تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند دوم
تاریخ : دوشنبه 10 تیر 1392 | 09:38 قبل از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss
خب اومدم با بند دوم!سریییییییع برید ادامه مطلب...!!نظر یادتون نره!!!

"بند دوم"

داشتم کم کم هشیار می شدم.چشمهایم را به سختی گشودم و کش و قوسی به بدنم داده و بلند شدم.بعد از شستن صورت و عوض کردن لباس های خواب،پایین رفتم.دونگهه در حال چیدن میز صبحانه بود.یک میز صبحانه دو نفری!گفتم:سلام!

د_ بیدار شدی؟! خودم میخواستم بیام بیدارت کنم!

ن_منم آدمما!چرا فقط واسه دو نفر میز چیدی؟!

د_برای جنابعالی!ایون بیدار نمیشه.

ن_چرا؟؟

د_خودمو کشتم!یه ساعته دارم بیدارش میکنم!از هر روشی استفاده کردم ولی فایده نداشت!بدجوری مثل سنگ چسبیده به تخت جدا هم نمیشه!

ن_خب من برم بلند میشه!

د_نه...نه...بشین نمیخواد بری!

ن_چرا؟!

د_آخه...خب...راستش لباس تنش نیست!یخرده زشته نه؟!

صندلی را بیرون کشیدم و در حالی که می نشستم گفتم:آها!چرا زشته!خب باشه ولش کن بذار بخوابه!وای چقدر خوشمزه به نظر میرسه!مرسی!!این کیکا کار خودته؟!

د_از داغی و تازه بودنش مشخص نیست؟!

یکی برداشتم و تکه ای خوردم و گفتم:اوووووووووم!!!خیلی خیلی خوشمزس!خوش به حال زنت!

د_خب اشکالی نداره!ایونم استعداد پخت و پزش خوبه!بهش یاد میدم که هر روز برات درست کنه!اگرم عرضه نداشت خودم هر روز میام خونتون درست میکنم!

ن_ای بابا!حالا بذار ببین ما تا اون موقع زنده ایم یا نه!بعدش در این باره ها فکر میکنیم!

د_نترس!اون ایون که 100 تا جون داره حالا حالا ها نمیمیره!تو هم که بمیری دنیا بهم میریزه پس دو تاتون زنده خواهید موند نگران نباش!

ن_چرا دنیا بهم میریزه؟!

د_تو بمیری،ایون هم یا میمیره یا خودکشی میکنه،بعدش منم بخاطر مرگ ایون میمیرم و کلا کار سوپرجونیور تعطیل میشه و...!کلا اتفاقای خیلی خیلی خیلی بدی میفته!!

ن_واقعا؟!چه آدم مهمی ام من!!!

د_بله بله!

ن_ببینم اسبا آماده ان؟؟هوس اسب سواری کردم!!

د_آره موافقم!پاشو بریم!

******

ن_چقدر سخته!خیلی وقته سوار نشدم!!

د_بذار کمکت کنم...

ن_مرسی!

خودش هم روی آن یکی اسب نشست و را افتادیم.چند کیلومتر بیتر نرفته بودیم که تصمیم گرفتیم سرعت اسب ها را به حداکثر برسانیم همینطور که در حال سواری تند بودیم،ناگهان پای اسب دونگهه به سنگ بزرگی گیر کرد و به طرز وحشتناکی خودش و اسبش به زمین افتادند...

ن_ای وااااااااای...

سریع از اسب پایین پریدم و به سمتش دویدم.از درد به خودش میپیچید و ناله میکرد.مقابلش روی زمین نشسته و گفتم:چیکار کردی با خودت؟؟؟خوبی؟؟ببینم...؟سرتو بگیر بالا ببینم؟...

د_آاا...خ!

ن_کجات درد میکنه؟وایسا ببینم...ای وای...زانوهات پر خونه...!

د_چیزی نیست...یه زخم سادس...

ن_شلوارت کاملا پاره شده...زخم ساده؟!؟!میتونی از جات بلند شی؟راه میتونی بری؟؟

د_آخخخ...آره...فکر کنم...

معلوم بود که درد زیادی را متحمل می شود.با تمام قدرت زیر بازویش را گرفتم و بلندش کردم.به سختی با کمک من خم ایستاد و خودش نمیتوانست روی دوپایش بایستد.

ن_خب اینجوری که نمیتونیم برگردیم.باید سوار اسب من بشی...بیا...

با زحمت و با کلی آخ و اوخ وی را سوار اسب کردم و دیدم واقعا نمیتواند تعادلش را روی اسب حفظ کند.بنابراین خودم هم جلویش سوار شدم و گفتم:منو محکم بگیر تا برسیم.

مثل یک گوشت یخ زده از درد توانایی تکان خوردن هم نداشت.احساس میکردم تمام استخوان های بدنش خرد شده.تقریبا نزدیک ویلا شده بودیم که ایون را نگران و درحال قدم زدن جلوی درب ویلا دیدم.دست هایش در جیب هایش بود و مرتب به ساعت نگاه میکرد.با دیدن ما به سمتمان دوید...پریشان و مضطرب پرسید:چی شده؟؟؟؟؟

ن_از روی اسب محکم زمین افتاد.

ا_اوه اوه...

دونگهه را ازروی اسب پایین آورد و کولش کرد و به داخل برد.من هم همراهی اش کردم.به اتاق دونگهه رفتیم و وی را روی تخت خواباندیم.

ا_ببینم اول صبحی کجا رفتید؟؟؟چرا افتاد؟؟

ن_تو خواب بودی و بیدار نمیشدی،ماهم رفتیم با اسبا یه دوری بزنیم که پای اسبش به سنگ گیر کرد و افتاد.

دونگهه از درد ناله میکرد و نای حرف زدن نداشت.ایون که خیلی نگران بود گفت:باید ببریمش بیمارستان.

د_من چیزیم نیست...

اما ایون قبول نکرد و من پیشنهاد دادم که دکتر را به ویلا بیاوریم چون بردن دونگهه کار راحتی نبود...

******

با آرنج به بازویش ضربه ای زدم و گفتم:دکترم که اومد و رفت!دیدی که گفت مشکل خاصی نیست حتی شکستگی هم نداره و با استراحت و خوردن دارو و زدن پماد خوب میشه.دیگه نگران چی هستی؟؟

لبخند کمرنگی زد و دوباره به زمین خیره شد.تحمل دیدن حالت گرفته و پکرش را به هیچ وجه نداشتم و این موضوع خیلی ناراحتم می کرد.چانه اش را گرفته و سرش را تکان دادم و گفتم:با توام...چته تو؟!؟!

باز هم حالتش تغییر نکرد!از این سکوت های سنگینش متنفر بودم!دستم را لای موهای لخت،پر و قهوه ای رنگش فرو برده و آن هارا محکم تکان داده و بهم ریختم!از این کار لذت میبردم!اما باز هم عکس العمل خاصی نشان نداد!من هم نقطه ضعفش را خوب میدانستم!یک کوسن برداشته و به صورتش کوبیدم طوری که خوابیده روی مبل افتاد!بدون اینکه فرصتی بدهم بلافاصله دو دستم را روی قفسه سینه اش گذاشته و صورتم را نزدیک صورتش بردم و در چشمانش زل زدم!چشمانش گرد شده بود و مطمئن بودم تا چند ثانیه دیگر تسلیم نگاه من میشود و زبان باز میکند اما بر خلاف تصورم پلک هایش را روی هم گذاشت و رویش را برگرداند!

حرص کردم و با انگشت اشاره به پیشانی اش فشار آورده و گفتم:ایووووووووووووووووووون!!!

تکان نخورد که چند سیلی آروم به صورتش زدم و گفتم:باتوام!چرا اینجوری میکنی؟!الان دقیقا داری ناز میکنی؟میخوای همینجوری به اصرار کردن ادامه بدم؟!

برخاستم و گفتم:باشه.یادت باشه رفتار امشبت!فقط یادت بمونه...

داشتم از کنار مبل رد میشدم که با همان حالت سرد مچ دستم را گرفت.خواستم مقاومت کرده و دستم را بیرون بکشم که حلقه انگشتان قدرتمندش را محکم تر کرد و ناگهان مرا سمت خودش کشید و در آغوشش جا داد!

ن_وای...الن میفتم ایون عرض مبل کمه!

کمی جمع تر خوابید و در حالی که دست راستش زیر سرم و دست چپش دور کمرم بود،مرا بیشتر به خودش چسباند و نزدیک کرد.چند دقیقه به همین منوال گذشت!داشت از پشت با موهایم بازی می کرد!صورتش را لای آنها برد و به پشت گردنم چسباند.دیگر هیچ حرکتی نکرد...نفس های داغش به گردنم اصابت می کرد و گرمای بدنش از نوک سر تا پا،تمام تنم را دربر گرفته بود و احساس آرامش خاصی را به جانم هدیه می کرد!

آرام خنده کوتاهی کردم و گفتم:الان مثلا این کارا یعنی چی؟!ایون...

باز هم سکوت را پاسخگو شد...گفتم:حرف بزن اعصابم بهم میریزه سکوت میکنی...

ا_فقط خواهش میکنم همینجوری بمون...

دریافتم که من هم باید به حرارت آن لحظه های ناب آرامش ببخشم بنابراین سکوت کردم و دیگر هیچ نگفتم. دلیل ناراحتی اش هر چه که بود،آن لحظه وقت سوال پیچ کردن نبود!سرم را روی بازوی قدرتمندش کمی جابجا کرده و با حرم تنش به خوابی عمیق فرو رفتم...

 

"پایان بند دوم"