تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند بیست و هفتم
تاریخ : سه شنبه 26 شهریور 1392 | 04:13 بعد از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss
اینم از این بند!بفرمایید...!:)

"بند بیست و هفتم"(یک هفته بعد...)

نمی دانم چش شده بود اما این چند روز بی قراری را درچشمانش می دیدم.می دانستم که مسئله ای آزارش می دهد و آرامش را از وی گرفته است.خیلی هم سعی می کرد که به ظاهر چیزی نشان ندهد اما مشخص بود که درونش آشفته است.امروز هم کلا یکی دوبار بیشتر ندیده بودمش.شماره اش را گرفتم.بعد از چند بار بوق خوردن با بی حوصلگی جواب داد...

ا_بله؟

نا_سلام!خوبی؟!

ا_....نمیدونم.شاید نه...تو چی؟

نا_من بد نیستم.تو چرا خوب نیستی؟؟

سکوت کرد که گفتم:الو؟؟ایون کجایی؟بیام پیشت؟

ا_ها؟؟نه...خوبم.

نا_به من دروغ نگو...کجایی؟

ا_تو اتاقم.تو کجایی؟

نا_منم تو اتاقم!می خوای بیای بالا؟؟

ا_نمی دونم شاید...!

نا_تو چرا اینجوری شدی؟!حوصلمو سر بردی!پاشو بیا بالا منتظرم...

و بلافاصله گوشی را قطع کردم.به آشپزخانه رفتم و در حال آماده کردن نسکافه بودم که بعد از گذشت ده دقیقه در را باز کرد و آمد تو.

ا_این در چرا همیشه بازه؟!

نا_همین جوری!خب بجز من و سوهیون و البته تو کسی خیلی نمیاد اینجا پس جای نگرانی نیست!

مثل این اواخر پکر،بی حوصله و غم زده بود.

نا_نسکافه که می خوری؟برو بشین برات بیارم...

با لحن سردی گفت:ممنون...

سرم را برگرداندم و لیوان ها را آماده کردم و بعد از پنج شش دقیقه به پذیرایی رفتم اما نبود.حدس زدم که در اتاقم باشد.رفتم و دیدم که در حال خواندن جمله های روی دیوار است!

نا_تو اینجایی؟!

ا_نانا میدونی چند وقته به هم جمله های کلیدی ندادیم؟!

نا_آره خیلی وقته!

لیوان را به سمتش دراز کردم و گفت:ممنون...

همانطور ایستاده بود و من روی تخت نشستم.سکوتی برقرار شد و بعد از چند دقیقه کنارش رفتم و لیوان خالی را از دستش گرفتم و گفتم:چرا اینقدر با دقت بهشون خیره شدی؟!

ا_برای این که دلم براشون تنگ شده...

واقعا نمیدانستم چه جوابی بدهم.سرم را پایین انداختم که نگاه بی قرار و ناآرام و پرسشگرش را به صورتم انداخت و ادامه داد:می دونی چیه؟خودمم نمیدونم چرا دلم براشون تنگ شده!مسخرس نه؟!میتونم ازت بپرسم چرا؟؟چرا؟؟؟؟؟؟

نا_چی چرا؟؟؟

ا_این که من چرا باید واسه چیزایی دلم تنگ بشه که...!خیلی مسخرس!!خیلی...

لیوان را روی میز گذاشتم و گفتم:ایون تو چرا اینجوری شدی؟؟

سرش را پایین انداخت و قرمز شده بود و انگار خودخوری می کرد.پاهایش را به حالت عصبی تکان می داد و چشمانش را بست...جرأت به خرج دادم و دستم را روی شانه اش گذاشتم و با لحن آرامی گفتم:ایون...چیزی شده؟چی تو رو اینقدر به هم ریخته؟؟خواهش میکنم حرف بزن...ایون...

ناگهان دو بازویم را گرفت و مرا محکم به دیوار کوبید و با داد و عصبانیت گفت:تو!تو منو به هم ریختی نانا...تو تبدیل به کسی شدی که نمیتونم بفهممت!چرا اینجوری شدی؟؟تو دیگه اون نانای سابق نیستی...دیگه چشمات اون احساس و گرمای مصال زدنی رو ندارن!تو عوض شدی!شا شایدم من عوض شدم...نمیدونم دیگه دارم دیوونه میشم...!!!!

جا خورده بودم و می ترسیدم...او کم کم داشت خیلی چیزها را حس می کرد...او داشت همه چیز را می فهمید...گول زدنش دیگر فایده نداشت...برای همین چاره ای جز سکوت نداشتم...فقط می ترسیدم!صورتش برافروخته بود و نفس هایش تند شده بودند.دستانش را برداشت و ازم فاصله گرفت...دستانش را روی صورتش گذاشت و پشتش را کرد...

چند ثانیه همانطور ایستاده بود که برگشت و از حرص موهایش را به هم ریخت و نگاهم کرد و گفت:بخدا دارم دیوونه میشم...این سه ماه دوری چه بلایی سر من و تو آورده؟؟چرا من دیگه گرمای وجودت رو با تمام وجود حس نمیکنم؟!من چرا این جوری شدم؟؟سردم؟بی احساسم؟کدومشون درباره من با عقل جور در میاد؟؟؟من واقعا حالم بده...

هاله ای از اشک چشمانش را پوشاند.قلبم درد گرفت...بر خود لرزیدم...خدایا!لعنت به این زندگی...لعنت به من!!این چه سرنوشتیه؟؟دلم برایش می سوخت که در منجلابی از سردرگمی دست و پا می زد...اشک به چشمانم هجوم آورد...سکوت کرده بودم و سرم پایین بود...با صدایی درمانده گفت:نانا خواهش میکنم...حرف بزن...اونجوری نکن...

زبانم قفل شده بود...ادامه داد:نانا...من...متأسفم!واقعا متآسفم...نمیخواستم ناراحتت کنم...دست خودم نبود.نانا...

اشک هایم سرازیر شدند و دستانم را روی صورتم گذاشتم.از این که حرفی بزنم خجالت می کشیدم...با چه رویی حرف می زدم و دروغ تحویلش می دادم؟؟ایون...من رو ببخش...

ا_باشه...هیچی نگو...هیچی!من بهتره خودم با این مسئله کنار بیام...

چهره اش را نمی دیدم اما لحن و صدایش پر از بغض بود...قلبم آتش گرفت...چشمانم را باز کردم و دیدم رفته...روی زمین نشستم و به پهنای صورت اشک ریختم...احساس می کردم دنیا روی سرم خراب شده...

******

نیمه شب بود...رنجور و خسته بودم.در راهروی نیمه تاریک قدم می زدم و به سمت اتاق موسیقی می رفتم...

داخل شدم،هیچکس آنجا نبود...پشت پیانو نشستم،چشمانم را بستم و به نانا فکر کردم...بغضی سنگین به گلویم چنگ انداخت...قلبم داشت از جا کنده می شد...با خود گفتم:نانا...دلم برات تنگ شده...خیلی زیاد...

قلبم به درد آمد و از یادآوری این که نانا چه بیماری ای دارد،بر خود لرزیدم...دستانم...دستان لرزانم را روی کلیدهای پیانو بردم و همان آهنگ همیشگی را شروع به نواختن کردم...صدای روح نواز و دلنشین پیانو روح خسته ام را تسکین می داد و از طرفی مرا پیش نانا می برد و داغ دلم را تازه می کرد...اشک می ریختم و مینواختم...غمی بزرگ وجودم را فراگرفته بود...دیگر صدای گریه ام را هم می شنیدم...چه رنجی می کشیدم...بعد از 16 سال دوری،وقتی هم که پیدایش کردم،دو سه سال بیشتر پیشم نمی ماند...و حالا از من خواسته بود که عاشق عشقش شوم...چه دردی!!!

آرام و با صدایی گریان شروع به خواندن معروف ترین و مهم ترین جمله ی آهنگ کردم...

I have died…Every day…waiting For you…

Darling don’t…Be  afraid…I have loved you…

For A Thousand years…I love you For A Thousand More…

سکوت کردم...درست مثل پیانو!سرم را پایین انداختم و چشمانم را بستم...اشک هایم از ریزش پیاپی متوقف شدند...نفس عمیقی کشیدم و دستم را روی قلب بی قرارم گذاشتم...در همین حال و هوا بودم که دستی گرم را روی شانه هایم حس کردم...سرم را بالا گرفتم و با صورت آرام دونگهه مواجه شدم...جا خوردم و انتظار دیدنش را نداشتم!

د_به جرأت میگم یکی از قشنگ ترین قطعه هایی بود که شنیدم...تو باز بی خواب شدی و اومدی اینجا؟!؟!

لبخند زدم و دوباره سرم را پایین انداختم.از این که تمام مدت شاهد اوضاعم بوده،کمی خجالت کشیدم.کنارم نشست و دستش را روی کمرم گذاشت و گفت:چی شده؟؟

هیچ چیز نگفتم که ادامه داد:با ایون دعوات شده؟؟؟

نا_تو خیلی باهوشی...

د_باهوش نیستم.ایون بهم گفت.تا الآن پیشم بود...

باز هم سکوت کردم.سرش را جلو آورد و با دست دیگرش اشک هایم را که دوباره سرازیر شده بودند پاک کرد...قلبم بیشتر درد گرفت...دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم...چشمانم را بستم و زدم زیر گریه...

دیگر به پاک کردن اشک هایم ادامه نداد...چند ثانیه نگاهم کرد و سپس با دست راستش سرم را روی شانه اش گذاشت و درآغوش گرمش مهمانم کرد...تا میتوانستم گریه کردم...در آغوش کسی که حالا فهمیده بودم تپش قلب خسته ام،بعد از نانا،فقط برای اوست...