تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند بیست و هشتم
تاریخ : سه شنبه 26 شهریور 1392 | 06:52 بعد از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss
سلام!تو این بند....
خب دارن از پشت فرمون به من اشاره میکنن که فیلمو لو ندم!خودتون تشریف ببرید و نگاه کنید!!

"بند بیست و هشتم"(دو ماه بعد...)

وسایلم را تقریبا جمع کرده بودم.زیپ چمدان را بستم،بلند شدم و روبه روی آیینه ی قدی ایستادم و بار دیگر سرتا پایم را برانداز کردم.موهایی کوتاه و رنگ شده به رنگ عسلی مایل به قهوه ای،خالکوبی کوچک کنار گردن،خط چشم زیر و روی مشکی و رژلب قرمز مرا کاملا از نانا بودن دور کرده بود.پیراهن جذب و کوتاه مشکی ام را مرتب کرده و بارانی مشکی را رویش به تن کردم.بوت های مشکی ام را تمیز کرده و آنها را پوشیدم.یک تیپ کاملا متفاوت با آن نانای سابق!

به ساعت نگاه کردم،سه ساعت به پروازم مانده بود.اگر مشکلی پیش نمی آمد،با این حساب امشب او را می دیدم...بعد از گذشت پنج ماه...پنج ماه رنج،دلتنگی،بی قراری،درد و بیماری و...!حالا که دکتر مرخصم کرده بود،باید می رفتم!می رفتم و سال های آخر عمرم را در کنارش می گذراندم.حتی اگر مال من نبود...باید می رفتم تا حداقل این مدت کوتاه را پیش خواهرم می بودم...خواهری که همیشه حسرت داشتنش را داشتم.اما حالا...

 

قرص هارا بالا انداختم و بطری آب را تا ته سر کشیدم.چشمانم را بستم و سرم را به صندلی هواپیما تکیه دادم...

دستم را روی قلبم گذاشتم...تپشی تند و نا منظم....

******

ساختمان را از دور دیدم!اضطراب و هیجان تمام وجودم را فرا گرفته بود!جلو رفتم...نگهبان ها با دیدنم تعجب کردند...سلام کردم و از آنها خواستم به ناتالی زنگ بزنند و بگویند پایین بیاید...

_الو؟سلام خانم نانا!خانمی اومدن و با شما کار دارن...لطفا تشریف بیارید تو حیاط...

نا_.......

_بله میدونم ولی ایشون اصرار دارن شما رو اینجا ببینن.

نگهبان گوشی را قطع کرد و گفت:«الآن میاد!»سپس در را برایم باز کرد و اجازه داد داخل بشوم!

اشک در چشمانم حلقه بست!به گذشته ها برگشتم...چند سال پیش را که اولین بار به اینجا آمدم،به خاطر آوردم!!و حالا هم مجبور بودم جلوی همه،البته بجز ناتالی،وانمود کنم که اولین باری است که پا به اینجا گذاشته ام...

ناتالی را از دور دیدم که از پله های ساختمان به طرف در پایین می آمد!سریع اشک هایم را پس زدم...قلبم به تپش افتاده بود!با نگاه کردنش،انگار گذشته ی خود را می دیدم!با همان نانا ذره ای تفاوت نداشت!سرش پایین بود و از در ساختمان بیرون آمد!با لبخند از دور نگاهش می کردم که سرش را بالا گرفت و با دیدنم جا خورد!از همان فاصله توانست بشناسد!همانجا ایستاد و سرش را خم کرد و با دقت نگاه می کرد و انگار باورش نمی شد من باشم!یک دفعه به سمتم دوید و با حیرت در مقابلم قرار گرفت...

نا_نانا!!خودتی؟؟؟

ن_هیس!!یواش تر!اگه کسی صدامونو بشنوه چی؟!نانا تویی نه من!من ناتالی ام!!!

نا_تو اینجا چیکار میکنی؟!چرا...چرا به من نگفتی میای؟؟؟چقدر عوض شدی!موهات...

ن_کوتاهشون کردم!مدلش بهم میاد؟!رنگش چی؟!؟!

همانطور با حیرت نگاهم می کرد که یک دفعه بغلم کرد و صدای نفس هایش نشان از گریه کردنش می داد...

نا_دلم برات تنگ شده بود...خیلی زیاد دلم برات تنگ شده بود خواهر کوچولو!!داشتم میمردم نانا...!

ن_منم همینطور عزیزم!اومدم که پیشت باشم...تا هر وقت که زنده ام!من و تو نباید از هم دور باشیم مگه نه؟!

مرا محکم تر به خودش فشار داد و گفت:آره!درسته!اصلا نباید دور باشیم!

از آغوشم بیرون آمد و گفت:نانا خسته شدم...خسته...تروخدا تنهام نذار...

با لبخند چند ثانیه نگاهش کردم و سپس گفتم:اوضاع چطوره؟؟رابطت با ایون چطور پیش میره؟؟؟

سرش را پایین انداخت و مکث کرد و سپس گفت:تا جایی که میتونم سعی میکنم براش نانا باشم...اما...خیلی سخته...

موهایش را نوازش کردم و گفتم:می دونم...

ادامه داد:چند وقت پیش کمی بود برده بود...هی بهم می گفت تو چرا تغییر کردی؟دیگه مثل قبل نیستی...حتی یک بار عصبانی هم شد!خیلی بهم ریخته بود...

ن_بعدش چی؟؟الآن چطوره؟؟؟؟

نا_کلی سعی کردم تا رضایتشو جلب کنم...این اواخر میشه گفت رابطمون خیلی خوب شده اما گاهی اوقات نگاه های عجیبی به چشمای دروغینم میکنه...

ن_تو دروغین نیستی...تو خود نانایی.فقط کافیه باور داشته باشی که هستی!

سکوت کرد که گفتم:ناتالی...ممنون!بخاطر فداکاری بزرگت ازت ممنونم!

نا_کم ترین کاریه که میتونم برات انجام بدم نانا‍!

لبخند زدم و ادامه دادم:بچه ها کجان؟ایون؟؟

نا_من الآن از استودیو اومدم.همه اونجان...آقای کانگ هم همینطور!

ن_وسط کار بودید که اومدی پایین؟!

نا_آره تقریبا...

گوشی اش زنگ خورد.از جیبش درآورد و گفت:ایونه...

بدنم گر گرفت...ایون؟!؟!تپش قلبم تند تر از قبل شد!ناتالی جواب داد:بله؟؟؟

ا_.........

نا_من...تو حیاطم!

ا_.........

نا_ولش کن اینارو!حدس بزن کی اومده؟!

ا_.........

نا_نمیگم!اگه میخوای بفهمی،خودت بیا پایین ببین!

ا_.........

نا_آره!یه نفر که از دیدنش خیلی خیلی تعجب میکنی!!منتظرم!

گوشی را قطع کرد...من هاج و واج مانده بودم و انگار ناتالی از من خوشحال تر و هیجان زده تر بود!دو دستم را گرفت و گفت:الآن میاد...تا چند دقیقه ی دیگه میبینیش!!!!

به زور لبخندی زدم و داشتم از اضطراب میمردم!خودم را آماده می کردم که جلوی ایون درست و خونسرد رفتار کنم!بعد از یکی دو دقیقه...!نفسم در سینه حبس شد!داشت از پله ها پایین می آمد!قد و هیکلش،تیپش،مدل و رنگ موهایش،طرز راه رفتنش...همه هیچ تغییری نکرده بود!با دیدنش قلبم آتش گرفت...می خواستم به سمتش بدوم و مثل گذشته ها محکم بغلم کند و مرا در هوا بچرخاند...!چقدر دلم برایش تنگ شده بود!داشت به سمتمان می آمد...پاهایم سست شدند و دستانم می لرزید...سعی کردم خودم را کنترل کنم...تقریبا به ما نزدیک شده بود که با دیدن من درست به اندازه ی ناتالی تعجب کرد!سرعتش را کم کرد و با حیرت نگاهم می کرد...به ما رسید...لبخندی شیرین و زیبا لب هایش را آراست...داشتم بغض می کردم اما به خودم نهیب زدم و سعی کردم آرام باشم...رو به ناتالی گفت:نانا...خواهرته؟!ناتالی؟!

ناتالی با خنده سر تکان داد و گفت:خیلی شبیهیم نه؟!

جلوتر آمد و در مقابلم قرار گرفت و گفت:سلام!من ایون هیوک هستم!

دستش را به سمتم دراز کرد!دست لرزان و سردم را به سختی بالا آوردم و دستانش را گرفتم و گفتم:سلام!

دست گرمش،خون را در رگ هایم جاری ساخت!ریه هایم از عطر تنش انباشته شد!همان عطر همیشگی!چشمانش هنوز هم سوزان بود و تا عمق استخوان هایم فرو می رفت!ظاهرم خونسرد بود ولی از درون آشفته بودم!رو به ناتالی گفت:نانا به من نگفته بودی خواهرت داره میاد کره؟!

نا_خودم هم همین الآن فهمیدم!یعنی یه جورایی سورپرایزم کرد!

ایون رو به من گفت:نانا تعریف شما رو خیلی میکنه!خیلی خوب شد که اومدید!قصد موندن دارید؟!

ن_آره تقریبا!

نا_باید با آقای کانگ صحبت کنم!ناتالی باید پیش خودم بمونه!همین جا تو ساختمون...!

ا_احتمالا کانگ مخالفت نمیکنه!نانا!همه بالا منتظر توان!نمی خوای بریم بالا؟!

نا_آره بریم!باید ناتالی رو به بقیه معرفی کنم!

تمام این مدت فقط سعی می کردم لبخند بزنم و آرام باشم.سکوت کرده بودم و تمام بدنم می لرزید.گاهی با خود می گفتم شاید دارم خواب میبینم اما...آیا این واقعیت بود که ایون درست در روبه روی من ایستاده بود؟!آیا واقعیت بود که رو به رویش ایستادم و مثل یک غریبه که بار اول دیدمش،با وی برخورد میکنم؟!من؟!ایون؟!غریبه بودن؟!در آن لحظه فکر می کردم آیا امکان داشت که "نانا" و "ایون هیوک" باهم این گونه رفتار کنند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حتی فکر کردن به این موضوع هم عجیب و دوراز باور بود!اما در آن موقعیت همین موضوع عجیب و دورازباور در حال وقوع بود!و من باید تحملش می کردم...

ایون شماره ای را گرفت و بعد از برقراری تماس گفت:آقای کانگ!میشه دیگه ادامه ندیم؟؟یه مهمون ویژه داریم!

_.........

ا_خواهر کیم نانا از آمریکا اومده!آگه اجازه بدین کارو الآن متوقف کنیم!

_.........

ا_بله بله!الآن میایم!

قطع کرد و با لبخندی زیبا گفت:گانگ گفت راهنماییتون کنم داخل!بریم تو!

از نگاه کردم به صورت دوست داشتنی اش می ترسیدم.می ترسیدم کنترلم را ازدست بدهم...دلم میخواست دستانم را در موهای پر و قهوه ای رنگش که به طرز دلربایی روی پیشانی اش ریخته بود،بکنم...صورتش را لمس کنم...همان نگاه گرم و لبخند شیرین را تحویلم دهد...صدای نفس هایش را بشنوم...ریه هایم را از عطر تنش و بدنم را از حرم بدنش سیراب سازم و آن وقت است که به آرامش می رسم...غم،دلم را فراگرفته بود،و در آن لحظات تمام تلاشم این بود که بغض نکنم...

با پاهایی سست و دلی شکسته همراهشان که به هم نگاه می کردند و می خندیدند،راه افتادم و به سمت ساختمان رفتیم.وارد شدیم که همان لحظه با آقای کانگ و بقیه ی اعضا که پشت سرش بودند مواجه شدیم!دلم هری ریخت!!چقدر دلم برای همه آنها تنگ شده بود!مخصوصا دونگهه که کنار آقای کانگ ایستاده بود!با دیدن ما خندیدند و همچنین خیلی تعجب کردند!تعظیمی کردم و با لبخند گفتم:سلام!من ناتالی خواهر نانا هستم!

آقای کانگ جلو آمد و با گشاده رویی دستش را به طرفم دراز کرد و گفت:سلام!من هم رییس کمپانی،کانگ هستم!از دیدنتون خوشوقتم خانم ناتالی...!

ن_من هم همینطور!

ی_وااااااااااااااااو!!شما دو تا چقدر شبیهید!!!!اصلا باورم نمیشه...!

ک_منم همینطور!انگار دارم خواب میبینم!!

رو به ناتالی گفتم:نانا نمیخوای معرفی کنی؟!

نا_ها؟!آها...چرا!

دستش را طرف تک تک بچه ها می برد و اسمشان را می گفت و آن ها هم با لبخند و تعظیم کوتاهی رو به من سلام می کردند!در آخر به دونگهه رسید که گفت:و ایشون هم دونگهه س!صدای دوست داشتنی گروه!

مثل همیشه لبخندی آرام و زیبا بر لبانش نقش بست و نگاهم کرد!تعظیمی کردم و رو به همه گفتم:از دیدن همتون خوشحالم!نانا از همه ی شما برای من خیلی تعریف کرده بود!

یکی از کسانی که دلم خیلی خیلی برایش تنگ شده بود،لی توک بود که گفت:ما هم همینطور!چقدر خوب شد که به اینجا اومدید!

ر_چقدر هم خوب کره ای صحبت میکنید!

ا_آره!یادمه یه بار باهات تلفنی حرف زدم کمی لهجه داشتی!!

ن_خب...تو این مدت خیلی تمرین کردم!الآن تو زیان کره ای تقریبا خیلی خوب شدم!

کانگ_خب بچه ها الآن وقت این حرف ها نیست! راستی ناتالی شام خوردی؟!

ن_بله خیلی وقته!

ا_آخه ما به دلیل کار زیاد برنامه ی خوابیدن و خوردنمون بهم ریخته!الآن که ساعت یازدهه هنوز شام نخوردیم!

ن_شما بفرمایید به کارتون برسید!ببخشید که مزاحمتون شدم!

کانگ_نه این چه حرفیه ما هم کم کم داشتیم تموم می کردیم!

نا_آقای کانگ اگه میشه ناتالی بره بالا و استراحت کنه!به نظر خسته میاد!

کانگ_بله بفرمایید!فردا با همدیگه رو میبینیم!!فقط اجازه بدید من به خدمتکارا زنگ بزنم و بگم یکی از واحدهای طبقه ی سوم رو برات مرتب کنن.

نا_نه لازم نیست!ناتالی میاد پیش من!

بعد از دوسه دقیقه ی دیگر از همه خداحافظی کردیم و دو نفری بالا آمدیم!وارد خانه که شدم،یاد آن روزها افتادم و یک دفعه خندیدم!خیلی دلم میخواست سوهیون را هم ببینم اما ناتالی گفت که به مسافرت رفته.برای رسیدن به اتاقم هیجان داشتم!اتاقی که خلوتگاه و مخزن اسرارم بود!وقتی واردش شدم،دلم بدجوری گرفت...دستی به کاغذهای روی دیوار کشیدم،به هرکدام از قاب عکس ها چشم دوختم...قلبم داشت از جا کنده میشد!قاب عکس ایون را برداشتم و به سینه فشار دادم...بغض سنگینی که از وقتی که به ساختمان آمده بودم،سعی در مهارکردن و پنهان کردنش داشتم،ترکید...اشک هایم سیل وار گونه هایم را خیس می کردند...چه رنجی می کشیدم...جعبه ی موسیقی را از روی میز برداشتم و کلیدش را چرخاندم...بی اختیار زانو زدم و گریه امانم را برید!ناتالی از پشت در آغوشم گرفت و گویی او هم گریه می کرد...دستانش را که دورم حلقه کرده بود،گرفتم و فشار دادم که گفت:نانا...آروم باش عزیزم...گریه نکن...

ن_تمام این مدت تمام تلاشم رو کردم که آروم باشم یا حداقل وانمود کنم که آرومم،چیزیم نیست،حالم خوبه و خیلی چیزای دیگه!اما...باید بگم که خیلی سخته...خیلی!!سهم من از کسی که عاشقشم،فقط بغل کردن قاب عکسشه!سهم من از خواهری که 16 سال ندیدمش،اینه که مدت زیادی تا جداشدنمون نمونده...سهم من از این زندگی اینه که تک تک  کسایی که دوستشون دارم رو از دست بدم...اونم به راحتی!سهم من از این زندگی و این دنیا فقط دوسه ساله!می فهمی؟!فقط دو سه سال!!

محکم فشارم داد و با گریه گفت:این جوری نگو نانا!تو هنوز منو داری...غصه نخور خواهرم!تو خوب میشی!من هیچوقت تنهات نمیذارم!میدونم سخته...همش رنج و عذابه...ولی تو باید تحمل کنی...میتونی تحمل کنی!تو خواهر کوچولوی قوی من هستی نانا...نباید ببازی!اهل باختن نیستی!قوی باش!خواهش میکنم مثل همیشه قوی باش...!برای من هم خیلی خیلی سخته...اما دوتامون باید قوی باشیم!من باید به تو کمک کنم و پیشت باشم...خواهش میکنم حرف از جدایی و رفتن نزن...خواهش میکنم!!من همیشه باهاتم نانا...همیشه...

حرف هایش آرامش بخش بود اما زخم دل من عمیق تر از این حرف ها بود...خیلی هم عمیق...دیگر نفسم بالا نمی آمد.باز هم شروع شد...

نا_ای وای...نانا چت شد؟؟نانا؟؟؟؟؟؟؟بلند شو...بلند شو رو تخت بشین...ای واااااااااای نانا تروخدا...!چرا اینجوری شدی؟!بشین بشین...میرم برات آب بیارم...

روی تخت افتادم و از درد به خود می پیچیدم...احساس می کردم تمام رگ های قلب و سرم پاره شده...زانوهایم را جمع کردم...ناتالی با لیوان آب هراسان به سمتم دوید...به سختی گفتم:ق...ق...رص...

سرفه های شدیدی می کردم که گفت:چی؟؟قرصات؟؟؟کجاست؟؟؟؟؟؟؟

به کیفم اشاره کردم.رفت و آن را باز کرد و محتویاتش را روی زمین خالی کرد و قرص هایم را آورد و در دهانم گذاشت...چند دقیقه ای طول کشید تا از دردم کاسته شود...دراز کشیده بودم که روی تخت کنارم نشسته بود و موهایم را نوازش می کرد و آن ها را از صورتم دور می کرد...با صدایی لرزان گفت:بهتری؟؟؟؟

سرم را به علامت مثبت تکان دادم که گفت:صورتت اینقدر کبود شد که داشتم از ترس میمردم...قبلا تا این حد حالت بد نمی شد...؟

با گریه حرف می زد...قلبم به درد آمد!دستانش را گرفتم و گفتم:آره!اما با دیدن گریه کردن بعضیا حالم خیلی بد میشه...!

خودم هم بغض کرده بودم اما مثل همیشه به روی خود نمی آوردم.خندید و اشک هایش را پاک کرد و گفت:باشه!دیگه گریه نمیکنم خواهر کوچولو!

من هم به زور لبخندی زدم!کنارم خوابید و در آغوشم گرفت...

تقریبا یک ساعتی گذشته بود...هردویمان بیدار بودیم.اما در سکوت...به سقف چشم دوخته بودم و ناتالی هم درست مثل من...!آرام سکوت را شکستم و گفتم:ناتالی...

نا_بله؟؟

ن_دوسش داری؟؟؟؟؟؟؟

چند لحظه مکث کرد و سپس گفت:نمیدونم...یعنی نمیتونم...

ن_چیو نمیتونی؟؟

نا_این که دوسش داشته باشم...

سرم را به طرفش چرخاندم و گفتم:چرا؟؟

نا_اون...اون متعلق به توئه نانا...من به هیچ وجه نمیتونم...

ن_من دوست داشتم کسی که ایون رو میدم بهش...کسی که راضی میشم با ایون باشه...از من بیشتر دوسش داشته باشه...

نا_نانا...هرکاری خواستی انجام دادم!اما...ازم نخواه که عاشق عشقت بشم!تمام بدنم میلرزه...تو از من میخوای که عاشق دوست پسرت بشم!حتی فکر کردن بهش هم قلبو به درد میاره...

دستم را گرفت و محکم فشار داد...چشمانم را بستم.اشکی از گوشه ی چشمانم به پایین لغزید...با درماندگی ادامه داد:

نا_چطور میتونم اینجوری هم به تو خیانت کنم هم...

سکوت کرد.گفتم:راحت باش!حرفتو بزن...

نا_نه...چیز خاصی نبود.

میدانستم که حرف مهمی میخواست بزند اما دیگر اصرار نکردم که بگوید.گفت:ازدست من ناراحتی نانا؟؟؟

ن_نه عزیزم...اصلا!

به سمت من مایل شد و دستش را دور کمرم حلقه کرد و گفت:نمیدونی چقدر از اومدن و بودنت خوشحالم!وجودت برام آرامش بخشه نانا...دیگه از دنیا هیچی نمیخوام!فقط میخوام تو رو داشته باشم.من...میخوام که...میخوام تو...

بغض کرده بود!موهایش را نوازش کردم و گفتم:میخوای من...

جلوی ریزش اشک هایم را نتوانستم بگیرم.ادامه دادم:میخوای من همیشه کنارت باشم؟؟؟؟؟

محکم تر بغلم کرد و آرام صدای گریه اش بلند شد.دستش را بالا آوردم و بوسیدم و گفتم:تا اونجایی که بتونم...چشم!!

با لحنی گریان گفت:امیدوارم تا ابد بتونی نانا...

چشم هایمان را بستیم که گفت:شب بخیر خواهر کوچولو!!

ن_شب بخیر عزیزم...