
همه مضطرب و نگران در حیاط منتظر بودیم.سکوتی سنگین و آزار دهنده حکمرانی میکرد و همه نگران دقیقه به دقیقه ساعت هایشان را چک میکردند و میدانستند که دونگهه الان چه شوک بزرگی را متحمل شده...
لی توک و ایون مرتب راه میرفتند...
تقریبا یک ساعتی گذشت...
دونگهه هنوز پایین نیامده بود...
یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
******

ن_الآن تقریبا یک ساعت شده نه؟؟؟
ی_من خیلی نگرانم.بلایی سر خودش نیاورده باشه؟؟
ل_نه دونگهه از این کارا نمیکنه.یعنی آدم خودکشی کردن نیست...
همه حرف میزدند و هر کس نظری میداد.در این حین ایون با سکوت،از اینور تا اونور راه میرفت و دستهایش را بهم میکوبید و از کلافگی و نگرانی بهم ریخته بود.چند دقیقه دیگر هم گذشت که میان حرف های دیگران پرید و با لحنی قاطع گفت:من دیگه نمیتونم صبر کنم....باید برم بالا ببینم چه اتفاقی افتاده....
لی توک محکم دستش را گرفت و گفت:نه...هر اتفاقی هم افتاده باشه،بذار خودش آگاهمون کنه.ما نباید بریم پیشش.شاید قضیه رو فهمیده و با خودش خلوت کرده و میخواد تنها باشه.فعلا صبر کن...
ک_شایدم دلیل دیگه ای........وایسا ببینم!!نکنه هنوز فلش رو ندیده؟؟؟؟؟؟
همه سر ها به طرف کیوهیون برگشت که ادامه داد:طبق معمول همیشه،دونگهه عادت داره بعد از حموم یه نیم ساعتی میخوابه.شاید از حموم بیرون اومده و بدون اینکه به میزش نگاه کنه سمت تخت رفته و الآنم خوابه.
ا_نه...امکان نداره!من طوری روی میز گذاشتمش که همین که از در وارد میشه ببینتش.
ر_ولی احتمال یه درصد هم ممکنه حرف کیو درست باشه...
بچه ها در حال حرف زدن بودند که در همین بین موبایل من زنگ خورد...
ن_ای وااااای!دونگهه س!
همه مثل برق گرفته ها پریدند و سمت من آمدند...
ا_بردار بردار!فقط بزن رو آیفون
ن_باشه...ساکت!هولم نکنید...
آب دهانم را قورت دادم و بعد از یک نفس عمیق برداشتم:الو؟؟
د_نانا ایون کجاست؟؟؟؟
با اشاره های ایون که میگفت نگویم او آنجاست اما باز گفتم:همینجا پیش من....
د_چرا گوشیشو برنمیداره؟؟؟گوشیو بده بهش....
ن_نه...آخه همین الان رفت جایی  و برگرده...گوشیشم نمیدونم شاید با خودش نیاورده...
د_بگو ببینم...این صدای توئه؟؟؟؟؟
ن_خب...آره
د_منظورتون از این حرفا چیه؟؟این شعر؟؟؟؟
نمیتوانستم جوابش را بدهم...دستم را روی پیشانی ام گذاشتم و با نگاه های هراسان به بقیه خیره شدم که اشاره کردند یک چیزی بگویم...نفسم را بیرون دادم که گفت:با توام!!حرف بزن!!!
بی اختیار گفتم:بیا پایین ما اینجاییم...
و بلافاصله قطع کردم!
ل_چرا اینجوری کردی؟؟؟؟؟
ن_خب...هول شدم...چیکار میکردم؟؟؟راحت میگفتم بابات مرده و منظور ما این بوده؟؟زبونم قفل شده بود...
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که دوباره گوشی زنگ خورد.دستپاچه شدم و دستانم میلرزید...
ن_بچه ها ترو خدا یکی از شما جواب بده...
ل_نه...فقط خودت!بردار!فعلا نباید بفهمه ما اینجاییم.
تماس را وصل کردم:بله؟؟
د_نانا چرا قطع کردی؟؟؟خواهش میکنم حرف بزن...منظورتون رو واضح بگو...با من بازی نکن...
ن_منظورمونو که ایون خیلی واضح گفت دونگهه...راستش....
صدایش سرشار از بغض و تضرع بود...گفت:راستش چی؟؟؟؟؟حرف بزن...
راه گلویم بسته شده بود و نفس نفس میزدم...
ن_خب...خب...
ناگهان فریاد زد:ناناااااااااااااااااااااااااااااااااااا..........!!!
از جا پریدم و نتوانستم جلوی لحن گریانم را بگیرم و سریع گفتم:دونگهه متاسفانه...متاسفانه پدرت دیشب فوت کرد...واقعا متاسفم...
با سکوتی که در آن تعجب و شوک موج میزد،پاسخگویم شد.ادامه دادم:منو ببخش...نمیدونستیم چطور بهت بگیم...
بجز صدای نفس های تند و نا منظمش،هیچ چیز دیگری به گوش نمیرسید...
ن_الو...دونگهه؟؟؟الو...حرف بزن خواهش میکنم....
د_دروغ میگی...
ن_بخدا دروغ نمیگم...باورکن.
باز هم سکوت...
ن_الو...الو؟؟؟؟؟
تنها صدایی که به گوش رسید،بوق آزاد تلفن بود...
ن_قطع کرد...
مثل دونگهه،همه مهر سکوتی دردناک را برلبهایشان زده بودند...رو به لی توک گفتم:یعنی چی میشه؟؟؟؟
سرش را به علامت "نمیدونم" به طرفین تکان داد...چند دقیقه ای گذشت که همه با صدای سونگمین از خودمان بیرون آمدیم و مسیر نگاه وی را دنبال کردیم...
س_اومد...
از حیاط وی را از پشت شیشه در بزرگ ورودی دیدیم که از پله ها در حال پایین آمدن بود...با پاهایی سست که آن ها را به زور روی زمین میکشید و با چهره ای غمزده و ناراحت در حالیکه با چشمانی کم فروغ و خمار به روبه رو خیره بود،به سمت در می آمد.چشمانش را هاله ای از اشک پوشانده بود اما گونه هایش خیس نبود.از در خاررج شد و نگاهش را از روبه رو به زمین انداخت.هیچ کس حرف نمیزد و سکوتی دردناک بر فضا حاکم بود.بدون اعتنا به بقیه و حتی بدون اینکه سرش را بالا بیاورد،از بین بچه ها همانطور آرام و درمانده رد شد.ایون جلو رفت و دستش را روی کتف وی قرار داد و از راه رفتن متوقف کرد.سرش را بالا گرفت و با همان نگاه دردناک برای لحظه ای به ایون نگاه کرد.سپس دستش را پس زد و به راهش ادامه داد.هیچکس جرأت نزدیک شدن به دونگهه را نداشت و همه فقط ایستاده بودند و رفتنش را ازپشت تماشا میکردند.ایون باز هم خواست جلو برود که لی توک بازویش را گرفت و گفت:نه!
ا_ولم کن...
ل_تنهاش بذار.هرکس کنارش باشه فقط زخمش رو عمیق تر میکنه.بذار تنها باشه...
دونگهه بعد از طی کردن طول حیاط،بدون اینکه سوار ماشینش بشود از در خارج شد و همانطور پیاده بیرون رفت...رفت و مارا با دنیایی از نگرانی و دلهره تنها گذاشت...خدایا!!یعنی قرار بود چه بشود؟؟؟

"پایان بند هفتم"