تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند نوزدهم
تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 05:37 بعد از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss
سلام دوستای گلم خوبید؟!
عجب رویی دارم با این همه تأخیری که داشتم احوال پرسی هم میکنم!
خب دیگه به بزرگی خودتون منو عفو بفرمایید!
بفرمایید ادامه...!

"بند نوزدهم"(یک هفته بعد...)

چه روزهای سختی بود...درست مثل برزخ!کلافه و سرگردان بودم و از نگرانی نمیدانستم باید چه بکنم.ناتالی بهم میگفت که هنوز موفق نشده اخبار دقیقی بدست بیاره و این موضوع آزارم میداد.به علاوه این که دوروز پیش پدرم برای دیدن من آمده بود.حس نفرت دوباره سرتاپایم را فرا گرفته بود و آن شب هم تا صبح از قلب درد نتوانستم بخوابم.در حال حاضر تقریبا همه چیز را به یاد آورده بودم.حافظه ام کاملا برگشته  و دیگر نیازی نبود برای به یاد آوردن گذشته ام کلی تلاش و فکر بکنم.و از همه بدتر آن چیزی که آزارم میداد،دوری از ایون بود و احساس میکردم پاره ای از وجودم را گم کرده ام!این احساس عشق و وابستگی هردقیقه بیشتر از قبل آتش به جانم می انداخت و دلتنگ ترم می کرد.در این میان تنها چیزی که باعث می شد احساس تنهایی نکنم،ناتالی بود که خلأ همیشگی ام را به خوبی پر می کرد و با وجودش احساس خیلی خوبی داشتم!یک دنیا دوستش داشتم و در کنار همه ی غصه هایم،بخاطر پیدا کردنش بی نهایت خوشحال بودم و این موضوع همانند مرهمی برای جان خسته و زخمی ام شده بود!

صدای تق تق در بلند شد و مطمئن بودم که ناتالیاست!گفتم:بیا تو...

با یک جعبه دردستش وارد شد و چهره اش خیلی خوشحال به نظر می آمد.

نا_سلام!!!!

ن_سلام!چی شده اینقدر شادی؟!

نا_یه خبر خوب برات دارم!!قول بده که طاقت شنیدنشو داری؟!

حدس زدم که مربوط به ایون هست و قبل از این که خبر را بگوید بی نهایت خوشحال شدم!گفتم:سریع بگو دیگه!!قول میدم!

نا_خوشبختانه ایون هیوک شما حالش خوب خوبه!!!!

تمام بدنم گر گرفت و شروع به لرزیدن کرد!گفتم:جدی میگی ناتالی؟!؟!؟!؟

نا_بله!!بعد از اون تصادف به مدت سه هفته در کما بوده و بعد به هوش اومده!الآن هم چند شکستگی داره اما میگن به زودی خوب میشه و خطر جدی ای تهدیدش نمیکنه!

احساس کردم تمام سلول های بدنم غرق در خوشبختی است!و از طرفی آتش به جانم رخنه کرد که چرا در کنارش نیستم!از ته دل خندیدم و در دل گفتم:ایون،منتطرم باش...!!

ن_وای خدای من!!!ناتالی من نمیدونم چی بگم...!واقعا ازت ممنونم...بخاطر همه چیز ممنون!!!

نا_خواهش میکنم!بیا اینم به مناسبت این خبر خوشه!

پاکتی که در دستش بود را روی زمین گذاشت و در جعبه را باز کرد و یک کیک تولد شکلاتی بیرون آورد!

ن_حالا چرا کیک تولد؟!

نا_برای این که امروز برای تو به منزله تولدی دوبارس!مگه نه؟!

ن_دقیقا!!آفرین!!!

نا_و این هم...کادوی تولدته!

و پاکتی که روی زمین بود را برداشت و به طرفم دراز کرد!بعد از تشکر کردن بازش کردم و با یک جعبه جواهرات زیبا مواجه شدم!از جنس چوب و پر از کنده کاری های ظریف...

نا_امیدوارم خوشت بیاد...!

ن_وای این عالیه!!خیلی قشنگه!واقعا ازت ممنونم!معلومه که خوشم میاد!

نا_واقعا؟!؟!(روی صندلی کنارم نشست و گفت:)خوشحالم!حالا بیا اینو بخوریم که دلم ضعف رفت!!

ناتالی درست مثل نیمی از وجودم شده بود و در کنارش بودن آرامش وصف ناپذیری به جانم هدیه می داد!چند دقیقه ای گذشت که گفت:نانا این کشوها واسه چیه؟نمیدونی؟!

به کشوهای میز کنار تختم اشاره می کرد.پاسخ دادم:نه...اصلا تاحالا بازشون هم نکردم!

بدون حرفی در اولی را باز کرد و از درون آن یک پلاستیک را بیرون کشید.

نا_این چیه؟؟

ن_نمیدونم...بده ببینم...

گره اش را باز کرد و داخلش چیزی بود که اصلا انتظارش را نداشتم.بغض کردم و اشک هایم سرازیر شدند...همان گردنبند و دستبند و ساعتی بود که ایون شب تولدم بهم داده بود!در دستانم مشتشان کردم و به سینه ام فشار دادم...

نا_چی شد؟نانا؟؟اینا چیه؟؟؟

به پلاک قلب و کلید نگاه کردم و به ساعت که 10:15 را نشان میداد!قلبم در سینه مچاله شد و تمام بدنم از دلتنگی لرزید و آن شب طلایی و خاطره انگیز از جلوی چشمانم عبور کرد.تمام  ماجرا را برای ناتالی تعریف کردم.دستانم را گرفت و فشار داد و گفت:نانای عزیزم!اینقدر غصه نخور.اون که حالش خوبه،تو هم که تا چند وقت دیگه از بیمارستان مرخص میشی و به کره برمیگردی!البته منم همراهت میام!دیگه نگران چی هستی؟؟

ن_نگران این که الآن درباره من چه فکری میکنه.ناتالی من میدونم اونم الآن حالش خیلی بده و نمیدونه که در اون تصادف چه بلایی سر من اومده.اون حتی وضعش از من هم خراب تره.من شماره هیچ کدومشون رو حتی یادم نمونده که حداقل از زنده بودنم مطمئنشون کنم.

نا_همه چیز درست میشه!بهت قول میدم نانا...ناراحت نباش عزیزم!

اشک هایم را با دستانم پس زدم و گفتم:امیدوارم...راستی جواب آزمایشات چی شد؟؟

نا_فردا صبح آماده میشه.نانا...

ن_جانم؟؟

نا_خوشحالم که...

حرفش را نصفه رها کرد و جلو آمد و در آغوشم جا گرفت!

"پایان بند نوزدهم"