تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند بیست و پنجم
تاریخ : سه شنبه 26 شهریور 1392 | 02:32 قبل از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss
سلام دوستای خوبم!
اینم بند 25!ببخشید خیلی حال احوال پرسی ندارم!
برید ادامه...!

"بند بیست و پنجم"

اینقدر غلت زدم که خسته شدم.هرکاری می کردم خوابم نمی برد و حسابی کلافه بودم.ساعت 2:30 را نشان می داد.بلند شدم و تصمیم گرفتم به حیاط بروم و اینقدر آنجا بنشینم تا خسته شوم.از راهروهای نیمه تاریک ساختمان رد می شدم که صدای روح نواز و زیبایی به گوشم رسید...صدای پیانو!سازی که عاشقش بودم!صدا را دنبال کردم تا به یک در بسته رسیدم.آرام بازش کردم و از لای در فهمیدم که اتاق سازهای سوپرجونیور هست و یک نفر در حال نواختن پیانوست.با کمی دقت متوجه شدم که دونگهه س!چقدر معصوم و دوست داشتنی و جذاب شده بود!چه قطعه ی زیبایی را می نواخت!محو تماشایش بودم!گویی که از همه چیز رهایی یافته باشد،چشمانش را بسته بود و دستانش به گونه ای هنرمندانه می لغزید و می نواخت!نمی دانم چند دقیقه آنجا بودم که خیلی آرام از نواختن دست کشید و دیگر ادامه نداد و به روبرو چشم دوخت.به خودم آمدم و می خواستم در را آرام ببندم که غافلگیرم کرد...بدون این که سرش را برگرداند و نگاهم کند!!

د_چرا پشت در وایسادی؟!بیا تو!

جا خوردم و مانده بودم چکار کنم.همانطور ایستاده بودم که سرش را برگرداند و چندثانیه نگاهم کرد و لبخند شیرینی تحویلم داد و گفت:با توام!

با خجالت در را باز کردم و داخل شدم.

نا_چقدر قشنگ می نوازی!!

د_واقعا خوشت اومد؟!

نا_آره خیلی!من کلا عاشق پیانوام!چه زدنش،چه گوش دادنش!!

د_اره قبلا گفته بودی!!ولی نانا چندوقتی بود که دیگه پیانو نمیزدی!چرا؟!

نا_خودمم نمیدونم چرا ازش فاصله گرفتم...

چیزی نگفت و کنارتر رفت و روی صندلی پیانو برایم جا باز کرد.نشستم که گفت:الآن میتونی بنوازی؟؟

نا_نمیدونم...آخه الآن هیچ احساسی تو انگشتام نیست...همیشه وقتی برای موضوعی منقلب میشدم سراغ پیانو میومدم...سرش را پایین انداخت و گفت:درست مثل من...

جریان مرگ پدرش را از نانا شنیده بودم بنابراین پرسیدم:برای پدرت؟؟؟

سرش را بالا گرفت و لبخند تلخی زد.سپس دست چپش را روی دست راستم گذاشت و آن را بلند کرد و روی کلیدهای پیانو قرار داد و گفت:تو میتونی...شروع کن!

دستانش گرم بودند...گویی احساس را در دستانم جاری ساختند...آرام شروع به نواختن کردم.بعد از یک دقیقه دست او هم با من همراه شد و هردو قطعه ای زیبا را اجرا می کردیم.دوسه دقیقه ی دیگر گذشت که به پایان رساندیم!هردو سرمان را بالا گرفتیم و برای چند لحظه ی کوتاه نگاه هایمان به هم گره خورد.سریع سرش را برگرداند و خندید و گفت:دیدی تونستی!!

نا_آره ولی با کمک تو!

به بدنش کش و قوسی داد و خمیازه ای کشید و گفت:من دیگه کم کم داره خوابم میگیره!

نمی دانم چرا ولی حسی بهم می گفت که دارد تظاهر به خستگی می کند.گفتم:ولی من اصلا نمیتونم بخوابم!

د_تو کلا آدم بی خوابی هستی!!بار اولت نیست!منم که الآن چندوقته این جوری ام...

بلند شد و گفت:خب!من دیگه برم!تو هم پاشو برو دیروقته!

نا_من یه ذره دیگه می مونم بعد میرم.

لبخندی زد و گفت:باشه پس فعلا...

دلم نمیخواست برود...چرا اینقدر زود؟؟؟خواستم چیزی بگویم که زبانم قفل شده بود.از پشت رفتنش را تماشا می کردم که وقتی در را باز کرد،سریع بی اختیار گفتم:دونگهه...

سرم را برگرداندم و واقعا نمیدانستم چه بگویم...برگشت و گفت:بله؟؟

نا_خواستم بگم...خواستم بگم ممنون!همین!

نگاهش کردم!لبخندی عجیب زد و سرش را پایین انداخت و بی هیچ حرفی خارج شد!احساس کردم حرف های زیادی پشت آن لبخند تلخ یا شاید غمگین وجود داشت.چشمانم را بستم...چند ثانیه که گذشت،دستم را روی قلبم گذاشتم...به سینه می کوبید!

تپشی تند...خدایا!

این چه حسی بود؟؟؟؟

من چه می کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟