تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - ادامه بند یازدهم
تاریخ : پنجشنبه 3 مرداد 1392 | 05:46 بعد از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss
بچه ها نمیدونم چرا بند یازده رو کامل منتشر نمیکرد.مجبور شدم ادامشو بیارم اینجا.خب برید ادامه....

سرم را به پشتی صندلی تکیه داده و چشمانم را بستم  و از موسیقی ملایم و زیبایی که پخش میشد لذت می بردم که گفت:امشب هیچ کس خونه نیست!بیا به واحد ما!

ن_چرا؟بچه ها کجان؟؟

ا_همه رفتن جشن تولد چانگ ریول(رییس کل حراست کمپانی های موسیقی کره جنوبی)که در واقع مجبور بودن!اما من و دونگهه پیچوندیم!

ن_راستی دونگهه در چه وضعیتیه؟؟؟

ا_هنوز هم همونجوری...اصلا تغییر نکرده.

ن_حق داره.مرگ پدرش درد کمی نبود...

ا_میترسم بلایی سرش بیاد یا دیگه نخواد سر کار برگرده.

ن_نه...امیدوارم که کم کم کنار بیاد و حالش بهتر شه.نگران نباش.

ا_پس میای واحد ما دیگه؟!

ن_آخه بیام اونجا چیکار؟!؟!

ا_میخوام تلافی این سه روزو که نبودی در بیارم!فکر کردی حالا حالاها از خودم جدات میکنم؟!نخیر کورخوندی!

لبخندی زدم و سرم را به سمت شیشه برگرداندم.

ا_نانا اومدی به اتاق دونگهه نرو.وضعش خیلی خرابه شاید دوست نداشته باشه زیاد کسی ببینتش.

ن_باشه حتما!خودم هم همین قصدو داشتم!

ا_راستی دستت چی شده؟؟؟

مانده بودم چه بگویم.مکث کردم و پس از من من کردن گفتم:هیچی!!با چاقو بریده.چیز مهمی نیست...

برگشت و حین رانندگی در چشمانم زل زد...سریع سرم را پایین انداختم که گفت:پرسیدم دستت چی شده؟؟؟راستشو بگو...

ن_اون شب...خوابم نمی برد،حرصم گرفته بود...خب...کنترلم رو از دست دادم و به دیوار مشت کوبیدم...

انگار قلبش درد آمده باشد،دست چپم را گرفت و با نگاهی درمانده به صورتم خیره شد و گفت:بخاطر من؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چیزی نگفتم و سرم را پایین انداختم که گفت:منو ببخش...باهات چیکار کردم؟؟؟

ن_نگران نباش!خل بازی خودم بود!خوب میشه.

با سکوتی دردناک و صورتی غم زده به روبه رو خیره شد و دیگر هیچ نگفت...

******

کلید را چرخاند و در را باز کرد...

ا_بیا تو!

با تردید قدم برداشتم وداخل شدم...

ن_ببینم بچه ها کی میان؟؟

ا_فکر نکنم تا صبح برگردن.

ن_خب...صبح منو اینجا ببینن فکر بد نکنن؟؟؟

ا_فکر بد؟؟؟

خنده ای بلند سر داد و ادامه داد:تو نگران چی هستی نانا؟!اونا هم تورو میشناسن،هم منو!میدونن که من اهل این چیزا نیستم!بعدشم اگه ما میخواستیم کاری بکنیم میرفتیم هتل!چرا اومدیم اینجا که خودمونو لو بدیم؟!نترس اونا هیچ فکر بدی نمیکنن!در ضمن مگه من و تو بار اولمونه که شب پیش همیم؟!؟!تو تاحالا دیدی من....

میان حرفش پریدم و گفتم:خیلی خب باشه باشه!فهمیدم دیگه ادامه نده!

از خجالت سرخ شده بودم که دوباره خندید و گفت:پس بریم بالا...

منظورش از بالا اتاقش بود!

سرم را روی بالش گذاشتم که گفت:من برم آبی به دست و صورتم بزنم وبیام.

به علامت مثبت سری  تکان دادم و به سقف خیره شدم!چقدر خوابیدن روی این تخت لذت بخش و آرامش بخش بود!نا خود آگاه خنده ام گرفت و خوشحال بودم که بالآخره این دوران دوری خفقان بار تمام شد!به سمت چپ چرخیدم و چشمم به میز کوچک کنار تخت افتاد.یک چراغ خواب،یک ساعت رومیزی و دو قاب عکس روی آن بود!تصویر یکی از آنها عکس تکی من بود!آن عکس را ایون سال قبل وقتی به جزیره جیجو رفته بودیم کنار ساحل از من گرفته بود!روی شن ها نزدیک آب دراز کشیده بودم و وزش باد موهایم را در هوا پخش کرده بود.پیراهنی سفید رنگ به تن داشتم و صورتم را رو به دوربین چرخانده و لبخندی بر لبانم نقش بسته بود!آن یکی قاب هم عکس دو نفری مان روی چمن بود!من زانوانم را بغل کرده بودم وایون ازپشت دستانش را دورم حلقه کرده بود!با دیدن این عکسها حس قشنگی سرا پایم را فراگرفت و سرم را در بالش فرو کردم و خندیدم!این بالش بوی اورا میداد و از نفس های گرمش پر بود.در همین حال و هوا بودم که دستش را دور کمرم حس کردم...

ا_چیکار میکنی؟!چرا کلتو کردی تو بالش؟!

سرم را بالا گرفتم و به سمتش برگشتم.دست چپش را زیر سرم و دست راستش هم روی بازویم بود!صورت هایمان خیلی به هم نزدیک بود و مثل همیشه تحمل گره گرم نگاه هایمان را نداشتم.برای همین سرم را پایین انداخته و چشمانم را بستم.انگشت اشاره اش را در گونه ام فرو برد و گفت:هی!نکنه میخوای بخوابی؟!؟!

چشمانم را باز کردم و گفتم:پس باید چیکار کنم؟!؟!

ا_من کلی حرف دارم!به این زودی میخوای بخوابی؟!

ن_ببخشید!خیلی عذر میخوام!اما فکر کنم سه شبه که تا صبح چشم رو هم نذاشتم!

ا_اولا سه شب نیست و دوشب!امشب تازه شب سومه!دوما...

میان حرفش پریدم و گفتم:وایسا وایسا!چرا باید دو شب باشه؟!؟!

ا_خب...چون الآن دوروزه که از قهر بودنمون میگذره!با امروز میشه سه روز!

ن_کی گفته من بخاطر این موضوع نخوابیدم؟!کلا کار زیاد داشتم و نتونستم بخوابم!

لبخندی موذیانه زد و با نگاهش گفت:"خودتی!!"به سرعت گفتم:خب اگه نخوابیم چیکار کنیم؟!

ا_حرف بزنیم!

ن_درباره چی؟!آها راستی فیلمایی که دونگهه ازمون تا حالا گرفته داری؟؟؟

ا_آره همشو!

ن_خب برو لب تاپتو بیار بذار ببینیم!

به سرعت اطاعت کرد و رفت و آورد!هردو نشستیم و درحال دیدن فیلم ها و بگو و بخند بودیم!خاطرات خیلی قشنگی برایم تداعی شد.سرم را روی شانه اش گذاشتم و با حالت کشداری گفتم:ایوووون...

ا_بله؟!

ن_همه این فیلما رو به خودمم بده میخوام داشته باشم!

با لبخند پاسخ داد:چشم!

نمیدانم چه مدت در این حالت بودیم که روی شانه گرمش خواب بر پلک های سنگینم غلبه کرد...

"پایان بند یازدهم"