تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند یازدهم
تاریخ : پنجشنبه 3 مرداد 1392 | 05:45 بعد از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss
سلام دوستای خوبم!تروخدا منو ببخشید نمیدونم چطوری معذرت خواهی کنم بخدا شرمنده ام که اینقدر با تأخیر اومدم.ممنون که اینقدر بهم لطف دارید!خب حالا هم خیلی حرف نمیزنم و برید ادامه مطلب و این بندو بخونید!

 

"بند یازدهم"

تقریبا دوروز گذشته بود.دوروزی که برای من اندازه دوسال گذشت...ودقیقا در همین دوروز همه کارهای کمپانی افتاده بود گردن من!بدتر از آن نمیشد.شب ها تا صبح خوابم نمیبرد و غذای درست و حسابی هم نمیخوردم.اگر آن روز هم به اتمام میرسید،دقیقا سه روز تمام بود که ندیده بودمش!حتی از فکر کردن به این مسئله هم تنم میلرزید و باور نمیکردم حقیقت داشته باشد...

بی حوصله روی تخت دراز کشیده و به سقف سرد و بی روح اتاق چشم دوخته بودم.کاسه چشمانم خشک شده و میسوخت و مجبور بودم هر دودقیقه یک بار یک مشت و مال اساسی به آنها بدهم.آنقدر بی حال و بی رمق بودم که حوصله بلند شدن و شستن دست و صورتم را هم نداشتم.

گوشی ام شروع به زنگ خوردن کرد.آن را برداشته و شماره آقای کانگ را دیدم.اه!حوصله آن یکی را به هیچ وجه نداشتم!با خود گفتم:"اگر یه کار جدید گفت قبول نکن".با این نیت تماس را وصل کردم:بله؟سلام آقای کانگ!

کانگ_سلام!کیم نانا به کمکت نیاز دارم.هر جایی هستی فورا به اتاق من بیا.باید یک سری پرونده ها رو با هم چک کنیم.

چهره ام درهم رفت و در دل گفتم:"اه!!"با صدایی آرام و درمانده پاسخ دادم:بله،حتما...

از خودم بدم آمد.مگر قرار نگذاشته بودم که مخالفت کنم؟!همه اش در حد حرف بود!با بدبختی خودم را از روی تخت کندم و احساس کردم بدنم داغ شده.به دستشویی رفته و چند مشت محکم آب یخ نثار صورتم کردم.سرم را بالا گرفته و از چهره ای که در آیینه دیدم وحشت کردم!پوستی رنگ پریده،حلقه ای تیره اطراف چشمانم،لب های به رنگ گچ سفید و چشمان قرمز و پف کرده!به ادعاهای کاذب همیشگی ام لعنت فرستادم.منی که همیشه ادعا میکردم که قوی ترین و مغرور ترین هستم،چرا زندگی ام آنطور بهم ریخته بود؟؟برای اینکه اعصابم بیش از آن خرد نشود،سریع از دستشویی بیرون آمده و بعد از عوض کردن لباس هایم به اتاق کانگ رفتم.

******

در زدم.

کانگ_بیا تو...

ن_سلام!صبحتون به خیر!

کانگ_سلام!بیا اینجا بشین یه نگاهی به اینا بنداز...

به جای نشستن بالای سرش رفته و روی میز خم شدم که توضیحاتش را شروع کرد:ببین!طبق این قراردادهایی که با کمپانی DSP و JYP بستیم،باید در تاریخ 28 سپتامبر امسال و 13 آپریل 2007 توی این ساختمونا کنسرت داشته باشیم.مضمونش هم آلبوم های دوم و سوم گروهه که باید تا حداکثر دوماه دیگه اینایی رو که نوشتم آماده کنی...

همانطور پشت سر هم حرف میزد و من بدون اینکه حتی یک کلمه از حرف هایش را بشنوم و بفهمم،الکی تایید میکردم و به جز "بله...بله!"هیچ چیز دیگری نمیگفتم!چند دقیقه گذشت که ادامه داد:ببینم حواست به منه؟؟؟

ن_ها؟بله بله بفرمایید دارم گوش میدم!

کانگ_خب!پس تا بعد ازظهر امروز این فرمایی که گفتم باید پر بشه و پستی میفرستیشون به......دختر تو چته؟؟؟؟؟حالت خوب نیست؟؟؟

به خود آمده و و دیدم چند قطره خون برگه ها را مزین کرده است!

ن_ای وای ببخشید...متاسفم...بذارید درستش کنم...وای....

به سرعت دستمال جیبی اش را درآورد و از پشت سرم را گرفت و بالا برد و دستمالش را زیر بینی ام فشار داد.سرم به طرز عجیبی گیج میرفت و هر لحظه احتمال میدادم غش کنم اما نمیخواستم بیش از آن آبروریزی کنم.احساس حقارت و ضعف میکردم و ناخودآگاه اشک هایم سرازیر شدند.

کانگ_سرتو بگیر بالا ببینم...چه به روز خودت آوردی دختر؟؟اگه حالت خوب نیست باید بری دکتر.رنگ و روی درستم نداری که.

ن_آقای کانگ....اون برگه ها...

کانگ_حرص اونا رو نخور ازشون کپی دارم.اگه نداشتم فکر کردی الآن زنده میذاشتمت؟!فعلا برو نمیخواد اینا رو راست و ریست کنی.اگه میدونستم حالت بده اصلا بهت زنگ نمیزدم اما سریع تر خوب شو که این روزا خیلی کار داریم.برو!

ن_دستمالتون...

کانگ_پیش خودت باشه نمیخوامش.

ن_سری بعد حتما براتون...

از پشت هولم داد و گفت:چقدر حرف میزنی برو دیگه...!

بدون حرفی سریع از دفترش خارج شدم و همین که دیدم در راهرو کسی نیست،فرصت را غنیمت شمرده و زدم زیر گریه.دست خودم نبود و اشک هایم نه تنها قطره قطره،بلکه سیل وار گونه هایم را خیس میکردند!به پله ها که رسیدم،تقریبا میدویدم و میخواستم هر چه زود تر به طبقه سوم برسم و اجازه ندهم کسی مرا با این قیافه ببیند.انگار از همه چیز و همه کس فرار میکردم که ناگهان روی پله ها با کسی مواجه شدم که اصلا انتظارش را نداشتم...

همین که من را دید،سر جایش ایستاد و دیگر پایین نیامد؛سرعتم را کم کرده و برای چند لحظه نگاهش کردم.چرا الآن؟؟توی این موقعیت باید مسبب همه این بدبختی ها را میدیدم؟؟؟چرا؟!؟!

مات و مبهوت و با تعجب به دست باند پیچی شده و چهره درمانده و دستمال خونین زیر بینی ام خیره شده بود...آخ که چه رنجی از این نگاه ها به جانم میریخت...!همین که دهانش را باز کرد که چیزی بگوید،فرصت ندادم و دوباره سرعت گرفته و به تندی از کنارش گذشتم اما سنگینی نگاهش را ازپشت احساس میکردم.نمیدانم چطور خودم را به خانه رساندم.در را باز کرده و داخل شده و با کمرم محکم بستم.همانجا پشت در روی زمین نشسته و های های گریه سر دادم...بالآخره بعد از دوروز و اندی دیدمش،اما با چه حالی؟؟حاضر بودم میمردم اما این اتفاق نمی افتاد...

******

روی مبل دراز کشیده و مرتب کانال ها را عوض میکردم.از بی حوصلگی کلافه شده بودم و تلویزیون را خاموش کرده و کنترل را روی میز پرت کردم...

چقدر گذر این ساعت ها و دقایق برایم زجرآور و خسته کننده و طاقت فرسا بود.تقریبا پنج شش ساعتی از اتفاق صبح گذشته و من هنوز هم در کما بودم!برای بار هزارم آن لحظه را در ذهنم مرور کردم و برخود لرزیدم و مور مورم شد!خدایا!!من دیدمش!چقدر دلم برایش تنگ شده بود!مخصوصا آن نگاه سوزان و پرحرارتش که همیشه تا عمق استخوان های منجمد و سردم فرو میرفت.دلم برای لحظه های قشنگی که در آغوشم میگرفت لک زده بود!دلم میخواست دوباره میتوانستم در آغشش بگیرم و دستانم را دور کمرش حلقه کرده و عطر تنش را استشمام کنم!به یکباره تمام خاطراتمان از مقابل دیدگانم عبور کرد و غمی که در وجودم ریشه کرده بود را تشدید کرد.با خود گفتم اگر قرار است این وضعیت ادامه پیدا کند،دیگر هیچ وقت به خودم اجازه نمیدهم که ببینمش چون با هر دفعه ممکن است تمام وجودم را به آتش بکشد.همیشه از این دوری میترسیدم و باورم نمیشد که سر یک مسئله کوچک این اتفاق بین ما افتاده باشد!داشتم از غصه دق میکردم و تصمیم گرفتم به اتاقم رفته و بوم نقاشی نیمه کاره ام را ادامه دهم.

همین که قلم مو را به دست گرفتم،چشمم به گوشیم افتاد.قبل از شروع کردن کار،بلند شده و به سمتش رفتم و بعد از روشن کردنش با کمال ناباوری دیدم که ایون 15 تا میسدکال انداخته!شادی سرتاپایم را فراگرفت و بالآخره بعد از این دوروز لبخندی روی لبانم نقش بست!اما غرورم اجازه نمیداد که شماره اش را بگیرم.همین که زنگ زده بود،کافی بود!از نقاشی کشیدن منصرف شده و تصمیم گرفتم به همان پل مرکز شهر که پاتوق همیشگی مان بود بروم!جایی که در آن میتوانستم آرامشم را بازیابم...

******

لبه پل ایستاده و به آب خیره شده بودم.چقدر آنجا بوی ایون را میداد و داغ دلم را تازه میکرد!چشمانم را بسته و دوباره در دریای خاطراتمان غرق شدم.ساعت را نگاه کردم،10 شب را نشان میداد!نمیدانم چرا ازموقعی که به آنجا رفته بودم زمان برایم زود میگذشت!غرق در فکر و خیالاتم بودم که صدایی آشنا روحم را نوازش داد...

ا_مگه بهت نگفته بودم هیچوقت بدون من اینجا نیای؟؟؟

خون در رگ هایم جاری شد!به سرعت برگشته و مات و مبهوت نگاهش کردم!من را از کجا پیدا کرده بود؟!

ادامه داد:بیا اینور.میفتی...

قلبم از تپش زیاد نزدیک بود از جا کنده شود!اما خیلی سعی کردم خودم را خونسرد و بی تفاوت نشان دهم!بی اعتنا به حرفش سرم را برگردانده و دوباره به آب خیره شدم که گفت:نانا!این پل حصار نداره!ممکنه بیفتی...بیا اینور...

لحنش گرم و آرامش بخش بود!با شنیدن اسمم از زبانش بدنم مور مور شد و کم مانده بود لبخند بزنم و خودم را لو بدهم!با لحن سردی گفتم:خودم میتونم ببینم که حصار نداره...!

ا_خواهش میکنم بیا اینور...

با تظاهر به بی میلی چند ثانیه ای مکث کرده و سپس دستانم را درجیب شلوارم فرو برده و به زور چند قدم به عقب آمدم.با همان صدای آرام گفت:از صبح تاحالا دنبالت میگشتم.کجا بودی؟؟

بدون اینکه نگاهش کنم با همان سردی گفتم:خونه.

ا_خونه؟؟پس چرا از هرکی سراغتو گرفتم خبری نداشت؟؟؟

برگشتم و گفتم:واقعا به بزرگی خودتون ببخشید که باعث شدم دیگران ازم بی خبر باشن!از این به بعد گزارش دقیق زندگی و برنامه روزانمو برای همه sms میکنم.

ناگهان لبخندی زد که مثل تیر در قلبم فرو رفت!سریع سرم را برگرداندم.جلو تر آمده بود...نزدیکی اش را حس میکردم.آنقدر نزدیک که لبهایش را کنار گوشم آورد و گفت:حتما همین کارو بکن!!

نفس های داغ و سوزانش به گردنم اصابت میکرد!دستانم را مشت کرده و پاهایم سست شده بود!مانده بودم چکار کنم و چه بگویم که یک دفعه بازویم را گرفت و تنم را به آغوش گرمش برد...

ا_من رو ببخش نانا!باور کن نمیخواستم این جوری بشه.خودت که خوب میدونی...من وقتی اونو میبینم بیش از حد عصبی میشم.خب باید بهم حق بدی که اونجوری بهم بریزم.کلا بعد از مرگ پدر دونگهه حال و حوصله و  ظرفیت هیچی رو ندارم و وقتی اون روز اون جوری باتو دعوا کردم،خدا میدونه که بعدش چقدر بهم ریختم و به خودم فحش و لعنت فرستادم.این سه روز دوری از تو برام جهنم بود و امروز با دیدنت تو اون وضع از خودم متنفر شدم.دیگه طاقت نیاوردم و تصمیم گرفتم امروز به هرنحوی که شده بابت زیاده روی اون روز ازت معذرت خواهی کنم!واقعا کنترلم رو ازدست داده بودم و دقیقا همون لحظه که اون حرفا رو زدم،پشیمون شدم اما دیگه خیلی دیر شده بود...متاسفم که رنجوندمت!منو میبخشی؟!؟؟

با شنیدن حرف هایش انگار روح تازه ای به تک تک سلول هایم دمیده شد!بی اختیار و در همان لحظه دستانم را بالا آورده و دور کمرش حلقه کردم و بدون اینکه چیزی بگویم این گونه پاسخ معذرت خواهی اش را دادم!با یک دست بغلم کرده و با دست دیگر موهایم را نوازش میکرد!خدایا!چقدر خوشحال بودم!دوباره به آرامش رسیده بودم!چه لحظه های لذت بخشی!کاش هیچوقت تمام نمیشد!

ا_چقدر آرامش بخش!باورم نمیشه نانا!درد و رنج تموم شد!میترسیدم که منو نبخشی...

ن_اشتباه از من هم بود.نباید پیشنهاد پدرت رو قبول میکردم.

از آغوشش بیرون آمده و ادامه دادم:باور کن اومده بود ساختمون منو دید و ازم خواست که...

انگشت اشاره اش را بالا آورد و به آرامی روی لبهایم قرار داد و درحالیکه صورتش را به صورتم نزدیک کرده بود آرام گفت:ششش...هیچی نگو!نمیخوام توضیح بدی!مهم نیست!میدونم که تقصیر نداری!

باز هم همان نگاه!همان لبخند!همان صدای گرم و همان ایون هیوک دوست داشتنی من که دنیا را برایش میدادم!لبخندی روی لبانم نقش بست!جلو آمد و نفس های گرمش را نثار صورتم کرد و بوسه ای طولانی بر پیشانی ام نشاند...

******

ادامه در پست بعدی...