تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند پانزدهم
تاریخ : پنجشنبه 10 مرداد 1392 | 10:31 قبل از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss


ینی الهی بمییییییییییییرم برای خودم که مجبورم این داستان رو مخصوصا از این بند به بعدش رو دوباره بنویسم و خاطرات تلخ زمستون 91 حین نوشتن این داستان که همه برگه های دفترم از اشک خیس بود،دوباره داره تداعی میشه!!خب دیگه هیچی نمیگم فقط به آخر این بند رسیدید خواهش میکنم که همه سلاح های گرم و سردتون رو غلاف کنید و به این موضوع فکر کنید که فقط داستانه و واقعی نیست!!خب بدویید ادامه...!
البته بعد از دانلود این آهنگ زیبا از سارا کونر که در این بند هست!


Just one last dance

"بند پانزدهم"

ن_الو؟

ا_من پایین تو حیاط منتظرم!

ن_واااااااااااای چقدر هولی!!من هنوز وسایلمو کامل جمع نکردم!

ا_اشکال نداره اینجا میشینم تا بیای!

تقریبا 20 دقیقه دیگر حاضر شدنم طول کشید!قرار بود با ایون به یک مسافرت دو روزه برویم!در واقع یک سفر کاری بود!ایون برای یک ویدیو کلیپ از گروه F.I.X قبول کرده بود که نقش پسر آن را بازی کند و برای فیلم برداری باید به یکی از شهرک های اطاف شهر می رفت و از من خواسته بود همراهی اش کنم!

به حیاط رسیدم...

ا_بالآخره اومدی!

ن_خوبه حالا فقط 20 دقیقه معطل شدی!میگم ایون خطرناک نیست این وقت شب راه بیفتیم؟؟می ذاشتی برای صبح...

ا_مگه صد دفعه نگفتم فردا صبح فیلمبرداری شروع میشه؟! امروزم که دیدی خیلی کار داشتم و زود تر از الآن نمیتونستم کاری کنم راه بیفتیم.

ن_میدونم ولی...

ا_چقدر غر میزنی؟!نگران نباش طوری رانندگی میکنم که اگه تصادف کردیم به تو آسیبی نرسه!

به بازویش مشت کوبیدم و گفتم:مسخره!!

******

ن_............آخ..............

قفسه سینه ام را با دستانم مچاله کردم.هراسان گفت:چی شد؟؟؟؟؟؟حالت بده؟؟

ماشین را کنار جاده کشید و توقف کرد.

ن_چرا وایسادی؟؟برو چیزیم نیست.همون درد همیشگی....

ا_مطمئنی حالت خوبه؟؟؟دور بزنیم برگردیم شهر بریم دکتر؟؟؟؟؟

ن_نه بابا گفتم چیزیم نیست...!بیا!دردش افتاد!یه دفعه میگیره و ول میکنه.راه بیفت کنار جاده ایم خطرناکه!!

ا_خیلی خب!

ن_آهنگ رو عوض کن!

ا_چی بذارم؟!

ن_just one last dance  سارا کونر.ترک دوازدهم این سی دیه.

موسیقی زیبای سارا کونر شروع به پخش شد!سرم را به صندلی تکیه دادم و گفتم:زیادش کن...

فضای گرم داخل ماشین،با عطر ایون در هم آمیخته و صدای آرام و روح نواز سارا کونر،قلبم را تسخیر کرده بود و از ته دل آرام و خوشحال بودم!هر دو در سکوت به سر می بردیم که موسیقی بعد از 4 دقیقه به پایان رسید.انگار ایون هم مثل من منقلب شده بود!حس عجیبی داشتم!نمیدانم اسمش دلشوره بود یا ترس یا عشق!هیچ اسمی برایش پیدا نمیکردم اما خیلی عجیب بود!به صورت ایون چشم دوختم و سعی کردم معنی این حس را از چهره او درک کنم اما چیزی دستگیرم نشد.اصلا حواسم به خودم نبود و چند دقیقه همانطور بهش نگاه میکردم که یک دفعه خندید و گفت:کشف کردی؟!

ن_چی رو؟!

ا_چیزی که تو صورتم دنبالش بودی!تمام مدت خیلی خودمو کنترل کردم که سرم رو برنگردونم و بذارم همینطور نگام کنی!

به خودم آمدم و سرم را این وری کردم و گفتم:چرا؟!

ا_آخه مطمئن بودم اگه نگات کنم یا چیزی بگم،از این حال و هوا میای بیرون و چشم ازم برمیداری!دلم می خواست به نگاه کردنم ادامه بدی!

ن_یعنی اینقدر برات مهمه؟!

ا_خب معلومه!خیلی چیزا برای من مهمه که تو ازشون خبر نداری!

ن_مثلا چی؟!

ا_مثلا....این که تو تاحالا به من اقرار نکردی!

ن_خب...از رفتارام باید بفهمی دیگه!خودش یه نوع اقراره!

ا_آره ولی اقرار کلامی یه چیز دیگس!من بارها این کارو کردم اما تو...

راستش این کار همیشه برایم سخت بود اما از طرفی دلم برایش می سوخت!جرأت به خرج دادم و گفتم:میخوای الآن اقرار کنم؟!

لبخندی صورتش را مزین کرد و با چشمانی که از تعجب و خوشحالی برق می زد نگاهم کرد و انتظار می کشید.قلبم به تپش افتاد و یک نفس عمیق کشیدم و گفتم:ایون هیوک...

ا_بله؟!

ن_............خیلی دوستت دارم!!!!!

به صورتم خیره شد!در عمق چشمانش عشق و اخلاص را می دیدم!دستانم را گرفت و گفت:منم........

ن_هی!! مواظب باش...............................................

ا_نااااااااااااااااناااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.............

.... نه....

"پایان بند پانزدهم"

 



خب به نظرتون چی شد؟!؟!تصادف کردن؟؟؟

انشالله تو بند بعد میفهمید!!!