تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند دهم
تاریخ : یکشنبه 23 تیر 1392 | 10:38 قبل از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss
من خودم از این بند ها متنفرم چون اینا با هم قهرن...خب مجبورتون نمیکنم بخونید چون خودم هم اعصابم خورد میشه وقتی میخونمشون!!موقعی که مینوشتمش هم اعصابم خط خطی بود...!خب دوست داشتید برید ادامه مطلب!

"بند دهم"

دیشب پس از ساعت ها پرسه زدن در خیابان ها ساعت 10 به خانه آمدم.تقریبا تا صبح خوابم نمیبرد و بخاطر اتفاق روز قبل در شوک بودم.به ساعت نگاه کردم،9:30 را نشان میداد.یادم افتاد که آن روز با بچه ها ساعت 10 در استودیو قرار داشتم.بلند شده و پس از شستن دست و صورت و عوض کردن لباس ها پایین رفتم.طبق معمول زودتر از همه وارد استودیو شدم و کارهایم را شروع کردم تا بقیه بیایند.اعضا تک به تک آمدند و من پاسخ سلام هایشان را هم به زور میدادم.بخاطر بد خلقی ام از خودم بدم آمد ولی متاسفانه دست خودم نبود.کیوهیون که وارد شد،کنارم آمد و آهسته گفت:ایون حالش خیلی بده...
بی اختیار بلند جواب دادم:مهم نیست!
اما خودم را گول میزدم چون میدانستم که خیلی مهم است...جمله کیو باعث میشد من تا عمق قضیه را درک کنم و به خوبی میدانستم که این جمله یعنی ایون خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی حالش بد است....
موقع کار اصلا تمرکز نداشتم.بعلاوه نبود ایون خیلی آزارم میداد و آنقدر اعصابم ضعیف شده بود که اشتباهات و حواس پرتی های خودم را با بدخلقی گردن بچه ها می انداختم و مدام از نبودن دونگهه و ایون شکایت میکردم که حتما باید سر کار حاضر شوند و چرا به وظیفه شان عمل نکرده اند.در صورتیکه خوب میدانستم که این دو،مخصوصا دونگهه،در چه وضعیتی به سر میبرند.بقیه هم مثل اینکه از حال خراب من مطلع بودند،در پاسخ رفتار های نسنجیده ام هیچ نمیگفتند و سکوت میکردند.واقعا چه روز گندی بود...
******
بالش را از زیر سرم برداشته و محکم به سمت آیینه کوبیدم.تمام وسایل میز دراور با صدای وحشتناکی به زمین ریخت.بیشتر حرص کردم و از تخت بیرون آمده و به سمت دیوار رفتم و دیوانه وار چند مشت محکم به آن کوبیدم...داغ داغ بودم و اصلا حواسم به هیچ چیز نبود.اه...!چه زندگی مزخرفی بود...زمان نمیگذشت و انگار ثانیه ها و ساعت روی دیوار قصد زجر دادنم را داشتند.سوهیون که واحدش درست کنار واحد من بود،از خواب پریده و به سرعت خوش را به اتاق من رساند.در آن را باز کرد و گفت:چی شده؟؟؟چه بلایی سر خودت آوردی؟؟؟؟؟؟
به سمتم دوید...به خودم آمده و دیدم دستم ورم کرده و قرمز شده.ناله کنان و با درماندگی روی زمین نشستم و اشک هایم شروع به سرازیر شدن کردند...احساس میکردم تمام استخوان هایم شکسته...
س_دستتو بده ببینم...
ن_ولش کن چیزی نیست...آخ...
دستم را نمیتوانستم تکان دهم.به طرز افتضاحی درد میکرد...
س_چند لحظه وایسا الآن برمیگردم.دختره دیوونه...
رفت و پس از یک دقیقه همراه باند و پانسمان برگشت.دستم را محکم طوری بست که تکان نخورد.
س_چرا با خودت اینجوری میکنی؟؟؟این چه وضعشه؟؟؟؟نگاه کن اتاقو به چه روزی انداختی...
بغضم ترکید و های های زدم زیر گریه.اوضاعم بیش از حد مسخره و مضحک شده بود!آخر چرا؟؟؟فقط یک روز ندیده بودمش...چرا اعتماد به نفس نداشتم؟؟؟چرا اینقدر بهم ریختم؟؟؟
ن_سوهیون خواهش میکنم ولم کن...تنهام بذار لطفا...خواهش میکنم.
س_تنهات بذارم که دوباره یه بلایی سر خودت بیاری؟؟؟؟
ن_نترس قول میدم کاری نکنم.قول میدم...خواهش میکنم برو...
س_باشه اما...
ن_فقط برو سوهیون...
وقتی رفت،مدت ها همانطور روی زمین نشسسته بودم و هزار جور فکر و خیال سرم را پر کرد.
نمیدانم چقدر گذشته بود که خوابم برد...
"پایان بند دهم"