تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند بیست و دوم
تاریخ : شنبه 23 شهریور 1392 | 12:14 بعد از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss
سلام عزیزاااااااااان!!!منو ببخشید بابت تأخیر نتم قطع بود!خب بدویید ادامه...!

"بند بیست و دوم"(یک ماه بعد...)

ساختمان بزرگ را از دور دیدم؛باید همین باشد.به راننده ی تاکسی گفتم:آقا همین جا نگه دار...

پیاده شدم و چند دقیقه ساختمان را از دور نگاه می کردم.هنوز هم مردد بودم و شک داشتم و می ترسیدم این کار را بکنم.آرام قدم برمی داشتم تا دیر تر به ساختمان برسم.هر لحظه که می گذشت،هی پشیمان تر می شدم و میخواستم تا قبل از این که کسی مرا ببیند،فرار کنم...

اما حرف های نانا مثل ناقوس در گوشم زنگ می خورد.تقریبا رسیده بودم.تمام بدنم می لرزید و اضطراب عجیبی آزارم می داد.سعی کردم بر خودم مسلط باشم.با خود جمله ی «من نانا هستم» را تکرار می کردم.

ایستادم...به دستبند و ساعت و گردنبند خیره شدم...دستانم را مشت کردم،نفسم را در سینه حبس کردم،جرأت به خرج دادم و جلو رفتم...

طبق گفته ی نانا نگهبان های جلوی در،فقط به اهالی ساختمان اجازه ی ورود می دادند چون این ساختمان خصوصی سوپر جونیور بود.اما من غریبه نبودم؛بلکه نانا،آهنگساز قدیمی این گروه بودم.به همین خاطر نگهبان ها با دیدن من خیلی تعجب کردند،اما سریع در را باز کردند و اجازه ورود دادند.صدای پچ پچ شان را شنیدم که می گفتند:اون کیم ناناست!برگشته!

آن یکی می گفت:آره!واقعا زندس و چیزیش نشده!اما این سه ماه کجا بوده؟؟؟....

محوطه ی بیرون خیلی بزرگ بود و برای رسیدن به خود ساختمان مسیر تقریبا زیادی راه بود.باز هم آرام و آهسته قدم برمی داشتم و دلم می خواست دیر تر به ساختمان برسم.دلشوره ی بدی داشتم که...

پسری از در ساختمان بیرون آمد...هراسان و متعجب!همان جا چند ثانیه ای مکث کرد و از دور بهم خیره شد،سپس به سمتم آمد و بهتر است بگویم دوید!دست و پایم می لرزید...!زندگی جدید من از همین لحظه شروع می شد!با دقت به چهره اش،طبق عکس هایی که در اینترنت دیده بودم،دریافتم که دونگ هه است.به من که رسید،مات و مبهوت و با دهانی باز،نفس زنان بهم خیره شده بود.مانده بودم چه بکنم و چه بگویم.من هم به وی خیره شدم و بعد از چند ثانیه گفتم:س...سلام....

جلو تر آمد و دستانش را روی شانه هایم گذاشت و با همان نگاه هراسان و متعجب سرتاپایم را برانداز کرد و گفت:تو...تو برگشتی...خودتی!نانا تو...زنده ای...بالآخره برگشتی....!!

با این که دلم آشوب بود،اما سعی می کردم خونسردی خودم را حفظ کنم.لبخندی زدم و گفتم:آره...خودمم!بالآخره اومدم!

ناگهان شانه هایم را به سمت خودش کشید و مرا در آغوشش جای داد!آغوشی بزرگ،گرم و مردانه!آنقدر محکم دستانش را دورم حلقه کرده و مرا به خودش چسبانده بود که دردم آمد؛اما این درد آن لحظه برای من شیرین بود!حتی با وجود همه ی دستپاچگی ها و اضطراب هایی که داشتم...

بالآخره دونگهه یکی از صمیمی ترین و نزدیک ترین افراد به نانا بوده و من در آن شرایط باید عین نانا رفتار می کردم.دستانم را به آرامی بالا آورده و دور کمرش حلقه کردم و در حالی که چشمانم را بسته بودم،پیشانی ام را روی شانه اش گذاشتم.

بعد از مدتی سکوت در همان حالت گفت:تو...با ما چکار کردی؟؟کجا بودی؟؟ها؟؟؟نفهمیدی هممون بعد تو چه عذابی میکشیم؟؟؟؟چرا نیومدی؟؟

آرام از آغوشش بیرون آمدم و برای چند ثانیه در چشمانش خیره شدم و بعد با لحن آرامی گفتم:ماجراش مفصله دونگهه...بخدا من هم نمیخواستم اینطوری بشه.من هم کم عذاب نکشیدم...آمریکا بودم؛یعنی منو آمریکا برده بودن.تمام این مدت بیمارستان بستری بودم...

د_با کی تصادف کردین؟؟تو می دونی؟؟؟بعد از اون شب چرا غیب شدی؟؟چه بلایی سرت اومد؟؟؟؟

نا_گفتم که!خیلی مفصله...بعدا همه رو تعریف میکنم.

داشتم فراموش می کردم که نانا هستم!سریع پرسیدم:ایون هیوک کجاست؟؟حالش چطوره؟؟؟

د_حالش چطوره؟؟؟؟؟هه...!اگه بدونی تو این سه ماه چی کشید...شده یه مرده ی متحرک.فکر میکنه تو مردی...

چهره ام را ناراحت و غم زده کردم و گفتم:جدی میگی؟؟؟

د_آره...اگه بفهمه تو برگشتی احتمالا سکته میکنه!اگه بفهمه زنده ای...

نا_الآن تو ساختمونه؟؟

د_نه!یه اتاق تنگ و تاریک خریده و خودشو توش حبس کرده.صبح تا شب بجز آب و یه ذره غذا هیچی نمیخوره.تمام مدت یا داره فیلم هایی رو که باهم داشتین نگاه میکنه،یا قاب عکس تو رو بغل میکنه و بدون این که قطره ای اشک بریزه،به روبه رو خیره میشه.یک کلمه هم حرف نمیزنه...

به دونگهه متعجب خیره شده بودم و با خود گفتم:چقدر نانا رو دوست داره!اگه نانای واقعی الآن اینجا بود،با شنیدن این حرف ها صد درصد گریه می کرد.اما من...!!با تمام توان سعی کردم خودم را ناراحت و غمگین نشان بدهم.سرم را پایین انداختم که دستم را کشید و گفت:بیا...باید بریم پیشش...باید تو رو ببینه...

سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.پرسیدم از اینجا خیلی دوره؟؟؟

د_آره تقریبا.اونور شهره.می خواد دست هیچکس بهش نرسه و فقط من کلید اتاقه رو دارم.تا برسیم وقت زیاده تعریف کن اون شب چی شد و چه اتفاقی برات افتاد؟؟

نا_دقیقا همون شبی که ما تصادف کردیم،پدر من به کره اومده بوده و تو همون جاده در راه سئول بوده که میبینه ماشین ما چپ کرده و من و ایون رو به بیمارستان می رسونه و من رو بعد از یکی دو روز می بره آمریکا...

د_مطمئنی که ماشینتو چپ کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لحن پرسشش خیلی تعجبی بود و با خود گفتم حتما یه چیزی هست که من ازش خبر ندارم...

نا_خب من تو اون لحظه اونجوری فهمیدم.مگه غیر از این بوده؟؟؟

د_با تحقیق گروه پلیس مشخص شد که شما با یک ماشین تصادف کردید.حرفی از چپ کردن در میون نبوده.احتمالا همونی که باهاتون تصادف کرده پدرت بوده.

قلبم در سینه مچاله شد.پس اون عوضی به من دروغ گفته بود؟؟پس خودش با ماشین نانا و ایون تصادف کرده و مسبب تمام این اتفاقات بوده.اشک چشمانم را تار کرد که دونگهه گفت:خب بعدش چی شد؟؟

نا_نه تو اول توضیح بده چطور قضیه رو فهمیدی...

د_اون شب با موبایل من تماس گرفتن و گفتن که ایون تصادف کرده.آدرس بیمارستان رو گرفتم و خودمو رسوندم که دیدم تو نیستی.بعد از پرس و جو فهمیدم که مردی ایون رو به بیمارستان رسونده و هیچ دختری هم همراهش نبوده.تعجب کردم چون می دونستم که تو هم همراه ایون بودی.فکر کردیم ناپدید شدی.کل جاده و دره ها و جنگل های اطراف رو گشتیم و جز تلفن همراهت که کنار جاده افتاده بود،هیچ اثر دیگه ای از تو نبود.تا این که از تمام بیمارستان ها استعلام کردیم و فهمیدیم که تو رو به یه بیمارستان دیگه بردن و بعد از دو سه روز هم از بیمارستان خارجت کردن.پس همه این ها کار پدرت بوده که می خواسته تو رو به آمریکا ببره و برای همین هم تو و ایون رو به دو بیمارستان جدا برده.حالا واسه چی بعد از این همه سال اومده بود دنبالت؟؟

یادم آمد که نانا گفته بود دونگهه از تمام جریانات پدرمون و خواهر گمشده ی نانا خبر داره.گفتم:خواهرم بعد از اون همه سال رفته بوده آمریکا و پدر رو پیدا کرده و بهش گفته که من رو پیدا کنه و پیش خواهرم ببره.برای همین پدرم اومده بود کره که من رو ببره...

د_خواهرتو دیدی؟چی شد که برگشتی؟؟؟

نا_آره دیدمش!بالآخره بعد از 16 سال دوری دیدمش!برگشتم چون میخوام زندگی قبلیم رو ادامه بدم.اگر هم تا حالا نیومدم چون کاملا خوب نشده بودم و بیمارستان بودم.هیچ شماره تلفنی هم یادم نمیومد که حداقل بهتون خبر بدم که زنده ام.

د_پس خواهرت چی میشه؟؟؟چرا اونو نیاوردی؟؟

نا_اون تمام کار و زندگیش آمریکاست و نمی تونه بیاد اینجا.ولی دورادور با هم در ارتباطیم.

خیلی سعی می کردم خوب نقش بازی کنم که چیزی نفهمد و تقریبا هم موفق شده بودم.گفتم:ایون بعد از اون تصادف چی شد؟؟

د_ایون هم تقریبا سه هفته ای تو کما بود،بعدش به هوش اومد.دست چپ و پای چپش شکسته بود

دوهفته پیش گچ شکستگی هاش رو باز کرده و از لحاظ جسمی بهبود کامل پیدا کرده اما روحی...داغونه داغون...

نا_من هم تمام این مدت خیلی عذاب کشیدم...اما از طریق اینترنت فهمیدم که ایون به هوش اومده و از این بابت خیالم راحت شد...

کمی دیگر که حرف زدیم،هردو سکوت کردیم.من از این که نقش نانا را بازی می کردم،حس و حال عجیبی داشتم و اضطراب و نگرانی نا خواسته ای در جانم رخنه کرده بود.حدود یک ربع دیگر گذشت که دونگهه سرعت را کم و کناری توقف کرد و از پشت پنجره به جایی خیره شد و گفت:رسیدیم،همینجاست...

قلبم از تپش تند نزدیک بود از سینه بیرون بپرد.تمام بدنم یخ کرده بود که دونگهه کلیدی را به طرفم دراز کرد و گفت:این پله های مارپیچ دور این ساختمون رو می بینی؟اینا رو تا تهش ادامه میدی تا این که به پشت بوم میرسی.یک اتاقک وسط پشت بوم هست که ایون توشه.اینم کلیدشه.در نزن درو باز نمیکنه.خودت درو باز کن و برو تو.

با ترس و لرز گفتم:تو با من نمیای؟؟؟

د_نه خودت برو...تنها باشی بهتره...

بیش از پیش احساس کردم خون درون رگ هایم در حال یخ زدند اما با یاد آوری این که نانا هستم،دیگر چیزی نگفتم و به روی خودم نیاوردم که چقدر در دل آشفته و مضطربم.از ماشین پیاده شدم و به سمت پلکان رفتم.پاهای سستم یارای طی کردن پله ها را نداشتند.بالآخره بعد از طی مسافتی طولانی به پشت بام رسیدم.تمام بدنم می لرزید.به سمت اتاقک رفتم و کلید را بالا آوردم که از دستم افتاد.برش داشتم و در قفل در فرو بردم.قلبم داشت از جا کنده می شد!نفس را در سینه حبس کردم و در را فشار دادم و با قدم هایی سست وارد شدم...

اتاقی کوچک،تاریک و سرد بود.یک کمد آهنی و یک تخت یک نفره در آن به چشم می خورد و باریکه های نور از پنجره روی زمین افتاده بود.پسری روی تخت گوشۀ دیوار نشسته و درست مثل حرف دونگهه،قاب عکسی را همراه زانوانش بغل کرده و در حالی که سرش را به دیوار تکیه داده بود،چشمانش بسته بودند.

پسری که می دانستم ایون هیوک،عشق خواهرم و همینطور عاشق خواهرم است...

به راستی که چقدر نانا را دوست داشت که بخاطرش به این حال و روز افتاده بود.غم دلم را در بر گرفت و از دیدنش متأثر شدم.بغض سنگینی به گلویم هجوم آورده بود که آرام چشمانش را باز کرد.اول به رو به رو چند ثانیه ای خیره شد،بعد به زمین و سپس نگاه پر دردش به من افتاد.همانطور مانده بود و حالتش تغییر نمی کرد و فقط پشت سرهم پلک می زد...گویی از دیدن نانا در آن شرایط شوکه شده بود و باور این که نانا در مقابلش ایستاده،برایش غیر ممکن بود.نفسم در سینه حبس شده بود و بدون حرفی نگاهش می کردم...

چند ثانیه ی دیگر گذشت که یک دفعه مثل این که به خودش آمده باشد،چشمانش کرد شد،حلقه ی دستانش را از دور زانوانش باز کرد،قاب عکس را روی تخت گذاشت و دو سه قدم فاصله ی بینمان را برداشت و در مقابلم قرار گرفت.با دقت در صورتش با چشم هایی خیس و بارانی،پوستی رنگ پریده و لب هایی کبود و موهایی به هم ریخته مواجه شدم.چانه اش می لرزید،ابروانش در هم رفت و روی پیشانی اش چروک افتاد.چشمانش تنگ شدند و اشک ها سرازیر.دو دست سردش را در دو طرف صورتم قرار داد.با دو انگشت شصتش دو گونه ام را لمس می کرد و گویی از واقعی بودنم تردید داشت.قلبم به درد آمد...هم برای او،هم برای نانا.چرا سرنوشت این دو را این گونه از هم جدا کرده بود؟؟اشک هایم انگشتانش را خیس کردند.دستانم را بالا آوردم و دستانش را گرفتم و چند ثانیه چشمانم را بستم و دوباره باز کردم و به چشمان گریانش خیره شدم.آرام و با لحنی لرزان گفت:خودتی؟!نانا...

کاملا مشخص بود که مدت هاست حرف نزده چون صدایش گویی از ته چاه در می آمد.گفتم:آره...برگشتم...

یک دفعه بغلم کرد و محکم مرا به خودش فشار داد و صدای هق هق گریه اش به وضوح شنیده می شد.هرثانیه که می گذشت،مرا محکم تر در بر می گرفت و با دستانش سر و موهایم را نوازش می کرد.جا خورده بودم اما سریع دستانم را دور کمرش حلقه کردم.از این که با یک نانای قلابی این گونه گولش زده بودم،از خودم متنفر شدم.من نانای او نبودم که به این صورت در آغوشم گرفته بود و گریه می کرد.من نانای او نبودم...این یک دروغ محض بود که من نانا هستم اما...قلبم آتش گرفته بود...یاد فداکاری نانا افتادم،به بدبختی ایون هیوک فکر می کردم و...در آغوش عشق خواهرم به پهنای صورت اشک می ریختم...خدایا من چه می کردم؟؟؟؟؟

با لحنی گریان گفت:تمام این مدت کجا بودی؟؟تو...زنده ای...نانای من زندس...کجا رفتی و تنهام گذاشتی؟؟؟؟چرا رفتی؟؟چه بلایی سرت اومد؟؟؟چرا...

نا_من اینجام ایون...اومدم که پیشت باشم...باهات باشم...منو ببخش...

از آغوشش بیرون آمدم و ادامه دادم:دیگه لازم نیست نگران چیزی باشی...نگران هیچ چیز...

از این که آن گونه به چشمانم خیره شده بود،می ترسیدم که لو بروم و بفهمد که نانا نیستم؛چون چشم ها دروغ نمی گویند.برای همین سرم را پایین انداختم که دستش را زیر چانه ام برد و سرم را بالا آورد و به چشمانم دوباره خیره شد.نگاهش بوی تضرع و درماندگی می داد.با دستش صورتم را لمس کرد و گفت:نانا...نانای من!باورم نمیشه!بالآخره برگشتی...نانا...

با دست دیگرش دستم را گرفت و به گونه اش چسباند و چشمانش را بست.مچم را گرفته بود و دستم را آرام روی صورتش می کشید.رطوبت گونه اش باعث می شد دستم راحت تر روی صورتش بلغزد.آن را نزدیک لبش برد و بوسه ای نشاند.سپس همان دستم را روی سینه اش برد.با همان چشمان بسته اش گفت:تو با این چه کردی؟؟؟؟

قلبش آنقدر تند می تپید که احساس می کردم از سینه اش بیرون آمده و دردستم است!چشمانش را باز کرد و دوباره گفت:تو با قلب من چه کردی؟؟؟؟

می خواستم فریاد بزنم و بگویم اونی که قلب تو متعلق بهشه،من نیستم...اشک دوباره به چشمانم هجوم آورد.دودستش را دوباره در دو طرف صورتم قرار داد.قطرات اشکش از ریزش متوقف نمی شدند.صورتش را جلو آورد و چشمانش را بست و لب هایم را میان لب هایش قرار داد...لب هایش هر ثانیه که می گذشت،بیشتر لب هایم را در بر می گرفت...قطرات اشکش به صورت من هم اصابت می کردند...گرمی نفس هایش صورتم را داغ می کرد و مثل تشنه لبی که به آب رسیده باشد،هم چنان به سیراب شدن ادامه می داد...تمام بدنم گر گرفته بود،بی حس شده بود و می لرزید...خدایا!من بزرگ ترین خائن دنیا هستم...لب هایم در آغوش لب های کسی است که متعلق به خواهر دوقلویم است...از این فکر بر خود می لرزیدم و اشک می ریختم...چند ثانیۀ دیگر گذشت که به بوسه پایان داد...دو دستش روی گردنم بود...پیشانی اش را به پیشانی ام چسبانده و چشمانش را بسته بود...نفس هایش آرام شده بودند...گویی که به آرامش رسیده بود.مرا در آغوشش جای داد و سرم را به سینه اش چسباند.

تپش قلبش تند تر شده بود....

******