تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند شانزدهم
تاریخ : شنبه 12 مرداد 1392 | 10:58 قبل از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss
توجه:لطفا حرفامو کامل بخونید!!

اول یه سر به بندای هفتم و پانزدهم بزنید!لینک دانلود آهنگای داخل اون بندارو گذاشتم!
خب حالا سلام دوستای گلم!حالتون خوبه؟!بابا منو کچل کردید که!
دیدید که اومدم!الآنم میخوام بند 16 رو بذارم!حالا دیگه این همه نظر خصوصی و غیر خصوصی ندید و غر نزنید!
خب همونطور که قبلا وعده داده بودم،بالآخره رسیدیم به بند 16!!بندی که از این به بعد مسیر داستان به کل تغییر میکنه و شخصیت اصلی چهارم وارد میشه!خب باید بگم که علامت اختصاری اسمش "نا" هست اما اسمشو نمیگم تا خودتون این بند رو بخونید!درضمن از این بند به بعد یه جاهایی از زبون این شخصیت و یه جاهایی از زبون نانا هست!برای این که شما قاطی نکنید کی به کیه و کی در چه موقعیتی راویه،قسمت هایی که اززبون این شخصیت هست رو با رنگ سفید و قسمتهایی که از زبون نانا هست رو با مشکی می نویسم.خب بیشتر از این حرف نمی زنم و شمارو به ادامه مطلب راهنمایی میکنم چون میدونم خیلی کنجکاوید ببینید آخر بند قبل چه بلایی سر نانا و ایون اومد...!!
خب اول از همه این آهنگ زیبا از کریستینا پری رو دانلود کنید و بعد برید ادامه مطلب!چون این آهنگ اصلی داستان منه حتما دانلودش کنید!

A thousand years


"بند شانزدهم"

پاهایم سست شده بودند.دستانم می لرزید و کل بدنم یخ کرده بود.اضطراب عجیبی داشتم و عرق سرد کرده بودم.قلبم تپش تندی داشت و نزدیک بود از جا کنده شود.بالآخره بعد از 16 سال دوری از عزیزترین کسم،قرار بود تا دقایقی دیگر ببینمش!صدای تق تق کفش هایم سکوت سنگین و آزارهنده حاکم بر راهروی خلوت بیمارستان را می شکست!تقریبا رسیده بودم...درسته!اتاق 256 همینجاست.دست لرزانم را به دستگیره در بردم،نفس عمیقی کشیدم و در را باز کردم...

سر جایم خشکم زد!بغضی سنگین گلویم را می فشارد و اشک به چشمانم هجوم آورد.نه تنها دستانم،بلکه تمام بدنم می لرزید.تعادلم را ازدست دادم و آن یکی دستم را به دیوار گرفتم که به زمین نیفتم!آرام و بی حرکت روی تخت دراز کشیده و دستگاه های مختلفی به بدنش وصل بود.خرمن مشکی موهایش بالش زیر سرش را پوشانده بود و صورت معصوم و زیبایش قلبم را تسخیر می کرد!خونم به جوش آمد و باورم نمی شد که بالآخره پیدایش کردم!خدایا!!این فرشته زیبای روی تخت خواهر من است!خواهر گمشده عزیز من!از این که بهش نزدیک شوم می ترسیدم...می ترسیدم قلبم از سینه بیرون بپرد!آرام آرام به کنار تختش رفتم و کنارش روی صندلی نشستم.دستم را روی دستانش گذاشتم و فشار دادم!قلبم داشت از جا کنده می شد!شروع به گریه کردن کردم و افسوس خوردم که چرا بعد از این همه مدت باید اینجوری و در این حال ببینمش!موهای روی صورتش را کنار زدم و نوازشش کردم.چقدر چهره اش آرام و بی دغدغه بود!گویی از همه غم های دنیا رهایی یافته بود!نمیدانم چه مدت در حال نگاه کردنش بودم که صدای آزاردهنده اش به گوش رسید...

_درست مثل خودته،نه؟!

برگشتم و دیدم تمام این مدت در اتاق بوده و من حضورش را حس نکرده بودم.دست راستش در جیب بود و با دست دیگرش سیگار می کشید و از پشت پنجره به نمای شهر خیره شده بود.

نا_سیگارتو خاموش کن.اذیتم می کنه.

برگشت و نیشخندی زد و آن را به بیرون پرت کرد.

نا_الآن باید به من بگی؟؟؟

_منظورت چیه؟

نا_مگه من بار آخر بهت نگفتم به محض اینکه پیداش کردی خبرم کنی؟؟چرا الآن؟؟؟؟

_مگه غیر از این کردم؟؟

نا_از دروغ های واضحت حالم بهم میخوره.از پذیرش بیمارستان پرسیدم گفتن الآن یک ماهه که اینجا بستریه.تمام این مدت چرا بهم زنگ نزدی؟؟

_میخواستم از وضعیتش مطمئن بشم بعد خبرت کنم.

نا_وضعیت چیش؟؟

_وضعیت جسمیش.اینکه زنده میمونه یانه.

نا_دهنت رو ببند.معلومه که زنده میمونه.ببینم کجا پیداش کردی؟کجا به این روز افتاده؟

_تو یکی از جاده های اطراف سئول.

نا_میشه کامل تر توضیح بدی؟؟؟؟کلافم میکنی...

پنجره را بست و خودش را روی یکی از مبل ها جا داد.

نا_من منتظرم...

_آمار دقیقشو درآوردم و فهمیدم آهنگساز یه گروه معروف کره ایه و در سئول زندگی میکنه.پرواز من در یکی از فرودگاه های اطراف شهر به زمین نشست.ماشینی اجاره کردم و به سمت سئول راه افتادم که در جاده تو لاین مخالف یه ماشین جلو چشمام چپ کرد.سریع پیاده شدم و با عجله دونفری که داخل ماشین بودند رو بیرون کشیدم و 5ثانیه بعد همه چیز آتیش گرفت.اونا رو سوار ماشینم کردم.دختر و پسری بودن که با دقت به قیافه دختره فهمیدم خودشه و دیدم کیف وسایلش هم که بغلش بوده،همرا خودش بیرون کشیدم(و به کیف روی صندلی کنار تخت اشاره کرد.)هر دوشون رو بردم بیمارستان.همون شب کارای ویزا و بلیطش رو جور کردم که به اینجا بیارمش و 2 روز بعد هم به اینجا اومدیم.

نا_پسره چی شد؟

_پول بیمارستانش رو مجبور شدم پرداخت کنم.حالش هم اصلا تعریفی نداشت.اون هم گوشی همراهش در جیب زیپ دار شلوارش بود و از مسئولین بیمارستان خواستم که از طریق شماره تلفن های گوشیش،خانوادشو پیدا کنن.

نا_نفهمیدی طرف کی بود؟

_چرا!عکسشو تو اینترنت دیدم.یکی از اعضای همون گروهی بود که نانا آهنگسازش بود.

 

با فهمیدن آهنگسازی نانا هم تعجب کردم،هم خوشحال شدم که اوهم همان راهی را انتخاب کرده که من انتخاب کرده بودم!در فکر فرو رفتم که اگر از بچگی کنار هم بودیم،چقدر خوشبخت بودیم و چقدر خوش می گذراندیم!دوباره به چهره ی معصومش خیره شدم و در دل حسرت خوردم که چرا حالا که پیدایش کرده بودم،حالا که اینقدر به وی نزدیک بودم،باز هم ازش دور بودم؟؟فکر بهبود نیافتنش قلبم را در سینه مچاله کرد و اشک هایم پشت سر هم گونه هایم را داغ می کردند.با نگاهی غضبناک و پر از نفرت نگاهش کردم و گفتم:دکترا دربارش چی میگن؟؟؟

سرش را پایین انداخت و گفت:تو کمایی رفته که هیچکس نمیتونه بگه کی به هوش میاد.اما مهم تر اینه که دکترا میگن ناراحتی قلبی شدیدی داره...

نا_ناراحتی قلبی؟؟؟؟مربوط به تصادفه؟؟

_نه.می گن خیلی وقته که این جوریه ولی پیگیری نکرده و با شوک این تصادف بیماریش تشدید شده.

قلبم به درد آمد.با بغض گفتم:اگه 16 سال پیش تو ما رو از هم جدا نمی کردی،این اتفاقا نمی افتاد...همه چیز تقصیر توئه،همه چیز!!تو در تمام عمرت حتی ذره ای از انسانیت و عاطفه رو نچشیدی...چطور تونستی با بچه های خودت این کارو بکنی؟؟؟؟ازت متنفرم...می فهمی؟؟ازت متنفرم!!!!

چیزی نگفت و دستش را توی جیبش کرد و یک سیگار دیگر درآورد و در حال روشن کردنش بود که داد زدم:گفتم اینجا سیگار نکش!پاشو برو بیرون هرکاری خواستی بکن...

باز هم سکوت کرد و به آرامی از روی مبل بلند شد و به سمت در رفت.می خواستم به سمتش حمله و حرصم را خالی کنم و تا جایی که توان دارم بزنمش!بغضی وحشتناک گلویم را بسته بود و از این که پدری به این نفرت انگیزی دارم که از سنگ هم بی احساس تر است،از خودم و او بیشتر متنفر شدم...داشت از در بیرون می رفت که گفتم:دیگه برنگرد.میخوام تنها باشم.

همین که فضای اتاق از وجود سنگینش رها شد،احساس آرامش کردم!دوباره به چهره زیبایش خیره شدم...از نگاه کردن به آن مژه های بلند،ابروهای کمانی،بینی کوچک و لب های قلوه ای و پوست سفید و صورت خوش فرمش خسته نمی شدم!آیینه ام را از کیف در آورده و به صورت خودم خیره شدم!با این که در هیچ چیز با هم فرق نداشتیم،نمی دانم چرا احساس می کردم او از من خیلی زیبا تر است!دستش را با دستانم گرفتم و از داشتنش احساس خوشبختی کردم!حرف های دلم را برایش به زبان آوردم:نانای عزیزم...منو میشناسی؟؟منم...ناتالی...خواهر گمشدت!یادت میاد؟نمی دونی از این که کنارت نشستم چقدر احساس آرامش می کنم!انگار تمام دنیا مال منه!بالآخره پیدات کردم!تو گمشده من بودی و حالا پیدات کردم و اصلا باورم نمیشه!دلم می خواد بدونی که خیلی دوستت دارم...خیلی!!گرچه تا الآن از لذت با هم بودن محروم بودیم،اما از این به بعد میخوام تا ابد در کنار هم باشیم!دیگه از دستت نمیدم...تو نیمی از منی!خواهر دوقلوی من!عشق من!تمام این سال ها همیشه حسرت داشتنت،بودنت و حضورت آزارم می داد.تو هم مثل من آهنگسازی نه؟!من آهنگ های زیادی رو برای تو ساختم!اما یکی هست که از همه بیشتر دوسش دارم!میخوای بهش گوش بدی؟برات بخونم؟!باشه پس گوش کن...!

 

…I have died…every day…waiting for you

 

Darling don’t  be afraid…I have loved you

 

For A thousand years

 

I love you For a thousand more

 

بغض سنگین صدایم را قطع کرد.اشک هایم سیل وار گونه هایم را خیس کردند.بلند شده و بغلش کردم و گفتم:نانا!پیشم برگرد...تنهام نذار!خواهش میکنم...بخاطر من...ازت خواهش میکنم چشماتو باز کن!باهام بمون!اگه دوباره از دستت بدم می میرم...خواهر عزیزم...فقط بیدار شو...خیلی دوستت دارم!

 

خیلی زیاد...

"پایان بند شانزدهم"

 

 

خب میبینم که همتون اینجوری شدید:اشکال نداره!میخونید میفهمید چه خواهد شد!راستی به نظرتون ایون چه بلایی سرش اومد؟؟؟؟

خب نمیگم تا بند های بعدی...

فعلا بای دوستان!!