تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند بیست و چهارم
تاریخ : یکشنبه 24 شهریور 1392 | 02:16 بعد از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss
خب اول سلام!
دوم ادامه مطلب!!
بدویید بدویید!

"بند بیست و چهارم"(یک هفته بعد...)

آن روز قرار بود به ساختمان برگردیم.کانگ برگشته و دونگهه هم اعضا را از آمدن من آگاه کرده بود  و همه ی آنها را آن روز میدیدم.

پشت در اتاق بودیم.داشتم از استرس میمردم...ایون دستم را گرفته بود و من با فشار دادنش سعی می کردم آرامش خودم را حفظ کنم.ایون در زد و وارد شدیم...

اتاقی بزرگ شبیه سالن کنفرانس بود.اعضای سوپر جونیور،آقای کانگ و دختری که حدس می زدم سوهیون باشد،دور تا دور میز بزرگی نشسته بودند  و همه با ورود ما بلند شدند و ما سلام کردیم.پسرها با چشمانی گرد و لبخند بر لب به من و ایون،مخصوصا من خیره شده بودند.طبق عکس هایی که در اینترنت دیده بودم،با نگاهی کوتاه به همه،سعی می کردم اسم هایشان را طبق قیافه هایشان حدس بزنم.برایم خیلی سخت بود که با غریبه هایی که بار اولم بود آن ها را می دیدم،مثل کسی رفتار کنم که سالهاست آن ها را می شناسد...

******

ن_یعنی دوباره باهات قرارداد بست؟؟

نا_آره!گفته که باید از این هفته شروع به کار کنیم!وای نانا خیلی سخته...

ن_چی سخته؟!

نا_وانمو کردن...نقش تو رو بازی کردن...کلا هر لحظه استرس دارم که لو نرم...

ن_قرار شد جا نزنی دیگه...الآن کجایی؟؟

نا_تو محوطه ی ساختمون.

ن_حتما روی همون صندلی هایجلوی در نشستی؟!کنار باغچه ها؟!

نا_آره از کجا فهمیدی؟!

ن_من با وجب به وجب اونجا خاطره دارم.راستی اتاقتو دیدی؟!

نا_باورت میشه هنوز نه؟!از اتاق کانگ که بیرون اومدیم،پسرها هر کدوم جایی رفتن و منم مستقیم اومدم اینجا!

ن_خب همین الآن پاشو برو طبقه ی سوم...گوشی رو هم قطع نکن!

******

نا_من وارد شدم!الآن اتاق تو دقیقا کجای خونس؟!

ن_پله های کنارآشپزخونه رو میبینی؟؟کنارشون یه راهروی کوتاه هست،برو اونجا...اتاقم سمت چپه...

نا_واااااااااو!!چه اتاق قشنگیه!!!چقدر برگه و عکس رو دیوار چسبوندی؟!الو...الو؟؟؟نانا؟؟؟؟

ناگهان تماسمان قطع شد.هرچقدر هم زنگ زدم،خاموش بود.نگران شدم که اتفاقی افتاده باشد.در همان حال شروع به نگاه کردن اتاق کردم!تمام دیوارها و کمدها را از برگه های رنگی کوچکی پر کرده بود!جمله های کلیدی ای که تمام این مدت ایون به وی داده بود!لا به لای آنها هم قاب عکس های کوچک و بزرگی از مناظر،عکس های تکی و دو نفری و دسته جمعی وجود داشت!اتاقی رویایی بود!رفتم و روی تخت نشستم و جعبه ی موسیقی را از کیفم بیرون آوردم!آن را روی میز کنار تخت گذاشته و درش را باز کردم!موسیقی درون جعبه خیلی زیبا بود!روی تخت دمر خوابیدم و به چرخش مجسمه ی دختر و پسر چشم دوختم و غرق در فکر و خیالاتم بودم که با صدای ایون از جا پریدم!

ا_لینقدر دوسش داری؟!

سرم را برگرداندم و دیدم دست به سینه در آستانه ی در ایستاده.

نا_تو کی اومدی؟!

ا_تقریبا یک ربعی هست که دارم نگات میکنم!

نا_یک ربع؟!؟!

از آستانه ی در وارد شد و گفت:آره!اینقدر تو خودت بودی که متوجهم نشدی!پرسیدم خیلی دوسش داری؟!

نا_چی؟جعبه ی موسیقی رو؟؟آره خب خیلی!!

یک دفعه بر خود لرزیدم و سریع پرسیدم:ببینم تو دقیقا از کی اینجایی؟؟؟؟

ا_چرا اینقدر این سوالو تکرار میکنی؟!

وااااااااااااااای اگر مکالمه ی من و نانا را شنیده باشد چی؟؟؟؟؟

نا_همینجوری میخوام بدونم!

ا_از اون موقع که گوشی دستت بود و داشتی با نگرانی هی زنگ می زدی!راستی به کی زنگ می زدی؟!ناتالی؟!

نا_آره!داشتیم حرف می زدیم که یه دفعه گوشی قطع شد!

ا_خیلی دوست دارم با خواهرت حرف بزنم یا ببینمش!!این دفعه زنگ زد گوشیو به من هم بده!

نا_آها...باشه...حتما!!!

******

داشتم با ناتالی حرف میزدم که یک دفعه قطع شد!شارژ موبایل تمام شده بود.آن را به شارژ زدم و حدود نیم ساعتی صبر کردم سپس دوباره با ناتالی تماس گرفتم...

ن_الو؟؟سلام!ببخشید شارژم تموم شد!

نا_سلام!نه اشکال نداره!

از لحن و تن صدایش متوجه چیزهایی شدم.گفتم:کسی پیشته؟؟

نا_آره!!

ن_ایون؟؟

نا_آره آره!

مثل همیشه بدنم گر گرفت و دستانم لرزید...

نا_ناتالی ایون میخواد با تو حرف بزنه!گوشیو بدم بهش؟؟

سرجایم خشکم زد...باهاش حرف بزنم؟؟؟؟چرا می خواست با من حرف بزند؟؟؟؟؟؟؟

نا_ناتالی؟؟الو؟؟؟

ن_بله؟آها...باشه بده بهش گوشیو...

چند لحظه ی بعد صدای گرمش به گوشم اصابت کرد!

ا_سلام!

سعی کردم کمی به حرف زدنم لهجه بدهم که فکر کند کره ای خیلی خوب بلد نیستم!صدای ناتالی به گوشم رسید که گفت:«من برم الآن میام.»فهمیدم که میخواهد ایون حداقل با این که نمی دانست من چه کسی هستم،ولی تنها با من حرف بزند.

ن_س...س...لام!!حالتون خوبه؟!

ا_ممنون خانوم ناتالی!نانا از شما خیلی تعریف میکنه!به کره نمیاین؟!

ن_خب...راستش من کارهای زیادی اینجا دارم که فعلا وقت نمیکنم بیام!

ا_میخواستم ازتون تشکر کنم که به زندگی نانا برگشتید!اون با وجود شما خیلی خوشحاله...!!

ن_نانا هم به زندگی من رنگ دیگه ای بخشیده!از شما هم برای من خیلی حرف زده!واقعا خیلی زیاد دوستون داره!!

ا_بله یجورایی میدونم!ممنون!!من هم خیلی زیاد دوسش دارم!الآنم معلوم نیست کجا رفت...باید برم دنبالش!ببخشید!خب فعلا کاری ندارید؟!؟!

ن_نه...نه...خداحافظ...

ا_خداحافظ!

قلبم در سینه می کوبید!چشمانم را بستم و گوشی را به سینه ام چسباندم...باورم نمیشد که با وی حرف زدم...تمام بدنم داغ شده بود...دلم میخواست این مکالمه ساعت ها ادامه پیدا کند اما...حیف که من دیگر نانای او نبودم...دوباره بغض کردم و اشک در چشمانم حلقه بست...در طول حرف زدنمان هر لحظه به سرم می زد که خودم را لو بدهم و بگویم که کی هستم اما...نمی شد!خودم هم هنوز باورش برایم سخت بود که چه کاری کردم و آیا تحملش را دارم یا نه...آیا این درد تا ابد ادامه داشت؟!؟!