تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند سوم
تاریخ : دوشنبه 10 تیر 1392 | 09:40 قبل از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss
خب اینم از بند سوم در ادامه مطلب...!!

"بند سوم"

چشم هایم را باز کردم و خود را با یک بالش و پتو روی مبل دیدم!به سرعت اتفاق شب قبل را بخاطر آوردم و آرام نشستم که صدایش از آشپزخانه به گوش رسید...

ا_بیدار شدی؟!

ن_نمیتونی ببینی؟!؟!

ا_اصطلاحات خودمو تحویلم نده!

لبخندی زدم و برخاستم و کش و قوسی به کمرم دادم و گفتم:دیشب...

میان حرفم پرید و گفت:تا نیمه های شب کنارت بودم و جنابعالی هم تو خواب ناز بودی و من بیدار!بعد با دقت و ظرافت کامل طوری که بیدار نشی از کنارت بلند شدم و رفتم به دونگهه سر زدم و زخماشو باز کردم و دوباره پانسمان کردم!بعد رفتم اتاق تو و بالش و پتوتو برداشتم و...

ن_و پله ها رو یکی یکی طی کردی تا این که به من رسیدی!آروم سرمو بلند کردی و بالشو گذاشتی و پتو هم انداختی روم و خودتم رفتی تا بخوابی!البته مسواک هم زدی!!

ا_دقیقا!!!

ن_چرا اینقدر با جزئیات توضیح میدی؟!

ا_خب دیگه!راستی یه چیزیو جا انداختی خانوم باهوش!

ن_چی؟!

ا_نچ!!نمیگم!

ن_ببینم تو خیلی علاقه داری من واسه هر چیزی سه ساعت اصرار کنم نه؟!به نفعته که بگی و گرنه میدونی که تا فردا صبح هم که شده گیر میدم!

ا_خب گیر بده!تو که میدونی من لذت میبرم!!

ن_خیلی پررویی!!اصلا یه شرط میذاریم!من دنبالت میکنم و اگر تونستم بگیرمت باید بهم بگی خب؟!

ا_موافقم...!

آرام آرام از آشپزخانه بیرون آمد و یک دفعه شروع به دویدن کرد!دنبالش کردم که به سمت درب خروجی ویلا رفته و آن را باز کرد و خارج شد!دور تا دور ویلا میدویدیم که به سمت ساحل رفتیم و وقتی به لب دریا رسید،برای اینکه خیس نشود سریع چند قدم عقب تر آمد و من هم بهش رسیدم  و محکم از پشت گرفتمش!

ن_یاهاهاهاهاها!!!باختی عزیزم!!حالا بگو!

با یک حرکت ناگهانی برگشت و بوسه ای گرم بر گونه ام گذاشت و گفت:دیشب وقتی پتو رو انداختم روت،قبل از رفتن این کارم کردم!!

گونه ام داغ شد و خنده ای ریز کردم و به چشمانش چشم دوختم!یک دفعه باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و موهایم کامل صورتم را پوشاند.با دست راستش به آرامی موهایم رو کنار زد و با دست دیگرش هم صورتم را گرفت و به صورت خویش نزدیک کرد و پیشانی هایمان را به یکدیگر چسباند و چشم هایش را بست!چند ثانیه ای از این حالت گذشت و درحالی که دو طرف صورتم را با دودستش پوشانده بود گفت:صورتت یخ زده.امروز بر خلاف روزای قبل اصلا گرم و آفتابی نیست.بریم تو!

دستش را دور گردنم حلقه کرد و به سمت ویلا رفتیم...

******

تق تق تق...

د_بفرمایید خانوم محترم!

در را باز کردم و با تعجب پرسیدم:از کجا فهمیدی منم؟!

د_کاملا مشخصه!آخه اون آدم بی تربیت همیشه سرشو میندازه پایین میاد تو!با مفهوم در زدن آشنایی نداره!

ن_آره خب نسبت به تو شاید اینطوری باشه اما هر موقع وارد اتاق من میشه در میزنه!

د_خب چون تو فرق داری...!

خنده ای کردم و گفتم:بهتری؟!درد داری؟؟

د_آره الان خوبم.اما دیروز خیلی درد داشتم!

ن_خب خیلی بد خوردی زمین.صبحونه خوردی؟؟

د_آره مامانم صبح برام آورد خوردم!

ن_منظورت ایونه دیگه؟!

د_بله!تو اگه نخوردی برو بخور نگران من نباش!

ن_آره گفتم قبلش بیام بهت یه سر بزنم!پس فعلا!

د_مرسی!

******

ن_چرا شروع نکردی؟به به چه میز صبحانه ای؟!!!

ا_منتظر بودم بعضیا تشریف بیارن!خوشت میاد؟!

ن_چرا تا حالا این هنراتو رو نکرده بودی؟!

ا_خب دیگه!حالا اگه خواستی بشین!

ن_دیروز دونگهه گفت میخواد بهت کیک پزی یاد بده!

ا_فعلا بذار درسای من به اون تموم شه تا برسه به کیک پزی!!

ن_باز تو بلف زدی؟!تو چی به دونگهه یاد میدی مثلا؟!

ا_درس اخلاق،رفتار،زندگی سالم...کلا خیلی چیزا!!!

خنده ای بلند سر دادم و گفتم:اوه اوه!!اون وقت تو خودت همه اینا رو به نحو احسن داری دیگه؟!

ا_به نظرت تا کسی یه چیزیو نداشته باشه میتونه به کس دیگه ای یاد بده؟!

ن_آها....بله بله...!!

و دوباره خندیدم!!!

ا_خب چرا میخندی؟!خداییش هر کی جز من با این اخلاقم میومد سراغ تو،قبول میکردی باهاش باشی؟!فقط من بودم که از روزی که وارد کمپانی شدی و دیدمت،تونستم رامت کنم و دلتو به دست بیارم!قد بازیاتو یادت رفته؟!همین الانم دست کمی از اون موقع نداری!!

ن_اولا همینطور راحت رام نکردی و یکی دوسال در تکاپو بودی!دوما اگر از دست قد بازیام خسته شدی الانم اصلا دیر نشده ها!اتفاقا در این یک مورد جنس فروخته شده هم پس گرفته میشود هم تعویض!!میتونی در اسرع وقت اقدام کنی!

دست از خوردن کشید و با نگاهی معنادار و چشمانی خمار به صورتم خیره شد!با تظاهر به بی اعتنایی و لبخندی زیرکانه به خوردن ادامه دادم!ثانیه ای سرم را بالا گرفته و دیدم حالتش حتی ذره ای تغییر نکرده!

دوباره بیخیال شدم که دیگر بعد از چند ثانیه که هنوز همانطور نگاهم میکرد گفتم:خیلی خب باشه!من اشتباه کردم!ببخشید!به خدا فقط یه شوخی بود!

ا_خودت خوب میدونی من از این شوخیا خوشم نمیاد.

دستش را گرفتم و سرم را به طرفی خم کردم و با لحن و حالتی مظلوم گفتم:منم گفتم ببخشید دیگه...بخشیدی؟!

کاملا مشخص بود که به زور جلوی خندیدنش را میگیرد اما سعی کرد حالت جدی اش را حفظ کند و در پاسخ حرفم سرش را به علامت مثبت تکان داد!همیشه کوچکترین حرف محبت آمیز من هم برای خوب کردنش کافی بود!

ن_راستی نمیخوای بگی دیشب چت شده بود؟؟

ا_چیز خاصی نبود فقط یکم سرم درد میکرد!

چند ثانیه نگاهش کردم و گفتم:تو که میدونی...

ا_آره آره میدونم نمیتونم به تو دروغ بگم!راستش اعصابم بهم ریخته بود!خودمم نمیدونم واسه چی ولی بیشترش برای زخمی شدن دونگهه بود.باور کن فقط همین...

لبخندی اطمینان بخش تحویلش دادم و گفتم:باور کردم!

ا_راستی اسب سواری بدون من خوش گذشت؟!

ن_تا قبل از افتادن دونگهه،آره خیلی!!

ا_واقعا؟!چه جالب...!منو ببین که غذا خوردن بدون بعضیا هم برام سخته...

ن_آقای محترم!چیزای لذت بخش تو زندگی همیشه باعث لذت و خوشحالی میشن!فقط بودن با کسی که دوستش داری،باعث میشه که تو اون لحظات لذت آور "بیشتر" بهت خوش بگذره!!

ا_چه منطق بی احساسی...

ن_اتفاقا خیلی هم معقوله و پر از احساسه!!

ا_از نظر تو... خب آره!!

******

ن_الو...کجا غیبت زد تو؟؟؟

ا_لباسای گرمتو بپوش و بیا لب ساحل.من اینجام!

بلافاصله بعد از گفتن این حرف قطع کرد.گرمکن هایم را همراه کلاه بافتنی پوشیده و بیرون رفتم...

باشنیدن قدم هایم برگشت و با لبخند شیرینی دستش را به سمتم دراز کرد!آن را گرفتم و روی صندلی کوچک کنارش نشستم.گفتم:به چی خیره شدی؟!

ا_به ماه...

سرش را بالا گرفت...من هم همینطور!

ن_امشب ماه کامله!ولی من ماه هلالی رو بیشتر دوست دارم!

ا_منم همینطور!اما ماه کامل به من یه انرژی و آرامش خاصی رو میده...

ن_مثل من؟!؟!

ا_خب...باید بگم که قابل انکار نیست!!

دست راستش را به آرامی روی صورتم گذاشت و گفت:باز که صورتت یخ کرده...!فکر کنم باید یه کارایی بکنم...

در حال رفتن بود که دستش را گرفتم و گفتم:کجا؟؟

ا_چند دقیقه صبر کن...الان برمیگردم.

بعد از گذشت دقایقی به انبوه چوب و هیزم ها در دستش که به زحمت آنها را حمل میکرد برگشت!دریافتم که قصدش چیست!لبخندی زدم که توانست به سختی آتشی متوسط برپاکند!صندلی هارا کنار آتش قرار داد و نشستیم!گفتم:واقعا مرسی!

ا_خواهش میکنم!نوشیدنی گرم میخوای؟!

ن_نخیر لازم نکرده!آخرش خودم باید برم بیارم!

بی هیچی حرفی برخاست و به سمت ویلا رفت و بعد از دقایقی با دو نسکافه داغ برگشت!

ن_چی شده این همه کاری و مهربون شدی؟!

ا_من همیشه مهربون بودم!

ن_نه بابا؟!واقعا چقدر آرامش بخشه...!

ا_چی؟!

ن_همه چیز در این لحظه و این مکان به من آرامش میده!این هوای سرد،این آتیش،لیوان گرم،فضای خلوت و نیمه تاریک و ...

ا_و...؟؟؟؟

ن_و در کنار تو بودن!

ا_برای منم دقیقا همینطوره!نانا راستش میخوام...

ن_چی؟؟؟حرفتو بزن.

ا_میشه یک لحظه چشماتو ببندی؟!

بدون اینکه دلیل اینکار را بپرسم(گرچه خیلی کنجکاو بودم!)سریع چشمانم را بستم که بعد از چند لحظه نوای زیبای موسیقی روح نوازی به گوش رسید...چشمانم را باز کردم و یک جعبه موسیقی کوچک و زیبا را مقابلم دیدم!مجسمه دختر و پسری درون جعبه در حال چرخش بود...

ن_وااااااااای چقدر قشنگه!!!

ا_دوستش داری؟!

درحالی که جعبه را از دستش گرفتم و با چشمانی برق زده نگاهش میکردم گفتم:خب معلومه!خیلی خیلی قشنگه!تو خوب میدونی من از چه جور وسایلی خوشم میاد...!ممنون!!

سرش را به علامت تایید تکان داد و لبخندی پر مهر بر لبانش نقش بست و به زمین چشم دوخت.برای دقیقه ای در سکوت به چهره اش خیره شدم و برای بار هزارم در زندگی ام،به میزان علاقه شدیدم به وی پی بردم و قلبم درسینه بالا و پایین میپرید...گفتم:یه چیز بگم...ناراحت نمیشی؟؟؟

با نگاه خیره اش به چشمانم منتظر ادامه حرفم بود.نفس عمیقی کشیدم و بعد از مکثی گفتم:راستش...راستش من از بودن با تو میترسم...

ا_چرا؟؟

ن_چون هر لحظه بیشتر بهت نزدیک میشم و هر روز وابسته تر...این ترس نداره؟؟؟

ا_منظورت ترس از جدائیه؟؟

ن_دقیقا!ترس اینکه این روزا رویا باشه.این که یه روز خواسته یا ناخواسته دیگه مال هم نباشیم.اونوقت اون روز من باید بدون تو چیکار کنم؟؟؟؟حتی فکر کردن بهش هم تنم رو میلرزونه...

دستم را به دست گرفت و آن را محکم فشار داد و گفت:ازت خواهش میکنم نانا...دیگه نه درباره این موضوعات حرف بزن نه فکر بکن...خب؟؟چون این روزایی که تو ازشون حرف میزنی هیچوقت نمیرسه! هر گز نمیرسه!چون اون روز من میمیرم!یعنی دوتامون ممکنه نابود بشیم پس چون به قیمت نابودیمونه هیچوقت نمیرسه!ازت خواهش میکنم به روزای قشنگی که در انتظارمونه فکر کن!نانا!به من قول بده که همیشه بهم اعتماد داری...

ن_قول میدم...

ا_خب!خیالم راحت شد!پس دیگه نگران هیچ چیز نباش!نانای عزیزم!ما همیشه باهم میمونیم.این اصل هیچوقت تغییر نمیکنه.بهم قول میدی که به این ایمان داشته باشی؟؟

ن_آره...ازته دل قول میدم...

ا_به چشمای من نگاه کن...

دستش را زیر چانه ام برد و سرم را به آرامی بالا آورد!چند ثانیه ای با نگاهی گرم به صورتم خیره شد و گفت:بزرگترین،مهم ترین و حیاتی ترین موضوع زندگی من در حال حاضر و تا ابد اینه که...

بازهم نگاه گرم خیره اش را نثار چشمانم کرد!قلبم دیوانه وار به سینه میکوبید و تمام بدنم گر گرفته بود.در آن لحظات نفس کشیدن سخت بود و من در صورت و نگاه استخوان سوزش غرق شده و به عبارتی دست و پا میزدم...به تدریج فاصله اش را کوتاه کرد و چشم هایش را بست و...

آرام و استوار لبهایش لبهایم را در بر گرفت...!

گویی تمام دنیا برای من شده بود!نمیخواستم آن لحظات به اتمام برسد...مثل جرز خیس خورده وا رفته و خمار شده بودم!

بعد از یکی دو دقیقه که برای من مثل یک رویا بود،به بوسه پایان داد و دوباره نگاه قدرتمندش که تمام وجودم را به اسارت میگرفت،مهمان چشم هایم شد و گفت:اینه که بی نهایت دوستت دارم...

صدای گرفته و آرام اش مرا غرق در آرامش و شادی کرد!دستهایم را دور کمرش حلقه کردم و سرم را روی سینه اش گذاشتم و با صدای تپش قلبش به اوج رسیدم...!

زندگی معنای واقعی اش را بهم نشان داده بود..."عشق"...!!!

******

جمله کلیدی امشب:

" بزرگترین،مهم ترین و حیاتی ترین موضوع زندگی من در حال حاضر و تا ابد اینه که

بی نهایت دوستت دارم!"

"ایون هیوک"

برگه را بوسیدم و به سینه ام چسباندم...!

 

"پایان بند سوم"