تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند دوازدهم
تاریخ : پنجشنبه 3 مرداد 1392 | 05:48 بعد از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss
دوستای گلم اینم از بند دوازده که توش یه اتفاق ناگوار میفته...!برید ادامه مطلب!

"بند دوازدهم"

هرم نفس هایش صورتم را قلقلک میداد!آرام چشمانم را باز کردم که چشمان بسته اش را مقابل چشمانم دیدم.لبخندی زدم و چند دقیقه به صورتش چشم دوختم.آرام و معصوم مثل بچه ها خوابیده بود!خیلی محتاطانه طوری که بیدار نشود،دستش را از دور کمرم جدا کرده و یواش و بی سر و صدا از تخت پایین آمدم.

خود را به پذیرایی رساندم و با دیدن طبقات خالی جاکفشی خیالم راحت شد که هنوز نیامده اند.به آشپزخانه رفتم و در حال آماده کردن صبحانه بودم.رفتم از یخچال چیزی بیاورم و همین که در یخچال را بستم و سرم را برگرداندم،با کمال ناباوری و تعجب دیدم که دونگهه در آستانه در آشپزخانه ایستاده!سریع گفتم:س...سلام...

با سر پاسخگو شد و روی یکی از صندلی های پشت اپن نشست و شروع به خوردن صبحانه کرد.داشتم از تعجب شاخ در می آوردم!بالآخره بعد از این همه مدت از اتاق بیرون آمده بود و داشت خودش بدون زور و اصرار صبحانه میخورد!گفتم:"من برم ایون رو صدا کنم."بعد با سرعت به سمت اتاق ایون رفتم و بیدارش کردم.

ن_ایون...ایون پاشو...

نکان نخورد که پتو را از رویش کشیدم:میگم پاشو!با توام!

ا_نانا تروخدا ولم کن بذار یه ذره دیگه بخوابم.

ن_پاشو بیا ببین چی شده!دونگهه از اتاق بیرون اومده و بدون اینکه من چیزی بگم نشسته داره صبحونه میخوره!!

مثل برق گرفته ها از جایش پرید و گفت:جدی میگی؟؟؟

ن_آره باور کن!!

هردو به طبقه پایین رفتیم و دونگهه همچنان مشغول خوردن بود!ایون که خیلی خوشحال بود،رفت جلو و دستش را روی شانه ی وی گذاشت و گفت:بالآخره از اون اتاق لعنتی دل کندی!

دونگهه بدون این که حتی سرش را بالا بگیرد و عکس العملی نشان دهد،به خوردن ادامه داد.ایون کنارش نشست و من هم رو به رویشان!یون حتی دیگر یک کلمه حرف نزد و صبحانه در سکوتی سنگین و معنادار صرف شد.بعد از تمام شدن صبحانه،دونگهه به اتاقش رفت.من و ایون به هم نگاه کردیم و خنده مان گرفته بود و خوشحال بودیم که بالآخره کمی با این قضیه کنار آمده و حالش بهتر شده!هردو در حال جمع کردن ظرف های صبحانه بودیم که بعد از چند دقیقه دونگهه همراه یک ساک از اتاقش بیرون آمد...

خنده روی بلانم ماسید و ایون هم با دیدنش خشکش زد و گفت:میخوای چیکار کنی؟؟؟

دونگهه بدون اینکه پاسخی بدهد،جلو آمد و ساکش را روی زمین گذاشت و ایون را در آغوش گرفت و ابر چشمانش شروع به باریدن کرد.ایون به سرعت وی را از خودش جدا کرد و گفت:وایسا ببینم این کارا یعنی چی؟؟؟؟

ساکش را برداشت و سرش را پایین انداخت و بعد از این همه مدت بالآخره زبان باز کردو با صدایی خسته و درمانده گفت:میخوام برگردم به شهر پدریم.جایی که پدرم اونجا بزرگ شده.میخوام برم به اون خونه قدیمی و دیگه ازش بیرون نیام...

ایون تن صدایش را بالا برد و گفت:مگه از روی جنازه من رد شی...مگه میذارم؟؟فکر کردی الکیه؟؟؟همه زندگی و کارتو ول کنی که چی بشه؟؟؟؟

د_زندگی من اینجا معنا نداره.زندگی واقعی من اونجاست...

ا_پس تکلیف گروهمون چی میشه؟؟بچه بازی در نیار و خریت نکن.من اجازه نمیدم.

اما مثل این که دونگهه در تصمیمی که گرفته بود خیلی مصمم و جدی بود.بی اعتنا به حرف های ایون به سمت در رفت.ایون بازویش را گرفت و خواست مانعش بشود اما حریفش نمی شد.از در بیرون رفت و من و ایون مات و مبهوت مانده بودیم.ایون به دنبالش دوید و ...

از خواب پریدم!!نفس نفس میزدم و در شوک بودم.سرم را برگرداندم و دیدم ایون در همان حالتی که در خواب دیده بودم خوابیده.از تخت بیرون پریدم و خودم را به اتاق دونگهه رساندم که سر جایم خشکم زد.در اتاقش باز بود و هیچکس داخل نبود.در کمد هایش هم  باز و آنها نیز خالی بودند.به سمت اتاق ایون دویدم و سعی کردم بیدارش کنم.

ن_ایون...ایون پاشو...پاشو تروخدا...

مثل سنگ به تخت چسبیده بود و انگار صدایم را نمی شنید.

ن_پاشو دیگه دیوونه...دونگهه رفته پاشو...

خواب و بیدار بود و در مقابل بیدار شدن مقاومت میکرد که داد زدم:میگم دونگهه رفته!!!!!

از جایش پرید و گفت:چی؟؟؟؟

ن_تو اتاقش نیست.باید بریم دنبالش.هر چه سریع تر...

ا_ای وااااااااااای...

به سمت اتاق دونگهه دوید و پله هارا دوتا یکی طی میکرد که پشت سرش من هم میدویدم و گفتم:باید بریم فرودگاه....من میدونم کجا رفته...

برگشت و گفت:از کجا میدونی؟؟

ن_بریم تو راه همه چیو برات توضیح میدم.فقط بدو تا دیر نشده...

داشت در اتاق دونگهه سرک میکشید که داد زدم:چیکار میکنی؟؟میخوای از چی مطمئن شی بیا بریم دیگه...

******

با تمام سرعت سبقت میگرفت و همه را کنار میزد و با این طرز رانندگیش نزدیک بود هر لحظه تصادف کنیم.

ن_یواش تر...نزدیک بود پیرمرده رو له کنی...

ا_ببینم دقیقا تو خوابت چی گفت؟؟

ن_گفت میخوام برگردم به شهر پدریم.جایی که پدرم توش بزرگ شده.به همون خونه قدیمی.تو میدونی کجاست؟؟؟

ا_اگه دقیقا همینو گفته باشه منظورش هامبورگ بوده.چون پدرش اونجا بزرگ شده و اون خونه قدیمی هم برای پدربزرگشه که خیلی قدمت داره و دونگهه اونجا رو خیلی دوست داره...

ن_تقریبا رسیدیم...همینجا ماشینو نگه دار.

وارد فرودگاه شدیم و از اینور به اونور میدویدیم و چشم ها و سرهایمان سرگردان میچرخید و دنبال دونگهه میگشت.

ن_ایون...باید لیست پروازا رو چک کنیم...ممکنه اصلا کار از کار گذشته باشه...

ا_نه امکان نداره...نباید اینجوری بشه...

به سمت تابلو های پرواز اون روز رفتیم و پرواز به هامبورگ را دیدیم که برای 9:30 صبح بود.خون در رگهایم یخ زد!یعنی دقیقا برای یک ربع دیگر...

ن_بریم اونجا...احتمالا داره چمدونش رو تحویل میده...

دونگهه در صف تحویل چمدان ها نبود.به سمت صف چک کردن ویزا و بلیط رفتیم که...!

نفس های هردویمان در سینه حبس شد!اوایل صف ایستاده بود و 2نفر جلویش بودند.سریع به سمتش دویدیم و همزمان صدایش کردیم:دونگهه!!!

سریع سرش را برگرداند و با دیدن ما خیلی تعجب کرد و نفر جلوئی اش را هول داد و جلو رفت.به صف که رسیدیم دو نگهبانی که در دو طرف ایستاده بودند مانع شدند به داخل برویم.ایون دیوانه وار فریاد میزد و میگفت:نه...نه....دونگهه نرو...خواهش میکنم...ولم کنید...

دو نگهبان نمیتوانستند کنترلش کنند.دو مشت محکم نثار صورت هردویشان کرد و صف را شکافت و از روی در کوچک جلوی صف پرید و به آن قسمت رفت.دونگهه خیل فاصله گرفته بود و انگار نمیخواست این صحنه هارا ببیند.بدون اینکه به سمت عقب برگردد با قدم هایی تند و بلند در حال دور شدن بود.مأموران و نگهبانان به سمت ایون دویدند و ایون حریفشان نشد و زانو زد و بلند بلند گریه میکرد و میگفت:دونگهه نرو...بخدا با رفتنت هیچی درست نمیشه...با رفتنت پدرت زنده نمیشه...دل پدرتو نشکن دونگهه...اون آرزوش بود که تو خواننده بشی...برگرد و براش بخون!خواهش میکنم نرو...دووووونگهه...آرزوهاتو پایمال نکن!بذار پدرت خوشحال باشه...نروووووووووووو!!!!

نگهبان ها روی زمین میکشیدنش .همه مردم نگاهش میکردند.من دستم را روی دهانم گذاشته بودم و مثل ایون اختیار گریه ام دست خودم نبود!دونگهه با حرف های ایون برگشت و چند لحظه نگاهش کرد.حتی از دور هم آثار اشک را در صورتش هویدا میدیدم.اما مثل اینکه تصمیمش را گرفته بود و برای این که راحت تر دل بکند،با سرعت بیشتری به راه رفتن ادامه داد که ایون فریاد زد:پس تکلیف رفاقتمون چی میشه؟؟دونگهه قول میدم تا آخر عمر باهات باشم...نمیذارم احساس تنهایی کنی...نرو...

اما دیگر فایده ای نداشت و کار از کار گذشته بود....و این بود آن روز تلخ رفتن........