تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند هفدهم
تاریخ : شنبه 12 مرداد 1392 | 06:36 بعد از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss
خب دوستان تو این بند خیالتون از یه چیز راحت میشه!بند کوتاهیه سریع بخونیدش...راستی حواستون باشه متن مشکیه ها...!!برید ادامه مطلب!

"بند هفدهم"

انگار محکم به یک دنیای جدید پرت شدم.با این که احساس می کردم بدنم مثل یک سنگ بزرگ سنگین شده،اما میتوانستم نوک انگشتانم را تکان دهم و حتی شصت پایم را.دردی مثل صاعقه سرم را در برگرفت و قفسه سینه ام هم انگار آتش گرفته بود.بدنم مثل کوره داغ بود که یک دفعه احساس خفگی شدیدی کردم و نفس هایم بالا نمی آمدند.چشمانم را باز کردم که صجنه های مبهم و تاری از دویدن چند نفر با لباس هاس سفید به سمتم را می دیدم.صدایشان را به وضوح می شنیدم...

_دکتر به هوش اومد...!

_این آمپول رو سریع به سرمش تزریق کن بدو...

شخصی سریع سرم را بلند کرد و یک ماسک اکسیژن قوی را جلوی صورتم گرفت.صدای هراسان دختری را می شنیدم که گفت:یعنی خوب میشه؟؟؟حالش بهتر شده؟؟؟؟؟؟

_فعلا که با توجه به علائم حاضر میتونم بگم وضعیتش رو به بهبوده.چون حقیقتا ما از این بیمار کاملا قطع امید کرده بودیم و فکر می کردیم هر چند سال هم که بمونه به هوش نمیاد و شاید به همین زودی تموم کنه.ضربه ای که به سرش خورده کم چیزی نبوده.به علاوه این که قلبش هم ضعیف کار میکنه.در واقع خیلی ضعیف...اما بهتون تبریک میگم!

این ها چه می گفتند؟؟درباره چه کسی حرف می زدند؟؟؟درباره من؟؟؟؟مگر من چم شده بود؟؟چرا اینجا بودم؟؟اینجا کجاست و این آدم ها....!هزاران سوال بی جواب مغزم را درگیر کرده بود.سعی کردم چشمانم را باز کنم اما با هرتلاش کم تر موفق می شدم و انگار طاقت سنگینی پلک هایم را نداشتم.دستی لای موهایم رفت و آنها را نوازش کرد و آرامش عجیبی به جانم انداخت!من که تا دو دقیقه پیش حالم اصلا خوب نبود،اما آن لحظات دیگر احساس درد نمی کردم.گویی موجی از آرامش از رگ های بدنم عبور می کرد و بدنم را به مور مور می انداخت!دیگر حتی توان فکر کردن را هم نداشتم و روحم را که جان تازه ای گرفته بود،به پرواز دادم...

"پایان بند هفدهم"


خب حداقل فهمیدید که نانا زنده می مونه!انشالله بند بعدی رو سریع تر میذارم...!