تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند هشتم
تاریخ : یکشنبه 23 تیر 1392 | 09:35 قبل از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss
اووووووووووووووخی بالآخره دونگهه فهمید...!اگه میخواید بدونید از این به بعد چی میشه بدویید ادامه...!
"بند هشتم"

ن_واقعا امروزم هیچ سرنخی پیدا نکردین؟؟؟
ا_نه...مثل دیروز و پریروز.انگار آب شده رفته تو زمین.فقط پرستار پدرش گفت دونگهه همون شب که فهمیده بود،رفته تمام وسایل و لباسای باباشو از اون خونه برداشته و با خودش برده.بدبختی اینه که معلوم نیست کجا رفته...امروز با کیو تمام بیمارستانا رو هم گشتیم.
آهی کشیدم و سرم را میان دستانم گرفتم.
ن_راستی آقای "لی" رو همینجا تو سئول دفن کردن؟؟
ا_لی توک که اینجوری میگفت...
ن_خیلی دوست داشتم تو مراسم خاک سپاریش باشم.
با سر حرفم را تأیید کرد و مثل همیشه متفکرانه به زمین خیره شد.یک دقیقه در سکوت گذشت که گفتم:من برم بالا.
ا_باشه.
بلند شدم و به سمت ساختمون رفتم و داشتم پله ها رو طی میکردم که یک دفعه سرجایم خشکم زد...فکری مثل صاعقه از سرم عبور کرد!به سرعت برگشتم...
ن_ایون ایون....
متعجب گفت:بله؟؟؟؟؟
ن_به قبرستون سر زدید؟؟؟؟؟؟؟
سکوت کرد و با همان حالت نگاهم کرد و بعد از چند ثانیه گفت:نه....
******
ن_همین جا خوبه نگه دار...
به شدت هول بودم و یک حسی این اطمینان را بهم میداد که وی همین جاست.سریع پیاده شدیم و با چیزی که از دور دیدیم،حدسمان به یقین تبدیل شد...
کنار قبر پدرش روی زمین خوابیده و تمام لباس های پدرش را روی خودش انداخته و وسایلش را هم دورتا دورش چیده بود.به سمتش دویدیم...ایون سرش را بلند کرد و گفت:دونگهه...دونگهه بیدار شو...
پاسخی نمی آمد.صورتش لاغر شده و رنگش پریده بود.حلقه ای تار دور چشمانش را فرا گرفته و لبانش عین گچ سفید بود.ایون هر چه تلاش میکرد نمیتوانست بیدارش کند...گفت:بیهوش شده...اما نبضش میزنه.
سرش را روی سینه دونگهه گذاشت و گفت:تپش قلب هم داره...باید سریع ببریمش بیمارستان...
******
_به دلیل سوء تغذیه و بی خوابی ممتد بیهوش شده.شانس آوردین که زنده موندهوبه موقع آوردینش وگرنه اگر همینطور میموند تا فردا صبح تموم میکرد.
ا_ممنون آقای دکتر!فقط...خوب میشه؟؟
_بله!با مراقبت های ویژه روند بهبودیش کامل میشه.یک سری داروهای تقویتی براش مینویسم که حتما به موقع باید مصرف کنه.درضمن تا چند روز غذاهای سنگین و چرب بهش ندید و از سوپ های ساده و کم محتوا شروع کنید.
ا_بله حتما.کی میتونیم ببریمش؟؟
_سرمش که تموم شد،مرخصه.الآنم آبمیوه ای چیزی بخرید بدید بخوره.
ا_ممنون از لطفتون!
در دل نفس راحتی کشیدم و خوشحال بودم که پیدایش کرده ایم.ایون که بالای سر دونگهه بود و پیشانی اش را نوازش میکرد،سرش را بالا گرفت و گفت:ممنون نانا!واقعا ازت ممنونم!اگر اتفاقی برای دونگهه می افتاد.....ممنونم که هوشمندانه به فکرت رسید.
با لبخند پاسخگویش شدم...