تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند هجدهم
تاریخ : چهارشنبه 23 مرداد 1392 | 06:08 بعد از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss
سلام عزیزان!بابت تأخیر یک دنیا معذرت....بخدا وقت تایپم کمه.خب بدویید ادامه مطلب!

"بند هجدهم"

سنگینی چیزی را روی دستانم حس کردم.چشمانم را به آرامی باز کرده و با یک اتاق نیمه تاریک،گرم و ساکت مواجه شدم.مردمک چشمم را چرخاندم و دیدم دختری دستم را گرفته و سرش را روی آن گذاشته.دختری که چهره اش خیلی خیلی برایم آشنا بود.این دختر چه نسبتی با من داشت؟؟قطعا می دانستم که میشناسمش اما در آن لحظه چیزی یادم نمی آمد.در همین فکر ها بودم که دردی سنگین و مهلک را در ناحیه قفسه سینه ام حس کردم اما انگار نای هیچ حرکتی را نداشتم و فقط توانستم بگویم:"...آی...".دختر آشنا به سرعت بلند شد و با نگرانی گفت:چی شد؟؟؟؟

چند لحظه بیشتر نگذشته بود که درد رو به کاهش رفت و چهره ام آرام تر شد.دختر گونه ام را نوازش کرد و گفت:بیدار شدی؟!خوبی؟!...

صدایش آرامش بخش و زیبا بود و در من امنیتی ناخواسته ایجاد می کرد.انگار تک تک سلول های بدنم خسته و بی جان بودند و فقط چشم ها و گوش هایم کار می کرد.به همین سبب جوابی ندادم و همانطور به صورت زیبا و آشنای دختر خیره شدم و در دریای چشمان آبی اش غرق!!خنده ای ظریف سر داد و گفت:رنگ چشمات از اون موقع تاحالا تغییری نکرده!درست مثل من!!

سر در گم شدم..."از اون موقع تا حالا؟!" منظورش چه بود؟؟انگار که فکرم را خوانده باشد گفت:نانا...من رو یادت میاد؟؟؟

"نانا"!!!این اسم...دختر،مرا نانا صدا کرد.به زور و با صدایی که گویی مدت ها از گلویم بیرون نیامده بود گفتم:تو...تو کی هستی؟؟من اینجا چیکار میکنم؟؟؟

لبخند ملیحی زد و گفت:اگه میخوای بدونی من کی ام،باید به این آیینه نگاه کنی...

از حرف هایش سر در نمی آوردم.آیینه ای را آورد و جلوی صورتم گرفت!خدای من!!!!!این چه بود که من می دیدم؟؟؟چند بار پلک زدم و باورم نمیشد.یعنی این چهره من بود؟!؟!دختر جلو آمد و صورتش را مقابل چشمان من درست در کنار آیینه قرار داد و گفت:خوب نگاه کن...!!

مردمک چشمم از آیینه به دختر و از دختر به آیینه می لغزید.حسی عجیب سراپایم را فراگرفت!چهره مان حتی ذره ای باهم فرق نداشت!حتی ذره ای!!!دختر گفت:تو نانا،خواهر دوقلوی منی!!!

تمام بدنم لرزید...پس من چرا او را به یاد نیاورده بودم؟؟با لحنی درمانده گفتم:من فراموشی دارم؟؟

با تعجب نگاهم کرد و گفت:چرا این فکرو کردی؟؟؟

ن_چون...چون تورو اصلا به یاد نیاوردم.فقط چهرت برام آشنا بود...

لبخند گرم دیگری تحویلم داد و گفت:بخاطر اینه که من و تو 16 ساله که همدیگه رو ندیدیم...!

ذهنم بهم ریخت.چشمانم را تنگ کرده و ابروانم را درهم کشیدم.احساس کردم یک چیزهایی میدانم...

ادامه داد:یادت میاد؟!4 سالمون بود.هردومون گریه می کردیم.آلبیت،همون مردی که پدر سرپرستیمو بهش سپرده بود،جلو اومد،دست منو گرفت و برد سوار ماشینش کرد.هیچ وقت اون لحظات یادم نمیره.برگشتم و دو دستم رو روی شیشه عقب ماشین گذاشتم.تو هم داشتی به سمت من می اومدی که ماشین حرکت کرد و تو دنبالش دویدی و خوردی زمین.اون روز تا شب گریه می کردم....من و تو اون روز سرد زمستونی،اینجوری از هم جدا شدیم و تا دیشب که پیدات کردم،همو ندیدیم!

با شنیدن حرف هایش حالم دگرگون شد و صحنه های درهم و نامنظمی در سرم چرخید.با حرف هایش گویی داشت همه چیز را آرام آرام برایم تداعی می کرد و کمکی بود برای بخاطر آوردنم.نگاهش کردم و دیدم دریای آبی چشمانش طوفانی شده و قطرات اشک آرام روی گونه هایش می لغزد.گفتم:خب؟؟بعدش چی شد؟؟؟

اشک هایش را پاک کرد و گفت:بعدش...!بعدش 16 سال از عمر من در یک عمارت بزرگ و اشرافی در انگلستان سپری شد...16 سال بدون تو!مرگی بود به نام زندگی.تا این که 2ماه پیش با زحمت فراوون پدرمون رو پیدا کردم.پدری که...!هه....

لبخند تلخی زد و سرش را پایین انداخت.پدر من؟؟پدر من...کم کم به خاطر آوردم.همان پدر...همان تنفر....گفتم:خب؟؟

ادامه داد:بهش گفتم به هر قیمتی که شده باید تورو برام پیدا کنه و این کم ترین کاریه که برای جبران اون عمل وحشتناکش در 16سال پیش میتونه انجام بده.بعد از پیگیری فهمیده بود که تو آهنگساز یه گروه معروف کره ای هستی و در کره جنوبی زندگی میکنی.در سئول!به اونجا اومده بود که تورو برگردونه که تو این بلا سرت اومد.یک تصادف بزرگ در یکی از جاده های اطراف سئول...

در حالی که به خودم فشار می آوردم که به خاطر بیاورم،به حرف هایش گوش می دادم.کره جنوبی....گروه خواننده معروف....تصادف!همه و همه مثل علامت سوال بزرگی مغزم را اشغال کرده بودند!گفتم:میشه کمی بیشتر توضیح بدی؟؟

گفت:راستش من خودمم در همین حد از تو میدونم!و یه چیز دیگه هم هست...اون کیف رو میبینی؟لحظه تصادف دستت بوده و سالم مونده.می خوای بازش کنیم و ببینیم چیا توشه؟؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم.رفت و کیف را آورد و محتویاتش را روی تخت خالی کرد.چیزهای زیادی داخلش بود ولی یک چیز توجهم را به خودش جلب کرد.یک جعبه موسیقی!برش داشتم و کلیدش را چرخاندم. درش باز شد و مجسمه کوچک دختر و پسری بالا آمد و شروع به چرخیدن کرد!موسیقی زیبا و فوق العاده آشنایی هم پخش شد!این جعبه موسیقی من را یاد یک راز می انداخت.یک شخص...یک نفر که نمیدانستم کیست.هر چه فکر و تلاش می کردم بی فایده بود.این جعبه موسیقی...چقدر احساس کردم دوستش دارم!نمیدانم چرا ولی علاقه ای ناخواسته در وجودم شکل گرفته بود.ناگهان چهره پسری در مقابل چشمانم ظاهر گشت.پسری که به وی احساس نزدیکی می کردم...احساسی آشنا...دختر،که فهمیده بودم خواهرم است،مثل همیشه از فکرم خبردار شد و گفت:چه جعبه موسیقی قشنگی!مطمئنم که یه رازی پشتش هست!نانا...من رو ببخش!من خودم تازه همین دیشب از وضعیت تو آگاه شدم و اومدم پیشت...واقعا هیچ چیز از زندگی تو نمیدونم.کاش میتونستم کمکت کنم که اینقدر سردرگم و کلافه نباشی.متاسفم...

گرمای دستانش را مهمان دست هایم کرد!علاقه و گرایشی عجیب به آن خواهر دوقلوی دوست داشتنی ام پیدا کرده بودم.لبخندی زدم و گفتم:مهم نیست!من خودم باید با شرایط کنار بیام و همه چیز رو به خاطر بیارم.تقصیر تو نیست!راستی من چند وقته اینجام؟؟

نگاه گرمی کرد و پاسخ داد:تقریبا یک ماهه که تو کما بودی و امروز صبح به هوش اومدی!

نگرانی عجیبی سراپایم را فرا گرفت.یک ماه.......

ن_اینجا سئوله؟؟

نا_نه.ما در آمریکا هستیم.

ن_آمریکا؟؟چرا اینجا؟؟؟

نا_پدر تورو به اینجا آورده.

دیگر هیچ نگفتم و بعد از چند ثانیه سکوت گفتم:اسم تو...

در حالیکه به مغزم فشار می آوردم که اسمش را بگویم،گفت:خودتو اذیت نکن!اسم من ناتالیاست!البته همه ناتالی صدام میزنن!

متفکرانه به صورتش خیره شدم!در عمق چشمانش احساس خواهرانه زیبایی را می دیدم!به یکباره دلم به سمتش پر کشید و دریافتم که خیلی دوستش دارم!آرام زمزمه کردم:ناتالی.....!

جلو آمد و آغوش گرمش را نثار جان خسته ام کرد.نجوا کنان گفت:باورم نمیشه پیدات کردم نانا!باورم نمیشه!ممنون که به هوش اومدی خواهر گمشده عزیز من!!

دستانم را دور کمرش حلقه کرده و چشمانم را بستم...

******

داد زدم:ایوووون...

و از خواب پریدم...

کابوسی وحشتناک می دیدم.کابوسی که بیشتر شبیه واقعیت بود.صحنه های تلخ تصادف،صدای جیغ و فریاد،ترسی مهیب....همه و همه از مقابل دیدگان بسته ام عبور کرده بودند.فریادی که اسمم را صدا زد:ناااااااااااانااااااااااااا

این فریاد در سرم می پیچید.اسمی آشنا که از ذهنم خطور کرده بود:ایون هیوک!

یک احساس وابستگی و عشق...چهره ای دوست داشتنی...نگاهی گرم و سوزان...

ناتالی به سرعت بلند شد و گفت:تو حالت خوبه؟؟؟؟

در حالیکه نفس نفس میزدم پاسخ دادم:من...من یک خواب دیدم...ببینم در لحظه تصادف کسی هم همراه من بوده؟؟؟

نا_خب آره...یک پسر که تو همون گروه خواننده ای بوده که تو آهنگسازش بودی.

به چشمان ناتالی خیره شدم...با نگاهی هراسان و نگران و آگاه!با نگاهی تلخ...!احساس کردم کسی قلبم را در مشتش گرفته و محکم فشار می دهد...این خواب که برای من مثل یک شوک بود،همه چیز را به یادم آورد...همه چیز درباره ایون هیوک!چندین ثانیه مات و مبهوت سکوت کرده بودم که بی اختیار اشک به چشمانم هجوم آورد و کنترلم را ازدست دادم.ناتالی سریع یک لیوان آب ریخت و گفت:ای وای!چی شده؟؟نانا...بیا اینو بخور....خواهش میکنم گریه نکن عزیزم...حرف بزن ببینم چی شده؟؟چه خوابی دیدی؟؟؟

ن_من...من ایون هیوک رو میشناسم....

نا_ایون هیوک کیه؟؟همونی که اون شب تو ماشین باهات بوده؟؟؟؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم که گفت:یه لحظه گریه نکن خواهش میکنم...بگو ببینم دوست پسرته؟؟؟

با بغض جواب دادم:اون...عشقم بود...و هست!ناتالی خواهش میکنم اگه اتفاقی براش افتاده بگو...

نا_باور کن من چیز زیادی نمیدونم.اون گفتش که وقتی ماشین شما چپ کرده و تو و پسره رو نجات داده،هردوتون رو به بیمارستان برده.پسره رو به مسئولین سپرده تا از طریق گوشی موبایلش خانوادش رو پیدا کنن و تو رو هم بعد از دوسه روز آورده اینجا...

ن_غلط کرده آورده اینجا....من باید الآن اونجا باشم.اگه بلایی سرش اومده باشه چی؟؟نفهمیدی حالش چطوره؟؟

آب دهانش را قورت داد و کمی مکث کرد و گفت:اون گفت که حال پسره از تو بهتر بوده...

کاملا مشخص بود که دارد یک چیزی را پنهان میکند.گفتم:ناتالی...ازت خواهش میکنم هرچی میدونی بگو...

نا_با...باور کن تمام حرفایی که شنیدم رو برات بازگو کردم.

دستانم را روی صورتم گذاشتم و گفتم:واااااااااااااااااای....اگه ااتفاقی افتاده باشه چی؟؟؟؟؟؟خداااااااااااا....

ناگهان همان درد همیشگی گریبانم را گرفت اما آن دفعه با دفعه های قبلی فرق میکرد.هردو دستم را محکم روی سینه ام فشار می دادم و از نفس تنگی کم ماند ه بود چشمانم از حدقه بیرون بزنند.احساس کسی را داشتم که در دریای مرگ دست و پا می زند و به معنای واقعی درحال جون دادن بودم و صداهای وحشتناکی از گلویم خارج میشد.ناتالی با دیدن وضعیت من دستپاچه شد و ترسیده بود و شروع به فریاد زدن کرد:وای خدای من!!پرستار...پرستار...یکی کمک کنه...!پرستار....!!!

از درد به خودم می پیچیدم و احساس میکردم تمام رگ های سرم پاره شده.از تخت به پایین پرت شدم و دیگر چیزی نفهمیدم...

******

کم کم هشیار شدم.چشمانم را باز کردم و دیدم مثل همیشه آرام و بی قرار کنار تختم نشسته.چشمان پرفروغ و زیبایش که نگرانی در آنها موج میزد،به صورتم دوخته شده بود.لبخندی زد و گفت:بیدار شدی؟؟!!!!

ن_چند ساعته که خوابم؟؟

نا_از 3صبح تا الآن.یعنی تقریبا 8 ساعت.الآن بهتری؟؟؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم که گفت:یه نوار قلبی ازت گرفتن و آزمایش های زیادی روت انجام شده و وضعیتت تحت کنترله.نگران نباش...

ن_ناتالی من باید به سئول برم...

نا_نمیتونی عزیزم!آخه چطوری میخوای بری با این وضع؟؟حالاحالا ها باید تو بیمارستان تحت مراقبت باشی!تازه از یه کمای عمیق بیرون اومدیا...

ن_میدونم...اما به هیچ وجه نمیتونم اینجا بمونم و دست روی دست بذارم.اگه بدونی چه حالی دارم...واقعا دارم از نگرانی میمیرم...

نا_مگه گروه معروفی نیستن؟؟خب بهت قول میدم که آمار دقیقشونو از اینترنت برات دربیارم.صد درصد الآن رسانه ها پر شده از خبرهای داغ و تازه از تصادف ایون هیوک و تو.مطمئنا میتونیم از وضعیتش باخبر بشیم.نگران نباش!ولی تو فعلا نمیتونی اینجا رو ترک کنی...

ن_بهم قول میدی که این کارو برام انجام بدی؟؟

نا_گفتم که قول میدم!

ن_پس همین الآن وارد شو...

نا_الآن؟!چجوری نانا؟؟؟

ن_با گوشیت وارد شو!بهونه نیار زود باش ببینم...

نا_خیلی خب...صبر کن...

چند دقیقه با دقت با گوشی اش ور رفت و من مثل سیر و سرکه میجوشیدم!طاقتم طاق شد و گفتم:چی شد؟؟؟؟

نا_نانا باور کن گوشیم قاطی کرده اصلا وارد اینترنت نمیشه.معلوم نیست چشه همش ارور میده...

اما چشمهایش چیز دیگری میگفتند!نگاهی معنا دار به صورتش انداختم و گفتم:مطمئنی؟؟؟

نا_آره آره باور کن.اصلا خودت بیا ببین...

ن_نه لازم نیست.میدونم!راستی جواب آزمایشاتی که روم انجام شده کی میاد؟دکتر نگفت به مورد خاصی مشکوکه؟؟

نا_جواباش آخر هفته میان!دکتر هم...نه چیزی نگفت!من برم از بوفه یه چیزی بگیرم بیارم بخوریم.خیلی گرسنمه!

با سر حرفش را تأیید کردم و از پشت رفتنش را تماشا...

"پایان بند هجدهم"