تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند بیست و ششم
تاریخ : سه شنبه 26 شهریور 1392 | 03:02 بعد از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss
سلام علیکم دوستان!!!بفرمایید ادامه!

"بند بیست و ششم"

با لیوان نسکافه بازی می کردم که گوشی ام زنگ خورد...

نا_الو؟؟

ا_سلام نانا!چیکار میکنی؟!وقت داری؟؟؟

نا_سلام!آره تقریبا بیکارم!چطور مگه؟!

ا_اگه ازت بخوام بیای جایی،میتونی؟؟؟

نا_آره فقط کجا؟

ا_شب تولدتو یادته؟!بیا همونجا!!

و بی هیچ حرفی دیگر قطع کرد.شب تولد نانا؟؟وی در این مورد چیزی به من نگفته بود که آن شب کجا بوده اند.به سرعت شماره اش را گرفتم.برایم آدرس پارکی به نام "نام سان" را توضیح داد که از کدام در پارک وارد بشوم!راه افتادم و به جلوی پارک رسیدم.جایی بود خاموش و بی سرو صدا...همچنین خیلی تاریک.کمی جلوتر رفتم که با صفی طویل از شمع هایی طلایی رنگ مواجه شدم!شمع هایی که مانند ردپا جیده شده بودند و احساسی به من می گفت باید آن ها را دنبال کنم!جلو رفتم و جلو رفتم که شمع ها مرا به میدانی کوچک رساندند که ایون هیوک وسط آن با یک شمع بزرگ در دست ایستاده بود!لبخند زدم و به سمتش رفتم!

نا_اینا همه کار توئه؟!

ا_اون شب هم دقیقا همینو پرسیدی!

از تله پاتی خودم و نانا خنده ام گرفته بود!گفتم:خیلی قشنگه!خیلی خیلی شاعرانه و زیبا!!!

کمی جلوتر آمد و شمع در دستش را بین صورتهایمان قرار داد و گفت:اون شب که تصادف کردیم،فکر کردم برای هیمشه از دستت دادم...وقتی فکر می کردم تو دیگه برنمیگردی...وقتی فکر می کردم دیگه نمیبینمت...دلم برای این شب هامون تنگ می شد و فکر می کردم دیگه هیچ وقت یه همچین لحظاتی رو تجربه نخواهم کرد...اما الآن...

سکوت کرد و به چشمانم خیره شد.می خواستم فریاد بزنم و بگویم درست فکر می کردی!تو ممکن است دیگر هیچوقت هیچوقت لحظات بودن با نانا عشقت رو تجربه نکنی...کاش می توانستم نجاتت دهم ایون هیوک...از این منجلاب توهم!

ناگهان نگاه خیره اش عجیب شد...احساس کردم دیگر معنای عشق نمی دهد...نگاهی عجیب و پرسشگر...نگاهی معنادار...

ابروهایش در هم رفت،فاصله را کمی کمتر کرد،با دست راستش گردنم را گرفت و کمی خم شد و با دقت بیشتری به چشمانم چشم دوخت!از این نگاه می ترسیدم...خیلی هم می ترسیدم!حس درونی ام صدایم می کرد و می گفت:ای ناتالی بیچاره!اون داره همه چیو می فهمه!تو نانای اون نیستی!ای ناتالی خائن!فکر کردی می تونی یک عاشق رو گول بزنی؟!اون هم عاشقی که تا این حد عاشق است!ناتالی...اون همه چیو درک میکنه...میفهمه...حس میکنه...تو نانای اون نیستی...اون این حسو درک میکنه و داره از چشمات میخونه...ناتالی بازی رو تموم کن...

به این حس درونی نهیب زدم و گفتم:چ...چرا...چرا اینجوری نگام میکنی؟؟؟

نجواکنان گفت:نمیدونم...واقعا نمیدونم...

این بار نگاهش به یک تعجب بزرگ تبدیل شد.شمع ها را روی زمین گذاشت و سریع مرا در آغوش گرفت...انگار می خواست از چیزی مطمئن شود...می ترسیدم!از این که پاسخ آغوشش را بدهم می ترسیدم...دستانم لرزان و سرد آویزان مانده بود.با صدایی عجیب که نمی دانم اسمش را چی بگذارم گفت:نانا!بغلم کن...

تنها کاری که توانستم انجام دهم این بود که  دو دستم را بالا بیاورم و دوطرف کمرش را بگیرم...تمام برنم می لرزید...میخواست مرا از خود جدا کند و مطمئن بودم که می خواهد دوباره در چشمان دروغین نانای قلابی خیره شود...بنابراین سریع دستانم را دور کمرش حلقه کردم و اورا به خود چسباندم...محکم فشارش می دادم و سرم را روی کتفش خواباندم...سرم گیج می رفت...چشمانم سیاهی رفتند...بی حال و مست شدم و دیگر چیزی نفهمیدم...

******

آرام پلک های سنگینم را تکان دادم و به سختی چشمانم را باز کردم...همه جا تاریک بود...دستی گرم را در دستم حس کردم.سرم را کمی به سمت راست چرخاندم که با صورت ایون مواجه شدم...فکر کردم خواب است اما درست بعد از چند لحظه چشمانش را باز کرد...دوباره بی هیچ حرفی بهم خیره شد...من چرا اینقدر از این نگاه می ترسیدم؟!سرم را برگردانذم که گفت:بهتری؟؟

اتفاقی که افتاده بود را به یاد آوردم.گفتم:الآن...آره...ساعت چنده؟؟چند ساعته خوابم؟

ا_ساعت 4 صبحه...تقریبا 5ساعته که خوابی...

نا_و تو تا الآن بیدار موندی؟؟

ا_آره!خوابم نمی برد...

نا_کلا امشب حالت خیلی خوب نبود...

ا_تو چرا غش کردی؟؟

نا_نمیدونم!احتمالا چون شام نخورده بودم...الآنم خیلی خوابم میاد...تو هم دیگه بگیر بخواب!

سریع چشمانم را بستم.خیلی خوب هم می دانستم که خوابم نمی آید اما می خواستم از این لحظات فرار کنم...از این نگاه ها...نگرانی و ترس عجیبی به جانم افتاده بود...دلشوره ای که خبر از اتفاق بدی می داد...اضطرابی مهار نشدنی!!!!