تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند بیست و یکم
تاریخ : شنبه 9 شهریور 1392 | 06:10 بعد از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss
خب....رسیدیم به این بند...!!!
دیگه از اینجا به بعد....
خب بهتره هیچی نگم خودتون برید بخونید!

"بند بیست و یکم"(دو هفته بعد...)

بالآخره بعد از چندین روز فکر کردن و کلنجار رفتن،تصمیم قطعی ام را گرفته بودم.من باید این کار را می کردم.باید به ناتالی می گفتم و آن روز وقتش بود.دوباره از فکر کردن به این کار تمام تنم لرزید و اشک به چشمانم هجوم آورد...اما سریع آن ها را پس زدم و گفتم:نانا...قوی باش...نترس!

اما شک داشتم که قدرت انجام کار به این بزرگی را دارم یا نه،اما باز به خودم نهیب زدم:معلومه که قدرتشو داری...تو مجبوری این کارو بکنی...باید این کارو بکنی...بر احساست غلبه کن و تا تهش راهو ادامه بده...تصمیمتو به هیچ وجه عوض نکن و حتما عملیش کن.

ولی باز هم دستانم می لرزید و نگران این بودم که این موضوع را با ناتالی چگونه در میان بگذارم؟؟؟

آیا قبول خواهد کرد؟؟

با قلب خودم چه کنم؟؟؟در اضطراب و افکار پریشانم غوطه ور بودم که ناتالی با نایلون های غذا وارد شد.

بدنم یخ کرد و دستپاچه شدم...

نا_سلام!بفرمایید اینم پیتزا!!

ن_سلام!چقدر دیر کردی؟!

نا_خیابونا شلوغ بود!ببخشید گرسنه نگهت داشتم خواهر کوچولو!!

از وقتی که هردویمان ماجرای قلب من را فهمیده بودیم،دیگر هیچ وقت درباره اش حرفی نزدیم و در ظاهر به روی هم نمی آوردیم و سعی می کردیم خودمان را خونسرد و خوشحال نشان دهیم!گویی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده!

لبخندی زدم و گفتم:مرسی!

کنارم نشست و ظرف های پیتزا را باز کرد.در حال خوردن بودیم که با هر حرفی که میزد،سعی می کردم لبخند بزنم و خودم را عادی نشان بدهم اما دلم آشوب بود.چند دقیقه ای گذشت  من به خودم مسلط شدم و نسبت به کاری که میخواستم بکنم گرچه سخت بود،مصمم تر!در میان حرف هایش یک دفعه گفت:ولی خداییش ایون هیوک عجب سلیقه ای داره ها!گردنبنده خیلی بهت میاد!

سرم را پایین انداختم که لبخند روی لبانش ماسید و گفت:ای وای...متأسفم نانا...اصلا حواسم نبود.

لبخندی تصنعی زدم و قبل از این که حرفی بزنم،سریع گفت:پیتزاتو بخور!

ن_دیگه میل ندارم!ممنون!!

نا_پس ظرفشو بده من.

خودش هم دیگر به خوردن ادامه نداد و ظرف ها را کناری گذاشت و آمد روی تخت کنارم نشست.گردنبند را از گردنم درآوردم و بهش گفتم:پشتتو کن...

اطاعت کرد و گفت:میخوای چیکار کنی؟!

پاسخ ندادم و آن را به گردنش آویختم.

ن_برگرد...

نا_چرا انداختیش گردن من؟؟؟

ن_وای ناتالی چقدر بهت میاد!!

نا_آره!خیلی قشنگه!!

چند ثانیه به چشمانش چشم دوختم و گفتم:می خوام همه چیو درست کنم ناتالی...

با نگاهی پرسشگرانه منتظر ادامه حرفم بود.

ن_می خوام همه رو از سر درگمی این که من کجام،نجات بدم.می خوام کاری کنم که ایون دیگه عذاب نکشه...دستانم را گرفت و گفت:آخه چجوری میخوای این کارو بکنی؟؟

سکوت کردم که ادامه داد:نانا!نکنه بازم فکر رفتن به سئول به سرت زده؟!؟!وای من چند بار باید برات توضیح بدم؟؟؟تو نمیتونی بیمارستانو ول کنی و بری....فعلا نمیتونی نانا!!

ن_درسته من نمیتونم.ولی یک نفر هست که میتونه...

به چشمانش چشم دوختم...

نا_منظورت چیه؟؟؟

سکوت کردم و همانطور به نگاه کردنش ادامه دادم.ناگهان چشمانش از تعجب گرد شد و گفت:م...منو میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم که سریع گفت:نه نانا!اصلا فکرشم نکن!!یعنی تو از من میخوای برم سئول و همه ی جریانو براشون توضیح بدم؟؟نه نانا...من به هیچ وجه تو رو اینجا با این وضع تنها نمیذارم....

بدون هیچ عکس العملی سرم را پایین انداختم.خدایا!!چکار باید می کردم؟!؟منظورم را اشتباه فهمیده بود...اما من توانایی اصلاح کردنش را نداشتم.چطور بهش می گفتم؟؟؟انگار که به سرعت دلش به رحم آمده باشد گفت:نانا...تروخدا ناراحت نشو...من نمیتونم تو رو تنها بذارم خب!ازت خواهش میکنم درکم کن...

زبانم قفل شده بود.همانطور مانده بودم و هیچ نمی گفتم.چند ثانیه گذشت که گفت:خیلی خب باشه!می رم!ولی فقط با یه سفر یکی دوروزه میرم و برمی گردم!خوبه؟حالا راضی شدی؟!خب دیگه ناراحت نباش!گفتم می رم دیگه...!!!

با لحنی درمانده گفتم:من ازت اینو نخواستم ناتالی...

با تعجب نگاهم کرد و گفت:چی؟!؟!؟!

ن_تو منظور منو اشتباه فهمیدی.من...

نا_تو چی؟؟؟؟؟

نفس عمیقی کشیدم،دستانم را مشت کردم و ادامه دادم:چی میشه اگه از این به بعد من ناتالی باشم و تو نانا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چند بار پلک زد،سپس خنده ای کرد و با تعجب گفت:از چی حرف میزنی؟!؟!؟

ن_ازت میخوام...ناتالی ازت میخوام از این به بعد نانا باشی و....

آب دهانم را قورت و ادامه دادم:و....بجای من به سئول برگردی....

از نگاه کردن به چشمانش می ترسیدم.سرم را کمی بالا گرفتم و برای چند ثانیه نگاهش کردم.خشکش زده بود و با همان چشمان گرد و دهان باز بهم چشم دوخته بود.سریع سرم را پایین انداختم.خنده ی تلخی کرد و گفت:تو...تو عقلتو از دست دادی نانا.هیچ می فهمی چی داری میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پرده ای از اشک چشمانم را تار کرد و با قلبی آکنده از غم و ناراحتی گفتم:آره...خیلی هم خوب می فهمم...

تن صدایش را بالا برد و گفت:نه!نمی فهمی!!می دونی این کار یعنی چی؟؟؟یعنی من باید تمام کار هایی که تو انجام میدادی رو انجام بدم!همه رو!به نظرت این امکان پذیره؟؟؟؟

ن_اگه تو بخوای آره...

نا_نانا یعنی واقعا تو میگی من برم سئول و خودمو نانا معرفی کنم؟؟؟با ایون هیوک رابطه عشقی داشته باشم،آهنگساز اون گروه بشم و هرروز و هرساعت و هردقیقه وانمود کنم که من همون نانا هستم؟!؟!؟!؟!؟!

ن_ازت خواهش میکنم...

نا_نانااااااا.....!!!بفهم!یعنی تو راضی میشی من بجای تو با ایون هیوک باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اشک هایم سرازیر شدند و گفتم:آره!اگه تو باشی مشکلی ندارم...

دستش را گرفتم و با گریه ادامه دادم:ببین ناتالی!می دونم که این کار نهایت خودخواهیه.من بخاطر خودم و خواسته ام،سعی دارم تو و عمرتو قربانی کنم.اما...ازت خواهش میکنم...این تمام چیزیه که بعنوان یه خواهر میخوام برام انجام بدی.گرچه درخواست خیلی خیلی بزرگ و بی رحمانه ایه،اما تو میتونی انجامش بدی باور کن میتونی...

اشک چشمانش را پوشانده بود که گفت:چرا میخوای این کارو بکنم؟؟دلیل کارت چیه؟؟؟

سرم را پایین انداختم و بی صدا اشک ریختم که مثل همیشه فکرم را خواند و گفت:بخاطر ایون هیوک؟؟؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم،چند ثانیه سکوت بینمان برقرار شد که گفتم:راستش...نمی خوام بفهمه من این جوری ام...نمیخوام بدونه که مدت زیادی از عمرم باقی نمونده...ناتالی!اگه تو این کارو انجام بدی،بزرگترین فداکاری زندگیتو انجام دادی چون وقتی نانا بشی،باید تا آخر عمر باهاش باشی و بخاطر من از تمام آرزوهات بگذری...

نا_و تو بخاطر عشقت از روی احساس و قلبت بگذری...فقط بخاطر این که اون خوشبخت شه...

اشک هایش پشت سر هم پایین می آمدند.لبخند تلخی زد و به چشمانم خیره شد.سپس با گریه و دلسوزی در حالی که دستانم را در دستانش فشار می داد گفت:چطور می  تونی این کارو با خودت بکنی؟؟؟؟

ن_بهتره بگی چطور میتونم این کارو با تو بکنم...

نا_نانا...من بخاطر تو حاضرم هر کاری بکنم!هر کاری...!تمام آرزو های من تویی!تمام زندگی من!اگه لازم باشه،این کارو هم برات انجام میدم.اما...خودت چی میشی؟؟؟نانا من نمیتونم نانا باشم!نمیتونم به کسی که میدونم متعلق به خواهرمه،به جای خواهرم عشق بورزم...نمیتونم...

ن_من...میتونم با این مسئله کنار بیام...اگه نمیتونستم که خودم این پیشنهاد رو بهت نمی دادم!

نا_نه...نمی تونی!تو عاشق اون هستی!یه کم فکر کن!تحمل این رو نداری که دستش رو تو دست یک نانای قلابی ببینی!نانا باور کن تحمل نداری!من چطور خودمو راضی کنم که تو اینقدر عذاب بکشی...

ن_من اگر بذارم ایون وضعیتم رو بفهمه عذاب میکشم...ببینم اون ناراحته عذاب میکشم...ناتالی!ازت خواهش میکنم نگران من نباش...من مدت هاست که دارم رو این موضوع فکر میکنم.تنها کسی که میتونه کمکم کنه تویی!تو نانای قلابی نیستی!در واقع خود خود منی!نه تنها از لحاظ ظاهری،بلکه اخلاقی و باطنی هم مثل منی!تو میتونی این کمک بزرگو به من بکنی!ازت خواهش میکنم بهم اجازه بده خوشحالیش رو ببینم...

نا_اما اون...تو رو دوست داره...نه منو!اون قلبشو به تو داده نه به من...

ن_اون تو رو هم میتونه دوست داشته باشه...بهت قول میدم...ناتالی!این لطف رو در حقم میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سرش را پایین انداخت،دستانش را روی صورتش گذاشت و بی صدا اشک ریخت.گویی با خودش کلنجار میرفت و نمیتوانست نفسش را راضی کند.با لحنی گریان گفتم:ناتالی...تو تنها کسی هستی که میتونم خودم رو قانع کنم که دستش تو دست ایون باشه...

نا_اگر بهم میگفتی بمیر،خیلی برام راحت تر از این کار بود...من اصلا طاقت ندارم به خواسته ی قلبی تو عمل نکنم....اما این یکیو چجوری قبول کنم؟؟؟من نمیتونم ذره ذره آب شدنت رو ببینم و بدونم که خودم مسببش هستم...فقط بخاطر این که اون پسر آسیب نبینه!نانا!تو از من میخوای چه کاری رو انجام بدم؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟واقعا چه کاری...!!!!!!!!!

ن_ناتالی تو واقعا میتونی انجامش بدی...من و تو قیافه هامون،حتی حالت و رنگ موهامون هم عین همه!هم قد هم هستیم!تو مثل من آهنگ سازی بلدی و صداتم خیلی شبیه صدای منه!زبان کره ای هم که زبون مادریمونه(1-پاورقی)و تو باهاش مشکلی نداری.فقط کافیه خودتو راضی کنی که انجامش بدی...دیگه نگران چی هستی؟؟؟اگه این کارو بکنی بزرگترین لطف زندگیتو در حقم انجام دادی...

نا_نانا من هر کاری که لازم باشه برای تو انجام میدم.رضایت من بخاطر خودم نیست که لازم باشه خودمو راضی کنم.نارضایتی من فقط بخاطر توئه...من نگران توئم...اگه برم کره تو اینجا چی میشی؟؟؟چطور میتونم تنهات بذارم؟؟؟؟؟؟؟؟ها؟؟؟؟

ن_ازت خواهش میکنم که نگران من نباش...من خودم دارم بهت میگم این کارو بکنی،وضع من بهتره و خوشحال ترم!ناتالی درکم کن...من از پس خودم برمیام فکر نکن که تنها میمونم...ناتالی...این کارو برام انجام میدی؟؟؟؟؟؟

دستم را روی شانه اش گذاشتم و ادامه دادم:نذار بیشتر از این عذاب بکشم...این لطف رو در حقم بکن...

سرش را پایین انداخته بود و هیچ چیز نمی گفت...

"پایان بند بیست و یکم"

 

 

(پاورقی:1_مادر ناتالی و نانا اهل کره جنوبی و پدرشون اهل آمریکا بوده.این خانواده تا 4سالگی این بچه ها،در سئول زندگی می کردن که با مرگ مادر ناتالی و نانا،پدرشون اون ها رو به آمریکا می بره و ناتالی رو به یه خانواده ثروتمند انگلیسی میفروشه و نانا رو هم تا 10سالگی بزرگ میکنه تا این که پدربزرگ نانا یعنی پدر مادرش،اون رو به سئول پیش خودش میبره.)