تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند اول
تاریخ : دوشنبه 10 تیر 1392 | 09:36 قبل از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss

سلام دوستان عزیز!بابت تاخیر پیش اومده در گذاشتن داستان ازتون عذر میخوام!آخه دفترم دیر به دستم رسید!حالا هم اومدم با اولین بند داستان!!لازم به ذکره که از همین بند اول تا آخر بند پانزدهم داستان از زبان "نانا" نقل میشه!اما از اون بند به بعد اول هر بند مینویسیم که از زبون کیه.در ضمن یک سری علامت های اختصاری برای اسم شخصیتا در مکالمات اول هر سطر هست که عبارتند از:

نانا= ن

ایون هیوک= ا

دونگهه= د

لی توک= ل

شیوون= ش

یه سونگ= ی

کیوهیون= ک

هیچول= ه

ریووک= ر

سونگمین= س

پدر ایون هیوک= پ

و....

یکی از شخصیتای اصلی داستان که بند شانزدهم وارد میشه و نمیتونم بگم کیه!اما وقتی بخونید خودتون علامت اختصاری اسمشو متوجه میشید!

 

خب برای خوندن اولین بند به ادامه مطلب برید!نظر هم فراموش نشه چون همونطور که گفتم نظر شما راجع هر بند برای ما خیلی مهمه!

ممنون!

"بند اول"

ن_اااااا ولم کن...منو بذار زمین!ایووووووووون!!!ولم کن پسره ی ...!!!.........آخ.........!!!!

در حالیکه مرا در دستانش بغل کرده بود،به سرعت به سمت ساحل می دوید!

ن_دیوونه!!خیسم کردی!این چه کاریه؟!؟!

ا_خودت گفتی جنبشو دارم!پس کو؟؟؟

ن_گفتم!ولی آخه اینجوری؟!تمام هیکلم خیس شد!!ببینم با خودتم این کارو بکنم جنبشو داری؟!؟!

دست به سینه بالای سرم ایستاده بود و بلند بلند میخندید!صدای دونگهه به گوش رسید...

د_جنبه؟!فکر کن یه درصد!!اونم ایون هیوک!!!

ایون بدون اینکه برگردد،سریع عکس العمل نشان داد و سنگی برداشت و برگشت و طرف دونگهه پرت کرد!

د_هوووووووووووووووو خیلی خری!مگه نمیبینی دوربین دستمه؟!؟!

ا_اصلا کی گفته تو از این صحنه ها فیلم بگیری؟!؟!

د_به جای این حرفا اونو از تو آب جمعش کن!چند سال دیگه این فیلمو به بچتون نشون میدم میگم چه بابای احمقی داشته ها!!

ن_دووووووونگهه...!!بی تربیت...!

ا_آها...بله بله!به این نکته دقت نکرده بودم!

دستانش را زیر دو بازویم گذاشت و بلندم کرد و در همان حالت در آغوشم گرفت و رو به دوربین گفت:پسرم...یا دخترم...یا فرزندانم!ببینید چه بابای مهربونی دارید؟!؟!

ن_بچه پر رو!!تو باز یه چیزی شنیدی سوء استفاده کردی؟!

با دو آرنجم محکم از پشت در آب پرتش کردم!صدای خنده دونگهه بلند شد!ایون عصبانی شده و دوباره با گرفتن مچ دستم مرا به آب پرت کرد!این دفعه موهایم هم کاملا خیس شد!رویش افتادم و دودستی موهایش را چمگ زده و سرش را در آب فرو کردم و نگه داشتم!دونگهه از خنده روی زمین افتاد!برای بیرون آمدن دست و پا میزد اما حریف زور من نمیشد!بالاخره پس از تلاش بسیار دستانش رو دور کمرم حلقه کرد و با تمام قدرت مرا آنور انداخت و در حالیکه نفس نفس میزد نگاهی به من و سپس به دونگهه که هردو از خنده نقش زمین شده بودیم،انداخت و گفت:می....می خوا...ی  م...ن...و  به...........کشتن ....بدی؟!

ن_چقدر تازگیا باهوش شدی!حقت بود!!

ا_این فیلمو که تو فیس بوک گذاشتم می فهمی!!یه ذره دیگه که بگذره و من معروف بشم،اونوقت فنام میان پدرتو درمیارن!

ن_هو هو هو!!چه خوش خیال!!!تا اون موقع من با تو بهم زدم نگران نباش!

ا_واقعا؟!؟!؟!ببینم دونگهه داری فیلم میگیری دیگه؟!این فیلمو لازم دارم!

د_نه دلتو خوش نکن!همون موقع که در شرف خفه شدن بودی قطعش کردم!فکر کردی میذارم اسم نانا بد در بره؟!

ن_هووووووووورااااااااا!!!تا تورو دارم غم ندارم!!

از گردن دونگهه آویزان شدم و بغلش کردم!ایون حالتش تغییر کرد و دستم را گرفت و کشید و گفت:خب حالا این مسخره بازیاتونو کنار بذارید!دونگهه جان داداش واست یه دختر خوب و خوشگل پیدا میکنم اینقدر چشمداشت به دوست دختر مردم نداشته باش!

د_هووووووو جوگیر!!نخواستم!!چقدر حسودی؟!نانا خواهرمه به تو هم ربطی نداره!

ن_خب خب...بسه!پاشید بریم که دارم کم کم سرما میخورم!!

ایون که میخواست بحث را ادامه دهد با حرف من قانع شد و سه نفری بلند شده و به سمت ویلا رفتیم!تیکه و کل کل و خنده و شوخی تمامی نداشت!چقدر مسافرت برایم لذت بخش بود!مثل همه مسافرت های قبلی!

لباس هایم را عوض کرده و بیرون آمدم و روی یکی از تخته سنگ ها نشستم!به این فکر میکردم که اگر ایون و دونگهه یکدیگر را نداشتند چه میشد؟واقعا دو دوست تکرار نشدنی بودند و این را هم میدانستم که جایگاه من پیش ایون به اندازه جایگاه دونگهه باارزش نیست!همیشه آرزو داشتم که همچین دوست نزدیکی داشته باشم اما اصلا افسوس نمیخوردم چون من ایون را داشتم که به تمام دنیا می ارزید و همه چیز من بود!تا او بود،به هیچکس و هیچ چیز نیاز نداشتم!یک دفعه طوری که بدنم مور مور  و خون در رگهایم جاری شود،دستهایم را دور خودم حلقه کردم و لبخندی بر لبانم نقش بست!در همین افکار غرق بودم که به طور غیر منتظره ای چیزی سنگین روی موهایم شروع به تکان خوردن کرد!یک دست همراه حوله...!

ن_هه.......

ا_ترسیدی؟!

ایون در حال خشک کردن موهایم بود!

ن_خب معلومه!این چه طرزشه؟!چیکار میکنی؟

ا_نمیتونی بفهمی؟؟دارم موهاتو خشک میکنم!اسم اینم حولس!

ن_هاهاها!هه هه هه!باز تو نمک شدی؟؟

ا_نه آخه این سوال کردن داره؟!نمیفهمم واقعا...!

ن_چیو؟؟؟

ا_هیچی بیخیال!

ن_تا نگی ولت نمیکنم!چیو نمیفهمی؟؟

ا_ببینم عقلتو از دست دادی؟!هوا خیلی سوز داره،کاملا هم تاریک شده،با این وضع لباس نازک و موهای خیس اومدی بیرون چیکار؟!نمی گی سرما میخوری؟!

ن_بحثو عوض نکن!!!گفتم چیو نمیفهمی؟!؟!

ا_اااااا کلتو بگیر اونور اینقدر برنگرد دارم پشت موهاتو خشک میکنم!

برگشتم و با جدیت در چشمانش زل زدم!چند ثانیه همینطور خشک مانده بود که با دستش سرم را برگرداند و گفت:خیلی خب...باشه!می گم!اون جوری نگام نکن...!

ن_خب بگو میشنوم!

ا_میخواستم...میخواستم بگم نمیفهمم چرا عاشقت شدم!خوب شد؟!خیالت راحت شد؟!گفتم!

ن_واقعا نمیفهمی چرا؟؟؟؟

ا_چرا چرا خیلی هم خوب میفهمم!اون لحظه داشتم شوخی می کردم باور کن!

ن_خوبه که شوخی بود!فقط امیدوارم یه روز این حرفو تو روم جدی نزنی!روزی که شاید دیگه دوسم نداشته باشی و بگی "نمیفهمم چرا قبلا عاشقت شده بودم..." !!

ا_فکر کن یه درصد...!

با دستانش سرم را سمت خودش برگرداند و زیر چانه ام را گرفت و در چشمانم زل زد و گفت:فکر میکنی اون روز میرسه؟؟

ن_مطمئنم که نمیرسه.اما وحشتشو دارم...

ا_اگه مطمئنی چرا وحشت داری؟؟؟

ن_چه میدونم!از عوارض دوست داشتنه دیگه!

لبخند شیرینی زد طوری که تاثیر آن مثل تیر در قلبم فرو رفت و بدنم گر گرفت!نتوانستم بیش از آن نگاهش کنم...سرم را برگردانده و پایین انداختم و گفتم:بهم...قول میدی که اون روز تا ابد نرسه؟؟؟

چند ثانیه به سکوت گذشت که دوباره چانه ام را گرفت و صورتم را روبه روی صورت خویش قرار داد و گفت:با تمام وجود بهت قول میدم...قول میدم که هیچ وقت هیچ وقت ازهم جدا نشیم...مگر...

ن_مگر چی؟؟

ا_مگر اینکه مرگ جدامون کنه.

ن_آره بخوایم نخوایم از این یک مورد نمیتونیم فرار کنیم!دستانش را دورم حلقه کرد و از پشت محکم بغلم کرد.سکوتی سنگین حاکم شد...چند دقیقه گذشت که گفت:چیزی میخوری برات بیارم؟

ن_آره آره!یه نوشیدنی گرم...

ا_هات چاکلت یا نسکافه؟

ن_نسکافه!

ا_پس قربون دستت داری درست میکنی یه لیوانم برای آماده کن!

ن_خییییییییییلی پررویی...نگفتی برام میاری؟!؟!؟!

ا_من...؟!من گفتم؟!؟!؟!؟!

ن_باشه بابا حوصله بحث ندارم خودم میرم!

ا_هه هه مرسی!!............خب برو دیگه چرا معطلی؟!چرا این جوری نگام میکنی؟!

ن_میییییییییییییخوای ولم کنی؟!؟!؟!

ا_آهااا!!!بیا برو!

ن_احمق...!

 

 ******

در اتاق را باز کردم که کاغذی از لای آن افتاد.خم شدم و برداشتم.نوشته بود:

جمله کلیدی امروز:

"بهت قول میدم که هیچ وقت هیچ وقت از هم جدانشیم،مگر توسط مرگ..."

دوستت دارم...

"ایون هیوک"

پس برای امروز این جمله را انتخاب کرده بود!من و او به یکدیگر قول داده بودیم که هر روزمان که باهم میگذرد،مهم ترین و قشنگ ترین جمله آن روز را روی کاغذ بنویسیم و آخر شب به هم بدهیم!امشب نوبت ایون بود!چه جمله قشنگی...!مثل بقیه برگه هایی که تا به حال جمع کرده بودم بهم انرژی میداد ولی فکر نکنم دیوار اتاقم دیگر جا برای چسباندن برگه ای دیگر داشته باشد...!!

 

"پایان بند اول"