تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند بیستم
تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 06:39 بعد از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss
سلام عزیزان!
بفرمایید ادامه مطلب!

"بند بیستم"

از خواب که بیدار شدم،ساعت 10 صبح را نشان می داد.بر خلاف روز های قبل ناتالی را در کنارم ندیدم.گفتم حتما کاری برایش پیش آمده و بیرون رفته و به زودی برمی گردد.اما ساعت ها از پی هم گذشتند و خبری از ناتالی نشد.چند باری با تلفن کنار تختم به موبایلش زنگ زدم،اما دوسه بار اول که جواب نداد و بعد هم گوشی اش را خاموش کرد.از پرستار ها سراغش را گرفتم اما آنها هم خبری نداشتند.نگرانی به جانم رخنه کرده بود و خدا میداند آن روز را با چه فلاکتی به شب رساندم.شب حدود ساعت 11 در اتاق نیمه تاریک و دلگیرم بودم و مثل همیشه فکر و خیال های نامنظمی از سرم عبور می کرد که پرستاری که همیشه می آمد و وضعیتم را چک می کرد،در را باز کرد و داخل شد و پشت سرش سه پرستار دیگر هم وارد شدند.کمی ترسیدم و سریع گفتم:چیزی شده؟؟

با خونسردی تصنعی شان که من میدانستم تصنعی است،لبخند زدند و یکی از آنها گفت:نه!فقط دکتر میخواد باهات صحبت کنه!اومدیم که ببریمت به اتاقش!

هراسان پرسیدم:درباره چی میخواد صحبت کنه؟؟چرا خودش به اتاقم نیومد؟؟؟

با مهربانی جواب داد:درباره وضعیتت یک سری توصیه ها هست که باید بشنوی!سرش خیلی شلوغ بود و به دلیل زیادی کارهاش نتونست خودش به اتاقت بیاد و دستور داد تورو پیشش ببریم.دکتر اتاقشو هیچوقت ترک نمیکنه!

با لبخند و محبت رفتار می کردند و کاملا مشخص بود که سعی میکردند خوشحال باشند.سردرگم شدم و نگران!درباره کدام وضعیتم میخواست صحبت کند؟؟پرستار ها ویلچری آوردند و من را به سختی از روی تخت بلند کرده و روی آن نشاندند و به سمت اتاق دکتر راه افتادیم.اضطراب و دلشوره ی عجیبی داشتم و سینه ام درد بدی را متحمل میشد.از راهروهای خلوت و سرد بیمارستان عبور کردیم و به اتاقی رسیدیم.پرستار در را به صدا در آورد و بعد وارد شدیم.دکتر با سرعت تقریبا زیادی در حال نوشتن بود و با دیدن من از جایش بلند شد و لبخندی بر لبانش نشست!به من سلام کرد و به پرستارها گفت که تنهایمان بگذارند.پیرمرد مهربان و با تجربه ای بود.دوباره سرجایش نشست و بعد از چند ثانیه سکوت بهم خیره شد و گفت:خوبی نانا؟!قلبت در چه وضعیتیه؟

لبخندی زدم و گفتم:ممنون آقای دکتر!کمی بهتره و دیگه اون دردهای خیلی شدید و وحشننک رو نداره!آقای دکتر...گفتید که میخواید درباره وضعیتم باهام صحبت کنید،درسته؟؟

سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت:بله بله!خوشحالم که تو دختری قوی هستی و به راحتی میتونی با این مسئله کنار بیای!من روحیه ی تو رو تحسین میکنم!چون همونطور که میدونی بیماری تو یک بیماری عادی نیست و نیاز به مراقبت های ویژه داره.ازت خواستم بیای که...

تمام بدنم میلرزید و سریع میان حرفش پریدم و گفتم:صبر کنید...میتونم بپرسم من دقیقا با چه چیزی باید کنار بیام؟؟از کدوم بیماری حرف میزنید؟؟؟

با تعجب چند ثانیه بهم خیره شد و گفت:مگه خواهرت در این باره با تو حرفی نزده؟؟؟

گفتم:من از صبح تاحالا خواهرم رو ندیدم.یعنی اصلا حتی یک بارم بیمارستان نیومده و گوشی همراهش هم جواب نمیده.

گویی که نا امید شده باشد،سرش را بین دستانش گرفت و سکوت کرد.نفسم بالا نمی آمد...دستم را روی سینه ام گذاشتم و با بغض گفتم:آقای دکتر هرچی شده...خواهش میکنم به من بگید.ازتون خواهش میکنم...من چمه؟؟شما درباره کدوم وضعیت و بیماری حرف میزنید؟؟؟

باز هم چند ثانیه ای سکوت کرد و بعد با لحن آرامی ادامه داد:ببین دخترم!باید به من قول بدی که قوی باشی و به هیچ وجه نترسی...

این حرف ها بیشتر نگرانم می کرد و گفتم:قول میددم آقای دکتر...فقط بگید چی شده؟؟؟

به صورتم چشم دوخت و ادامه داد:طبق آزمایشات و نوار قلبی که ازت گرفته شده،متاسفانه قلب تو...

عینکش را درآورد و روی میز گذاشت و بعد از چند ثانیه مکث ادامه داد:قلب تو مدت زیادی دووم نمیاره و ممکنه...

نفسم را در سینه حبس کرده بودم و اشک هایم پشت سر هم گونه هایم را داغ میکردند.به میان حرفش پریدم و گفت:و ممکنه خیلی زنده نمونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جوابی نداد و سرش را به علامت مثبت تکان داد و به پایین انداخت.تمام بدنم یخ کرده بود.احساس کردم دنیا روی سرم خراب شده...قلبم در سینه مچاله تر شد...با گریه و لحنی پر از تضرع گفتم:این....این مدت کوتاهی که ازش حرف می زنید،چقدره؟؟

سرش را بالا گرفت.به لب هایش خیره شدم و احساس کردم شیشه عمرم را در دستانش فشار می دهد.پاسخ داد:بستگی به خودت و میزان توجه و مراقبت هات داره اما در بیشترین حالت...شاید دوسه سال...

چشمانم را بستم...انگار دیگر خون در رگ هایم جاری نبود...بدنم بی حس شده بود و احساس پوچی می کردم...دکتر که بلند شده بود،به طرفم آمد و روی صندلی مقابلم نشست و گفت:من میدونم که تو از پسش برمیای...

دستانم را گرفت و ادامه داد:تو خیلی قوی هستی!باید با این مسئله مبارزه کنی!این موضوع به این معنی نیست که تو زندگیت به پایان میرسه...تو خودت باید مدت عمرتو با روحیت تعیین کنی...فقط خودت میتونی به خودت کمک کنی...فقط خودت!

دکتر در حال حرف زدن بود که کسی بدون در زدن در را محکم باز کرد و وارد شد.ناتالی بود که آشفته و مضطرب و ترسیده به نظر می آمد.نفس نفس می زد و نگاهی به من انداخت و بعد رو به دکتر گفت:بهش گفتین؟؟؟؟؟

دکتر سرش را به علامت مثبت تکان داد و اشک های ناتالی سرازیر شد.دستش را روی دهانش گذاشت و بدون این که به من نگاهی بیندازد و چیزی بگوید،عقب عقب رفت و به سرعت از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست.دکتر چند ثانیه رفتن ناتالی و در بسته را چشم دوخته بود و بعد رو به من گفت:خواهرت امروز صبح که فهمید،حالش خیلی بد شد.میدونم که سخته ولی باید در برابر این سختی مقاومت کنید.راه دیگه ای جز این ندارید.واقعا متاسفم...

سرم را به زیر انداخته بودم و بی صدا و بی اختیار ابر چشمانم به طور منظم و یکنواخت می بارید.دکتر دستمالی را از جیب کتش درآورد و اشک هایم را پاک می کرد و گفت:ازت خواستم به اینجا بیای تا بگم که اصلا نباید به خودت اجازه ی عصبی شدن بدی و داروهایی که برات تجویز کردم رو مرتب و سرموقع مصرف کنی.هر شوک بزرگی می تونه حال تو رو خیلی بد کنه...خیلی بد...!

با لحنی درمانده گفتم:من باید همیشه تو بیمارستان باشم؟؟؟؟؟

پاسخ داد:نه اصلا!!جراحت ها و عوارض تصادفت برطرف شه می تونی مرخص بشی!البته بستگی به خودت داره و اگر مراقبت نکنی و ببینیم حالت خیلی بده،مجبوریم بستریت کنیم.

دکتر همینطور حرف می زد و نصیحت می کرد،اما من هیچ کدام از حرف هایش را نه گوش می دادم،نه می فهمیدم...فقط سعی می کردم برای سوال بزرگی که مغزم را درگیر کرده بود،پاسخی بیابم:چرا من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد از گذر چند دقیقه ی دیگر،دکتر پرستار ها را صدا کرد که من را به اتاقم برگردانند.

این بار راهروی بیمارستان سرد تر از قبل بود و سکوتی آزار دهنده سوهان روحم شده بود.همه چیز درنظرم تاریک می آمد و همه چیز را پوچ می دیدم.

پرستار در اتاق را باز کرد و آن یکی ویلچر را به داخل هول داد.ناتالی را دیدم که کنار تختم نشسته و دستانش را تکیه گاه سرش کرده و بی صدا گریه می کند.پرستارها من را به تختم منتقل کردند و رفتند.ناتالی که حتی سرش را هم بالا نمی گرفت،هیچ چیز هم نمی گفت.با این که خودم هنوز در شوک بودم،اما می دانستم که خواهرم چه دردی می کشد.چند دقیقه در سکوت سپری شد که سرش را همراه دستانش روی تخت گذاشت.دست نوازشی بر سرش کشیدم و با بغضی که سعی در مهار کردنش داشتم گفتم:چرا...چرا گریه می کنی؟؟

پاسخی نداد که ادامه دادم:ناتالی سرت رو بالا بگیر...به من نگاه کن عزیزم...!

سرش را بالا گرفت و به طور ناگهانی خودش را در آغوشم رها کرد و با گریه ی زجر آوری گفت:نانا چرا اینجوری شد؟؟؟چرا حالا که بعد از این همه مدت پیدات کردم؟؟نانا این چه سرنوشتیه؟؟؟من نمیخوام تو رو اینجوری ببینم...نمیخوام از دستت بدم میفهمی؟؟؟نمی خوام...مگه بهم قول ندادی همیشه کنارم باشی؟؟پس چی شد؟؟؟دکترا چی میگن؟؟...

در حالی که جگر خودم آتش گرفته بود و به پهنای صورت اشک می ریختم،موهایش را نوازش کردم و با صدایی که از ته چاه درمی آمد گفتم:نگران من نباش!ناتالی...گریه نکن عزیزم...خوب میشم!غصه نخور!دکتر حرف های امیدوار کننده می زد.اگه از خودم مراقبت کنم...

بغض سنگین گلویم را می فشارد و مرا از ادامه حرف بازمی داشت...احساس کردم  تک تک سلول های بدنم می سوزند.عرض تختم خیلی بزرگ بود برای همین کمی اونورتر رفتم و به ناتالی گفتم:بیا بالا...

به کنارم به کنارم آمد و همانطور که در آغوشم بود بلند بلند گریه می کرد.دست دیگرم را هم دور کمرش حلقه کردم و سرش را روی سینه ام گذاشت.دیگر من هم کنترلم را از دست داده بودم و بی اختیار گریه سر دادم.چند دقیقه به همین منوال گذشت که گفتم:ناتالی...خیلی دوستت دارم...خیـــــــلی...!

پاسخ داد:من هم همینطور...دوستت دارم نانا!خواهر کوچولوی من...خیلی دوستت دارم!

در همان حالت گریه،خندیدم و گفتم:خواهر کوچولو؟!؟!

او هم خندید و گفت:آره دیگه!مگه یادت رفته؟!من ده دقیقه از تو بزرگترم!

هر دو به چشمان هم نگاه کردیم و در اوج گریه،از ته دل خندیدیم!!بعد از چند ثانیه که به دریای آبی چشمان یکدیگر چشم دوخته بودیم،هر دو در همان حالت گریه کردیم...به هم نگاه می کردیم و گریه می کردیم...قلبم داشت از جا کنده می شد...دوباره سرش را روی سینه ام گذاشت و هردو محکم همدیگر را بغل کردیم...

نمی دانم چه مدت در آن حالت بودیم که کم کم صدای گریه کردنمان قطع شد.من به سقف چشم دوخته بودم و ناتالی که همچنان سرش را روی سینه ام گذاشته بود،آرام پلک می زد و هیچ نمی گفت.غم بزرگی صورت هردویمان را پوشانده بود.با صدای آرامی گفتم:ناتالی...

نا_جانم؟؟

ن_میشه اون آهنگیو که برام ساخته بودیو بخونی؟؟؟

سرش را بلند کرد و به چشمانم خیره شد.لبخندی زد و دوباره سرش را در آغوشم جای داد  و در همان حالت با صدایی آکنده از درد و غم شروع کرد...

 

Heart beats fast… Colors and promises

How to be brave?

How can I love when I'm afraid to fall…

But watching you stand alone…

All of my doubt suddenly goes away somehow…

One step closer…

 

I have died everyday waiting for you

Darling don't be afraid I have loved you

For a thousand years… I love you for a thousand more!

 

Time stands still Beauty in all she is

I will be brave!

I will not let anything take away!

standing in front of me…

Every breath…

Every hour has come to this…

One step closer…

 

I have died everyday waiting for you

Darling don't be afraid I have loved you

For a thousand years

I love you for a thousand more…

 

And all along I believed I would find you

Time has brought your heart to me

I have loved you

For a thousand years

I love you for a thousand more….

 "پایان بند بیستم"