تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند بیست و سوم
تاریخ : شنبه 23 شهریور 1392 | 12:17 بعد از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss
اینم از بند 23!خیلی نمیحرفم برید ادامه!

"بند بیست و سوم"

اتاق در سکوت مطلق فرو رفته بود.تنها صدای نفس هایم به گوش می رسید.چراغ کوچک کنار تخت فضای سنگین اتاق را نیمه تاریک ساخته بود.به سقف چشم دوخته بودم و دیگر اشک هایم سرازیر نمی شدند.گویی که چشمۀ آنها خشک شده بود.آن روز،روز اولی بود که ناتالی به سئول پا گذاشته بود.حتما تا به آن موقع همه را دیده...حتی ایون هیوک را!چشمانم را بستم و سعی کردم بر خودم مسلط باشم...یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟؟ایون با دیدن ناتالی چه عکس العملی نشان داده؟؟چه گفته؟؟؟با ناتالی قرار گذاشته بودیم که اول او به من زنگ بزند.اما هنوز زنگ نزده بود.چقدر دلم برای ایون تنگ شده بود...برای نگاهش...صدایش...حرارت بدنش که خون را در رگ هایم جاری می ساخت!برای حرف های مسحورکننده و زیبایش...شوخی های بی مزه اش!!آه که چه رنجی می کشیدم...آتشی به جان خسته افتاده که مهار کردنش غیر ممکن بود و با گذر زمان شعله ور تر می شد.کم کم داشتم در تنهایی و درد و غم غرق می شدم و دست و پا می زدم که صدای گوشی موبایل مرا از خودم بیرون آورد...

سریع تماس را برقرار کردم:الو؟ناتالی؟؟؟

صدایش می لرزید:الو؟س...سلام...

ن_سلام!چی شد؟دیدیش؟؟؟؟

ناگهان زد زیر گریه:نانا اون تو رو خیلی دوست داره...

بغض به گلویم چنگ انداخت و گفتم:بهت میگم چی شد؟؟الآن کجایی؟؟؟؟

نا_روی همون پلی که ازش برام حرف زدی...منو آورده اینجا...الآنم رفته بستنی شکلاتی بخره.نانا احساس می کنم نمی تونم این کارو انجام بدم...اون به راحتی گول خورده و فکر کرده من نانام...نمیتونم...

سعی کردم متوجه لحن پر از بغض و گریانم نشود:ناتالی قوی باش...نترس...یه مدت که بگذره عادت میکنی...خواهش میکنم جا نزن و ادامه بده!خواهش میکنم...

نا_نانا من باید برم...اومد...

ن_ناتالی!گوشی رو قطع نکن!!

نا_چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ن_بدون این که قطع کنی بذار تو جیبت...خواهش میکنم...

نا_ولی آخه...این کارو نمیکنم.

و به سرعت قطع کرد.شماره اش را دوباره گرفتم.لحنش تغییر کرده بود.

نا_الو؟جانم بگو!!

ن_الآن پیشته؟؟؟

نا_جدی میگی؟!؟!آره آره!!راستی ناتالی!اون کاری هم که گفتم حتما بکنیا!!

از حرف هایش سر در نمی آوردم ولی می دانستم که در حال تظاهر کردن مقابل ایون است.

ن_ناتالی...خواهش میکنم به حرفم گوش کن!خواهش میکنم گوشیو قطع نکن...بذار صداشو بشنوم...

نا_نه به هیچ وجه اجازه نمیدم اون اتفاق براش بیفته!بیچاره خیلی عذاب میکشه!

ن_نه ناتالی عذاب نمیکشم...نگران نباش فقط کاری که گفتم رو بکن...

نا_خیلی خب!باشه!فعلا کاری نداری؟!...آها باشه باشه!پس فعلا خداحافظ!!!

گوشی را قطع نکرد.صدایی آشنا به گوش رسید:خواهرت بود؟!؟!

با شنیدن صدایش قلبم در سینه مچاله شد...بالشم را چنگ زدم و با پتو محکم جلوب دهنم را گرفتم که صدای گریه ام بلند نشود...

نا_آره!

ا_من تعجب میکنم چطور با تو به اینجا نیومد!سال هاست که از هم دور بودید!حالا که همو پیدا کردید،باز هم دورید!!

نا_خب من بیشتر از این نمیتونستم اونجا بمونم...نگران وضعیت اینجا بودم باید می اومدم!الآنم هرروز با هم در ارتباطیم.

ا_وقتی به هوش اومدی و بالای سرت بود از شباهت بیش از حدتون که ازش حرف می زنی،جا نخوردی؟؟؟

گفتم:چرا خیلی جا خوردم!

نا_خب آره خیلی جا خوردم!و همچنین از دیدنش بی نهایت خوشحال شدم!

ا_خیلی دوست دارم ببینمش!اما مطمئنم که تو ازش خوشگل تری!

نا_این حرفو نزن!نانا از من خیلی زیبا تره!با این که کاملا شبیه همیم!

ا_نانا؟؟؟؟؟؟؟؟منظورت ناتالیه؟!؟!

وای ناتالی گند زدی!!!!!!!!!!!!!

صدای خندۀ ناتالی بلند شد و مشخص بود که دستپاچه شده...

نا_آره آره!!اشتباه گفتم!آخه اینقدر عین همیم که گاهی اوقات خودمو باهاش اشتباه می گیرم!

ا_ولی من مطمئنم که هیچکس هیچکس هیچکس تو این دنیا کاملا عین تو نیست!تو فقط یک نفری...یک نفر!

صدای روح نوازش آرامشی آتشین را به جانم انداخت!قلبم خیلی درد می کرد...خیلی...

ا_نانا...

نا_بله؟؟

ا_دستتو بده به من...

با دستانم سینه ام را مچاله کردم...باز هم همان درد همیشگی...گوشی از دستم افتاد و دیگر چیزی نفهمیدم...

******

گویی که می ترسید مرا ازدست بدهد،از پشت محکم مرا در آغوشش جای داده بود.پیش بینی اش را می کردم چون نانا گفته بود که خیلی شب ها بوده با هم تا صبح را گذراندند.با این که از این همه نزدیکی با پسری که تازه همین امروز برای اولین بار دیدمش،احساس عذاب می کردم،اما خیلی سعی داشتم مثل نانا رفتار کنم و به آغوشش پاسخ بدهم.

نا_تا می مونیم هتل؟؟

ا_تا هر وقت که من حالم خوب شه.فعلا میخوام یه چند روزی باهات تنها باشم...

نا_برمی گردی به ساختمون؟؟؟

ا_احتمال زیاد آره.تا الآنم کار گروه بخاطر من متوقف شده.باید برم به گندام رسیدگی کنم.راستی خبراش دورادور بهم رسیده که آقای کانگ از پیدا کردن تو نا امید شده و میخواد همین روزا یه آدم جدید رو استخدام کنه!خیلی به موقع برگشتی!حالا کانگ الآن مسافرته،وقتی برگرده ببینه تو اومدی کلی خوشحال میشه!

نا_آره!!راستی به اعضای گروه گفتین که من برگشتم؟؟؟

ا_نه فعلا!به دونگهه هم سپردم چیزی نگه.چند روز دیگه باهم برمی گردیم.نانا...؟؟

نا_بله؟

ا_تمام این مدت خیلی عذاب کشیدی نه؟؟؟؟

نا_نه به اندازه ی تو!

چند ثانیه سکوت کرد و بعد سرش را لای موهایم برد و حلقه ی دور کمر را تنگ تر کرد و گفت:من رو ببخش...اگه اون شب حواسم رو جمع می کردم و نمی ذاشتم تصادف کنیم،کار هردومون به اینجاها نمی کشید.اما حالا که پیدات کردم...حالا که دوباره مال منی...دیگه بهت اجازه نمیدم از دستم بری...دیگه از خودم جدات نمیکنم...از دستت نمیدم نانا میفهمی؟!؟!به هیچ وجه از دستت نمیدم...

باشنیدن حرف هایش بغضی سنگین به گلویم هجوم آورد و چشمانم را هاله ای از اشک تار کرد.با یادآوری بیماری نانا مانده بودم برای خودم گریه کنم که بعد از 16 سال دوری از عزیزترین کسم،وقتی هم که پیدایش کردم،مدت زیادی در کنارم نمی ماند...یا برای این پسر بیچاره کریه کنم که تا این حد زندگی اش به عشقش وابسته است و خودش هم خبر ندارد که ناخودآگاه ازدستش داده...یا برای خواهرم گریه کنم که در آن شرایط وضعش از همه خراب تر بود و گرفتار عشقی شده بود که بخاطرش،حاضر بود از هر چیزی بگذرد...

ا_نانا؟؟؟؟؟داری گریه میکنی؟؟؟

مرا به سمت خودش چرخاند و با دستش صورتم را گرفت...سرم را پایین انداختم که چانه ام را گرفت و صورتم را بالا آورد...

ا_به من نگاه کن...نانا با توام...

به سختی به چشمانش نگاه کردم.چند ثانیه نگاه هایمان بهم گره خورد...اشک هایم را پاک کرد و آرام بی هیچ حرفی جلو آمد و با دستش پلکم را بست و بر پشت آن بوسه ای نشاند.بعد سرم را به سینه اش چسباند و شروع به نوازش موهایم کرد...با هر لحظه ای که می گذشت،بیشتر احساس حقارت می کردم و از این که به حریم پسری وارد شدم و خودم را جای عشقش جا زدم،از خودم متنفر تر می شدم...می خواستم از ته دل گریه کنم...دستم را دور کمرش حلقه کردم و به پهنای صورت اشک می ریختم...بدون آن که حتی یک بار مرا از گریه کردن منع کند،بجایش هم چنان موهایم را نوازش می کرد و سعی داشت با آغوشش مرهمی برایم باشد...گویی فهمیده بود که نیاز به تخلیه ی روح و روانم را دارم...