تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند نهم
تاریخ : یکشنبه 23 تیر 1392 | 10:36 قبل از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss
خب خداروشکر که دوستمون زنده موند و نانا با فکر هوشمندانش نجاتش داد!خب از این به بعد چه اتفاقایی می افته؟!برید ادامه...!

"بند نهم"(سه هفته بعد...)

مرگ آقای "لی" تقریبا همه چیز را به هم ریخته بود.طی سه هفته ای که گذشت،بچه ها در هیچکدام از برنامه های تلویزیونی که از سوپر جونیور دعوت به عمل می اومد،شرکت نمیکردند.هر کسی در لاک خودش بود و فقط چند باری یه سونگ و ریووک و دوسه تای دیگر را در استودیو دیدم.از همه مهم تر ایون بود که واقعا حال و اعصاب درست و حسابی نداشت.دونگهه در وضعیت اسف ناکی به سر میبرد...صبح تا شب در گوشه ای از اتاقش روی زمین مینشست و به روبه رو خیره میشد و لام تا کام حرف نمیزد و حتی از خوردن غذا هم ممانعت میکرد...همین ها ایون را خیلی بهم میریخت و نهایت احساسش این بود که به لبخند های کمرنگ اکتفا کند و گاهی اوقات هم با دیگران رفتار تندی داشت.من هم تا جایی که میتوانستم،درکش میکردم و دلخور نمیشدم و سعی داشتم کمکش کنم که شرایط سخت را راحت تر تحمل کند.
داشتم همراه یک سری پوشه و برگه از پله ها پایین می آمدم و به سمت دفتر آقای کانگ میرفتم که دیدم یک نفر وارد ساختمان شد.پایین تر آمده و دقیق شدم که....!خداااااااا!!در این شرایط همین یک مورد را کم داشتیم!پدر ایون هیوک بود!با همان قد بلند و هیکل نسبتا درشت و چاق و یقه باز و کت شلوار توسی رنگ و موهای پرپشت جوگندمی وهمان آدامس همیشگی که مدام در دهانش میچرخید!استایل کلی اش تغییر نکرده بود!همانطور خیره شده بودم و آرام از پله ها پایین می آمدم که چشمش به من افتاد.لبخندی زد و به سمتم آمد...
پ_به به!!کیم نانا!!!باز هم همدیگه رو دیدیم!
ن_سلام!
دستش را به طرفم دراز کرد و گفت:حالت چطوره؟!با ایون خوش میگذرونید؟!؟!
با این که درست مثل ایون ازش متنفر بودم،اما احترامش را نگه داشتم.از طرفی میدانستم که اگر ایون پیدایش شود،قشقرق به پا میکند و یک جنگ اعصاب دیگر ایجاد میشود.به همین خاطر تصمیم گرفتم سریع تر دست به سرش کنم...
ن_ممنون!شما اینجا چکار میکنید؟!
پ_حق ندارم چند وقت یک بار به محل کار پسرم سر بزنم؟!
میخواستم بگویم تو واقعا این حق را به خودت میدهی که به ایون بگویی "پسرم"؟!؟!ولی به لبخندی تصنعی اکتفا کردم و گفتم:به هر حال ایون الآن نیست.اگر پیغامی دارید بگید من بهش میرسونم.
پ_نه چه پیغامی؟!اون حتی حاضر نمیشه به من فکر کنه چه برسه پیغاممو بشنوه!راستی گفتی نیست؟؟؟مگه میشه بدون عشقش جایی بره؟!؟!؟!؟!
از این مسخره کردن هایش متنفر بودم...با جدیت گفتم:کار واجبی داشت.عرض کردم پیغامی دارید...
پ_گفتم که پیغامی ندارم خانوم کوچولو!!اینجا اومدم که تورو ببینم!امروز وقتت آزاده؟!
خدایا...!!!چه باید میکردم؟!؟!
ن_متاسفانه نه.کارهای زیادی هست که باید انجام بدم.
پ_حالا یه امروزو کار نکن!!
دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:بیا بریم یه جایی غیر از اینجا حرف بزنیم!
به وضوح میدانستم که اگر ایون مطلع شود دنیارا بهم میریزد.گفتم:من رو ببخشید!ولی سرم واقعا شلوغه.اگر حرفی دارید همین جا بزنید.
پ_اینجا که نمیشه!اذیت نکن بیا بریم قول میدم خیلی وقتت رو نگیرم!
ای خدا چقدر سمج بود!!با درماندگی گفتم:ولی آخه...
پ_ولی و آخه و اما و اگر نداره!بهانه نیار!ببینم نگران اینی که ایون بفهمه؟!؟!
بدون حرفی نگاهش کردم که بلند خندید و گفت:پس حدسم درسته!نگران نباش زود برت میگردوندم!!
آنقدر اصرار ورزید که در مضایقه گیر کرده و مجبور به همراهی اش شدم.من را به یکی از پارک های اطراف برد و روی یکی از نیمکت ها نشستیم.دلشوره عجیبی به جانم افتاده بود و میترسیدم ایون یا کس دیگری مارا ببیند...
پ_خبر مرگ بابای دونگهه رو از روزنامه خوندم!خیلی ناراحت شدم!
ن_بله.اتفاق ناگواری بود.همه رو به هم ریخته.
پ_ایون اون رو خیلی دوست داشت!از منم بیشتر!البته اصلا منو دوست نداشت و نداره مگه نه؟!
لبخند کمرنگی زدم و سرم را پایین انداختم.آهی کشید و گفت:میدونم میدونم!الآن دونگهه در چه وضعه؟؟
ن_افتضاح!صبح تا شب از اتاقش بیرون نمیاد و غذا هم به زور به خوردش میدن.یک کلمه هم حرف نمیزنه...
پ_کاش ایون هیوک هم منو اینقدر دوست داشت...
به صورتش نگاه کردم.حسرت در چشمانش موج میزد...اما همه چیز تقصیر خودش بود.
پ_البته من هم پدر خوبی براش نبودم.بایدم ازم متنفر باشه...
دستانش را روی دستانم گذاشت و گفت:اما خوشحالم که کسی مثل تو رو داره!یک دختر خوشگل و دوست داشتنی که بهش عشق بورزه!من خودم.....
ا_ناناااااااااااا !!!!!!!!!
با صدای ایون سر جایم میخکوب شدم...خون در رگهایم یخ زد و دلم میخواست زمین دهن باز کند و مرا فرو برد...روبه رویمان ایستاده بود و با چشمانی برافروخته از خشم به سمتمان آمد.خدایا!چگونه فهمیده بود؟؟؟از همان اول میدانستم که چنین اتفاقی می افتد...
پ_به سلام پسرم!چته چرا عصبانی هستی؟!
من سریع بلند شدم و با دستپاچگی گفتم:ایون باور کن...
میان حرفم پرید و دستش را به حالت "ساکت" روی لبهایم گذاشت و رو به پدرش گفت:دهن کثیفتو ببند.من پسر تو نیستم.بار آخرت باشه این دوروبرا میپلکی فهمیدی؟؟؟؟
پ_اوه اوه کمی آسون بگیر!من حق ندارم چند دقیقه ای با دختر مورد علاقه تو خلوت کنم؟!
ایون نگاهی غضبناک به من انداخت و سپس رو به پدرش گفت:تو غلط میکنی!دفعه بعد طور دیگه ای برخورد میکنم.دیگه نمیخوام ببینمت!من رو ول کن و به زندگی کثیفت برس.
سپس دست مرا محکم گرفت و کشید و سمت ماشینش برد...
در طول راه کلمه ای حرف نزد و به طرز وحشتناکی رانندگی میکرد و گویی تمام عصبانیتش را روی ماشین خالی میکرد.نفسم را درسینه حبس کرده بودم ولی سعی داشتم آرامشم را حفظ کنم تا خودش زبان باز کند و چیزی بگوید.شدت عصبانیت و ناراحتی اش را خوب میدانستم و دستانم را مشت کرده بودم و منتظر بودم حرفی بزند اما عجیب سکوت کرده بود!وقتی رسیدیم ماشین را پارک کرد و پیاده شد و من هم پشت سرش راه افتادم.تمام شجاعت و شهامتم را در نوک زبانم جمع کرده و صدایش زدم:ایون...
جوابی نداد و همانطور تند و باسرعت به سمت ساختمان میرفت.دوباره گفتم:ایون خواهش میکنم گوش بده...
اعتنایی نکرد و حرصم را درآورد.داخل شدیم.کیو هیون و یه سونگ و ریووک و هیچول داشتند از پله ها پایین می آمدند.خودم را بهش رساندم و بازویش را محکم گرفتم و تقریبا داد زدم:ایوووووون!!!!!
با قدرت دستم را پس زد و برگشت و با عصبانیت گفت:هیچی نگو نانا...هیچی نگو!تو خوب میدونستی که من چقدر روی این موضوع حساسم،میدونستی یا نه؟؟؟باهاش قرار ملاقات گذاشتی؟؟؟؟؟برات متاسفم.برو.... نمیخوام ببینمت....
تن صدایش میلرزید و نفسش گرفته بود.بدون اینکه به من فرصت حرف زدن بدهد،راهش را کشید و رفت...
از این رفتارش سخت جا خوردم و بند بند بدنم گر گرفت و به لرزه افتاد...آن 4 تا مات و مبهوت به ما نگاه میکردند.لبخندی عصبی و تلخ زدم و اصلا باورم نمیشد همین چند ثانیه قبل چه چیز هایی شنیدم..."دیگه نمیخوام ببینمت"!!این جمله از زبان او خطاب به من نقل شد.دستانم را آنقدر محکم مشت کردم که درد شدیدی آن را فرا گرفت.کیوهیون آرام جلو آمد و گفت:چی شده؟چرا این جوری کرد؟؟؟
همه با نگاهی کنجکاو به صورتم خیره شده بودند.قلبم در سینه مچاله شد...بغض کردم و بدون اینکه جوابی بدهم به سمت در رفتم.غرورم شکسته بود...دلم میخواست فریاد بزنم،همه چیز را بشکنم،گریه کنم...آخر چرا؟؟؟؟به کدام جرم مستحق این رفتار بودم؟؟؟کاش میفهمیدم...