تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند چهاردهم
تاریخ : سه شنبه 8 مرداد 1392 | 12:13 قبل از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss
بدوووووووون شرح...برید ادامه...

"بند چهاردهم"

ن_قطع کن...قطع کن آهنگو لی توک!یه سونگ!چرا اینجوری میخونی؟؟صد دفعه گفتم به ثانیه 40 که رسید تن صداتو ببر بالا!چرا میلرزونی صداتو؟؟؟

ی_بابا بخدا من خسته شدم دیگه نمیکشم.الآن 11 ساعته که داریم اینجا یه چیزو صد دفعه میخونیم.

ن_خب بخاطر اینه که امروز اصلا همکاری نمیکنید.از صبح تا حالا فقط دو تا آهنگو اونم نصفه نیمه و ناقص ساختیم.تا آخر هفته من باید این آلبوم رو کامل و میکس شده تحویل بدم!

ی_ایون یه لیوان دیگه برام بریز.

ن_این بیستمین نسکافه ایه که از صبح خوردی!

ی_چیکار کنم صدام خش داره خب!

ک_نمیشه بقیه آهنگا رو که یه سونگ اولشو نمیخونه شروع کنیم؟؟

ن_نه اصلا خوشم نمیاد هرکدومو نیمه کاره ول کنیم و بریم سر بعدی.دوباره ضبط میکنیم.1_2_3...شروع!!

این دفعه یه سونگ خوب خوند اما همین که نوبت سونگمین شد،وسط خواندن صدایش برید و دیگر نتوانست ادامه دهد.لی توک آهنگ را قطع کرد و من بدون این که چیزی بگویم،سرم را روی میز گذاشتم.

س_وا...واقعا متاسفم...نمیخواستم خراب کنم باور کنید دست خودم نبود.

ایون در حالیکه شانه راست من را نوازش میداد گفت:نانا بهتر نیست بقیشو بذاریم برای فردا؟؟؟بچه ها واقعا دیگه کشش ندارن.

دودستم را روی صورتم گذاشتم و سرم را بالا گرفته و به علامت مثبت تکان دادم.لی توک گفت:خب پس برای امروز کافیه.خسته نباشید.

بچه ها تک به تک استودیو را ترک کردند و من همانطور نشسته بودم که متوجه شدم ایون هم مثل من هنوز نرفته.با لحن آرامی گفت:نمیخوای پاشی؟

با همان حالت پاسخ دادم:سرم خیلی درد میکنه...

مچ دستم را گرفت و آن را از صورتم جدا کرد و گفت:اینقدر حرص نخور.درستش میکنیم تا آخر هفته.

ن_چجوری؟؟ 9 تا آهنگه...

ا_نگران نباش! از فردا کاری میکنیم بازده بچه ها بالاتر بره و کار زود تر تموم شه.میخوای بری اتاقت بخوابی؟؟

ن_نه بابا تو کی تا حالا دیدی من 8 شب بخوابم!

ا_پس میخوای چیکار کنی؟؟

ن_میرم حیاط.میخوام یکم هوا بخورم...آخ...

دوباره همان جای همیشگی تیر کشید.دستم را روی سینه ام گذاشتم و محکم فشار دادم.

ا_چی شد؟؟؟؟؟؟بازم قلبت؟؟؟

ن_نه بابا چیزی نیست.دیگه عادت کردم.میدونی که هر چند وقت یک بار اینجوری میگیره.دکترم گفت چیز جدی ای نیست.

ا_باید پیش دکتر های دیگه هم بری.نمیشه این مسئله رو دست کم گرفتا...

بلند شدم و گفتم:تو هم میای حیاط؟

ا_آره.

به حیاط رفتیم و روی صندلی ها نشستیم که بلند شد و گفت:من الآن برمیگردم.

رفت و بعد از چند دقیقه برگشت و پتویی را دور کمرم انداخت!با لبخند تشکر کردم.یک کتاب هم همراهش بود.

ن_اون کتاب چیه؟؟

ا_کتاب "درباره زندگی..." . تازه میخوام شروعش کنم.میگن خیلی جالبه!

ن_پس بشین و بلند بخون!

کنارم نشست!سرم را روی شانه اش گذاشتم که شروع کرد:در زندگی مراقب دست هایتان باشید!آنها میتوانند کار های بزرگی انجام دهند.با دستهایتان میتوانید اشک را از گونه دیگران پاک کنید.میتوانید سر یک بچه یتیم را نوازش کنید!میتوانید به کسی که دوستش دارید هدیه بدهید!می توانید با کسی که ممکن است در آینده بهترین دوستتان شود،به منظور آشنایی دست بدهید!می توانید با دادن پول به یک فرد فقیر دل او و خانواده اش را شاد کنید!با دست هایتان می توانید بنویسید و احساستان را روی برگه کاغذ خالی کنید و دیگران از خواندن نوشته تان لذت ببرند!با دستانتان می توانید دست کسی را که روی زمین افتاده بگیرید و...!آری!دست های شما معجزه میکند.در زندگی مراقب چشم هایتان باشید...

دیگر به مضمون نوشته ای که خوانده می شد دقت نمیکردم،بلکه تمام توجهم معطوف به گوش دادن به صدای گیرا و مردانه اش بود!صدایی که روحم را نوازش می داد و در من آرامش ایجاد می کرد.چند دقیقه گذشت و متن کتاب به جایی رسید که توجهم را جلب کرد:در زندگی مراقب قلبتان باشید و آن را ارزان نفروشید!مراقبش باشید و اجازه ندهید در هر موقعیتی بتپد!بگذارید وقتی چشمهایتان به یک شخص خاص افتاد،قلبتان فقط بخاطر آن شخص خاص بتپد!اجازه ندهید بشکند و آن را به کسی هدیه بدهید که امانت دار خوبی باشد!همچنین مراقب اشک هایتان باشید و بدانید ارزش هر قطره اشک شما از مروارید بیشتر است.آنهارا ارزان جاری نکنید و به چشم هایتان خیلی کم اجازه بارانی شدن بدهید.اشک هایتان را برای مهم ترین مسائل زندگی.....

غرق در محتوای کتاب و صدای روح نوازش شده بودم که یک دفعه سکوت کرد.با تعجب سرم را بلند کردم و دیدم مات و مبهوت به نقطه ای روبه رو خیره شده.مسیر نگاهش را دنبال کردم و دیدم یک نفر از در ورودی حیاط وارد شد...با یک چمدان که روی زمین می کشید.سرش را پایین انداخته بود و آرام و استوار قدم بر می داشت.ایون به سمتش دوید و من هم دنبالش.وقتی به وی رسید،صورتش را بین دستانش گرفت و به چشمان خسته و پر غمش خیره شد و گفت:برگشتی...!

بعد او را در آغوشش جای داد.وی هم دستانش را دور کمر ایون حلقه کرد و با لحنی اندوهگین گفت:من رو ببخش....سپس به من که پشتشان ایستاده بودم نگاه کرد و هر دو به هم لبخند زدیم!ایون از آغوشش بیرون آمد و گفت:چرا تو این مدت حتی یک بارم زنگ نزدی؟؟خودمو به آب و آتیش زدم تا پیدات کنم....

د_توان زنگ زدن نداشتم.تمام این مدت صدای گریه ت و حرفای روز آخر تو گوشم می پیچید و عذاب وجدان گرفته بودم.برگشتم که جبران کنم.امیدوارم منو ببخشی...

ا_من از تو دلخور نشدم که بخوام ببخشمت!

ایون برگشت و رو به من گفت:دیدی نانا!گفتم برمی گرده!مطمئن بودم!حالا وقتشه اون شایعه مزخرف رو ریشه کن کنیم!دونگهه برگشته!!

دونگهه سرش را پایین انداخت و هیچ چیز نگفت.ایون رو به وی گفت:برمی گردی سر کار؟؟؟

چند ثانیه سکوت کرد و با تردید پاسخ داد:مطمئن نیستم که تواناییشو دارم یا نه.

ا_مطمئن باش که داری!شک نکن!بیا بریم که باید بچه ها رو سورپرایز کنم!!

ایون و دونگهه به داخل ساختمان رفتند و من در مقابل اصرار های ایون مقاومت کرده و در حیاط ماندم!اشک در چشمانم پدیدار شد!روی صندلی نشسته و چشمانم را بستم و لبخندی پر از رضایت و خوشحالی بر لبانم نقش بست و از ته دل گفتم:خدایا...............ممنون!!!!

"پایان بند چهاردهم"