تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند بیست و نهم
تاریخ : جمعه 19 مهر 1392 | 01:53 بعد از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss
سلام بر شما دوستای عزیزم که این بدقولیا و تأخیرای منو تحمل میکنید!
بخدا شرمندم...خیلی سرم شلوغه...منو ببخشید به بزرگی خودتون
خب برید ادامه مطلب لطفا

"بند بیست و نهم"

سر میز صبحانه نشسته بودیم.سرم را پایین انداخته بودم که لی توک گفت:ناتالی چرا ساکتی؟!مثل این که تو جمع ما راحت نیستی نه؟!

ن_نه اصلا اینطور نیست!باور کنید!

ر_تو تا الآن کجا زندکی می کردی؟!

ن_من از 4سالگی که از نانا جدا شدم،در انگلستان زندگی میکردم،لندن!این چند ماه اخیر هم آمریکا بودم...

ی_چی شد که از هم جدا شدید؟؟

ک_و چی شد که همو پیدا کردید؟!

من و ناتالی بهم نگاه کردیم و خندیدیم!ناتالی گفت:خب جریانش مفصله...!ناتالی تو بگو!

ایون رو به من گفت:حالا یکیتون تعریف کنید دیگه!البته دلتون بسوزه قبلا نانا برای من همشو تعریف کرده!!

ل_باشه تو بهترینی!ناتالی تعریف کن!!

ماجرای 16سال پیش و جریان کامل تصادف و بعد از آن را تعریف کردم البته با این تفاوت که من ناتالی بودم و ناتالی نانا!وقتی تمام شد،لحظه ای نگاهم به ایون افتاد...همانطور بهم خیره شده بود و بی حرکت مانده بود.گویی در صورتم دنبال چیزی می گشت...سریع سرم را پایین انداختم و خودم را جمع و جور کردم.معنی این نگاه خیره چه بود؟؟؟شیوون گفت:این 16سال دوری باید براتون خیلی سخت بوده باشه!اما حالا که همدیگه رو پیدا کردید خیلی خوبه!از این به بعد می تونید تلافی اون 16سالو در بیارید!

ناتالی لبخند تلخی زد و با چنگال شروع به بازی کردن با غذا کرد.دستش را از زیر میز گرفتم و فشار دادم.خوب می دانستم از چه چیزی رنج می برد...از این به بعد؟!منظورش دو سه سال بود؟!لی توک گفت:راستی بچه ها امروز صبح قبل از این که بیام اینجا پیش کانگ رفتم و یاهاش حرف زدم.گفت هیچ مشکلی با موندن ناتالی در اینجا نداره!

نا_واقعا؟!چه خوب!!خودم میخواستم باهاش حرف بزنم!

ا_گفتم کانگ مخالفت نمیکنه...!

ناگهان قفسه ی سینه ام شروع به درد کرد...می دانستم تا چند دقیقه ی دیگر ممکن است همان درد مهلک همیشگی شروع شود...سریع به هوای دستشویی بلند شدم و آنجا را ترک کردم.در آیینه ی دستشویی به صورتم نگاه کردم.کبودی لب هایم از پشت رژلب قرمز هم معلوم بود.حالت تهوع داشتم...چند مشت محکم آب یخ به صورتم پاشیدم،سرم گیج می رفت...یک دفعه ناتالی وارد شد و با نگرانی نگاهم کرد و گفت:حالت بده؟؟؟؟؟

ن_نه الآن خوب میشم...

چند دقیقه با ناتالی آنجا ماندیم و وقتی احساس کردم بهتر شده ام،بیرون رفتیم و سر میز نشستیم.ایون به طرز عجیبی من و ناتالی را نگاه می کرد...سنگینی نگاهش را متحمل نبودم...در پس این نگاه چه رازی نهفته بود؟؟؟؟؟؟

******

نا_نانا یه چیز بگم؟؟

ن_بگو...

نا_تو...تا قبل از اون تصادف...قلب درد داشتی؟؟

ن_آره!همیشه چند وقت یکبار به سراغم میومد...

نا_خب...اگه من الآن نانا هستم و هیچ اثری از قلب درد در من دیده نمیشه...یکم نباید برای بقیه عجیب باشه؟؟مخصوصا این که این وضعیت تو رو تا ابد نمی تونیم از بقیه پنهون کنیم و بالآخره همه میفهمن.شک نمیکنن؟؟؟؟

ن_تو نگران نباش!اگه شک کردن یه کاریش میکنیم!ایون کجاست؟

نا_نمیدونم...

ن_خجالت بکش!تو چجور نانایی هستی که خبر نداری ایون هیوک کجاست؟!؟!

نا_گفتم که هیچکس بجز تو نمیتونه "نانا" باشه!درضمن خیلی وقته یعنی حدود پنج شش ساعته بهم زنگ نزده!

ن_بهش زنگ بزن...احتمال زیاد تو حیاط نشسته و داره فکر میکنه...!

بی هیچ حرفی شماره ی ایون را گرفت و بعد از چند دقیقه مکالمه،قطع کرد و خندید و گفت:حق با تو بود!

ن_تو حیاط...؟!

نا_آره!

ن_پس برو پیشش.یک پتوی نازک هم ببر روی کمرش بنداز...

غم در چشمانش موج می زد...لبخندی تصنعی و تلخ زد و بلند شد و پتویی برداشت و وقتی داشت به سمت در می رفت،چند لحظه مکث کرد...سپس برگشت و به سمتم آمد.چشمانش بارانی بودند...دستم را فشار داد و گفت:نانا...متأسفم...منو ببخش.

احساس کردم تک تک سلول های بدنم می سوزند...لبخندی اطمینان بخش به رویش زدم و گفتم:برو...!

رفتنش را از پشت تماشا کردم...قلبم آتش گرفته بود...در را که بست،اشک هایم سرازیر شدند...می خواستم بدوم،جلویش را بگیرم و خودم پیش ایوم بروم...چقدر به من نزدیک بود و چقدر مجبور بودم از او دور باشم...این دوری با وجود این نزدیکی عذابم می داد...دستانم را مشت کردم...خدایا!این درد تا کی ادامه داشت؟؟؟؟؟

******

از دور دیدمش که روی صندلی نشسته بود و دست به سینه چشم به زمین دوخته و به فکر فرو رفته بود.قبل از این که بهش برسم،اشک هایم را پاک کردم و به سمتش رفتم.پتو را دور کمرش انداختم.لبخند کمرنگی زد و نگاهم کرد و گفت:ممنون!

کنارش نشستم و گفتم:به چی فکر میکنی؟!؟

ا_به خیلی چیزا...ذهنم بهم ریخته...نیاز دارم با خودم خلوت کنم!اگر چه میدونم تهش به هیچ نتیجه ای نمیرسم!

نا_من میتونم کمکت کنم؟!

لبخندی زد و گفت:نه!خودم باید حلش کنم!تو لازم نیست نگران باشی!ناتالی کجاست؟!

نا_بالا تو اتاقمون!

ا_خوشحالی که برگشته نه؟!

نا_بیش از اون چیزی که فکرش رو بکنی!!

ا_نانا...ناتالی مشکلی داره؟؟

نا_نه!چرا این فکرو کردی؟؟

ا_نمیدونم...در نگاهش چیز عجیبی میبینم...یک احساس ترس یا دلهره یا...هرچیزی...یه چیز عجیب!

نا_نه فکر میکنی!بخاطر اینه که یکم غریبی میکنه!به مرور زمان به شرایط اینجا عادت میکنه!

سرش را به علامت تأیید تکان داد و دوباره به فکر فرو رفت.کاملا مشخص بود که قانع نشده...و من هم به خوبی میدانستم که دلیل آشفتگی و سر در گمی اش چیست...او نانای واقعی اش را دیده بود...مسلما قلبش شروع به تپیدن کرده و خودش هم متوجه نمی شود که چرا قلبش برای خواهر دوقلوی نانا می تپید؟!؟!نه خود نانا...یا همان نانای قلابی!!!!