تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند سی ام
تاریخ : پنجشنبه 3 بهمن 1392 | 08:28 بعد از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss
سلااااااااااااااااااااام علیکم به تمامی دوستان گرامی که خوش ندارید سر به تنم باشه!!!
خب حق دارید والله...!باور کنید حقو به شما میدم
فقط نمیدونم بابت این همه مدت تأخیر با چه رویی ازتون عذرخواهی کنم...
خب حالا ببخشید دیگه...
بدویید برید ادامه...!

"بند سی ام"

حوصله ام سر رفته بود.اعضای سوپرجونیور برای شرکت در یک برنامه ی تلویزیونی رفته بودند،ناتالی هم حمام بود.تصمیم گرفتم بعد از مدت ها به استودیو بروم.در را آرام باز کردم...کسی نبود!داخل شدم و به گذشته های نه چندان دور برگشتم که گاهی اوقات از صبح تا شب اینجا سخت کار میکردم و بسیاری از آهنگ هایم دستی به صندلی خودم که همیشه رویش می نشستم کشیدم و به وسایل دیگر خیره شدم.در همین حال و هوا بودم که با شنیدن صدای گرمش سرجایم خشکم زد...

ا_تو اینجا چیکار میکنی؟!

برگشتم و دیدم در آستانه ی در ایستاده...گفتم:همینجوری اومدم!مگه تو با بقیه نرفتی؟

ا_نه!حوصله نداشتم!(به لیوان در دستش اشاره کرد و گفت:)باید برم یه نسکافه دیگه درست کنم!

ن_نه نه نمیخواد!من نمیخورم ممنون!

لبخندی زد و رفت و در یکی از صندلی های روبه روی من نشست.تمام بدنم میلرزید...انتظار دیدنش را به هیچ وجه نداشتم...از تنها بودن با وی میترسیدم...

ا_چرا نمیشینی؟؟

لبخندی تصنعی زدم و نشستم.

ا_تو هم آهنگسازی بلدی درسته؟!

ن_آره تقریبا!ولی نه به خوبی نانا!!

ا_چقدر خوب!شما دو تا تله پاتی قوی ای با هم داریدا!!راستی نانا کجاست؟؟

ن_بالا حمامه!تو هم داشتی الان آهنگ میساختی؟؟

ا_نه فقط داشتم کوردهای یکی از اهنگا رو تنظیم می کردم.درواقع حوصله ی هیچ کاری رو ندارم.

ن_درست مثل من!!

ا_نانا گفت مثل خودش صدای خیلی خوبی هم داری!اجازه میدی بشنوم؟!

ن_الان؟؟آخه اصلا حسش نیست...!

ا_چرا تو بخوای حسش هست!میکروفون جلوتو بردار و یه آهنگ رو بخون!خواهش میکنم...!

به ناچار قبول کردم...می ترسیدم...ایون باهوش بود!صدای مرا به خوبی میشناخت...اگر شک می کرد چی؟؟آهنگ "A thousand years" را که ناتالی برایم ساخته بود،شروع به خواندن کردم...وقتی تمام شد،دیدم دو دستش را زیر چانه اش قلاب کرده و متفکر و عصبی به صورتم خیره شده...سعی کردم جو را عوض کنم.خندیدم و گفتم:خیلی بد خوندم نه؟!

مات و مبهوت بود و بعد از چند ثانیه مکث گفت:ها؟...نه...نه اصلا!خیلی هم خوب بود!من...برم دستشویی!عذر میخوام...

لبخندی تصنعی زد و به سرعت از استودیو خارج شد...

دستانم می لرزید...

خدایا!ایون نباید بفهمه!!!معنی این رفتارهایش چه بود؟؟؟؟؟دیگر نتوانستم تحمل کنم و قبل از این که برگردد،سریع از استودیو بیرون آمدم و بالا رفتم.زیاد نباید جلوی چشمانش سبز میشدم...زبانم را چرا...اما چشمانم را نمیتوانستم مجبور به دروغ گفتن کنم...هرگز!!