تبلیغات
خوشبختی را در آسمان ببین... - بند پنجم
تاریخ : چهارشنبه 12 تیر 1392 | 10:35 قبل از ظهر | نویسنده : شکیبا h.ss

خب من بند پنجو خودم خییییییییلی دوست دارم!!شما هم برید بخونید نظرتونو بهم بگید!

"بند پنجم"

اون روز تصمیم گرفته بودم وانمود کنم که نمیدونم و یادم نیست چه روزیه!با خونسردی تصنعی در سالن غذا

سعی کردم تظاهر کنم که مهم نیست!همچنین دونگهه هم نبود!یعنی این دو تا کجا رفته بودن؟!؟!پس از صرف صبحانه خودم را به تنظیم نت ها و این قبیل کارها در استودیو مشغول کردم و آرزو داشتم حداقل یک نفر از اعضا یا حتی آقای کانگ یا سوهیون(طراح رقص گروه) که دوست قدیمی ام بود،بهم تبریگ بگویند اما مثل اینکه هیچکدامشان آن روز را به خاطر نداشتند و این موضوع مرا تا حدودی آزرد!اما مهم نبود...شخص اصلی ایون بود که هرگز نباید فراموش میکرد!من فقط به وی فکر میکردم...

خیلی خودم را کنترل کردم که بهش زنگ نزنم و تاظهر هم بهزور توانستم صبر کنم اما دیگر طاقت نیاوردم و شماره اش را گرفتم!حدود 40 ثانیه بوق خورد ولی برنداشت!کفری شدم!دوباره زنگ زدم و اتفاق قبل تکرار شد!یعنی کجا بود و چرا تماس های مرا نادیده میگرفت؟!در همین افکار مغشوش و آشفته با خود کلنجار میرفتم که گوشی زنگ خورد!از ذوق اینکه ایونه از جا پریدم و ... شماره دونگهه رو روی صفحه موبایل دیدم!با بی حوصلگی برداشتم و گفتم:بله؟

د_سلام!

ن_سلام!خوبی؟!

د_ممنون!زنگ زدم  تولدتو تبریک بگم!تولدت مبارک!!

ن_تولدم؟!امروز؟؟مگه چندمه؟.......هااااااااا!!!واااااااای مرسی!خودم کاملا فراموش کرده بودم!ممنون!

د_خواهش میکنم!

ن_راستی ایون پیش توئه؟

د_نه از صبح ازش خبری ندارم.

ن_که اینطور.

د_خب پس فعلا!

ن_خداحافظ!

بعد از ظهر شد!هنوز هم خبری از وی نبود!شماره اش را برای بار سوم در طول روز گرفتم و این بار برداشت!لحنش خیلی بی حوصله و جدی بود!هر چقدر از جاهای مختلف حرف زدم و منتظر شدم چیزی بگوید،انگار نه انگار!در آخر گفت:خب نانا من جائی ام نمیتونم صحبت کنم بعدا باهم حرف میزنیم،باشه؟

ن_باشه!مشخصه که سرت شلوغه.خداحافظ.

بلافاصله قطع کردم.چطور میتوانست موضوع به این مهمی را به همین راحتی فراموش کند؟؟؟باورش برایم خیلی سخت بود چون در سال های قبل هرگز چنین چیزی تکرار نمیشد.به کل ناامید شده بودم...

شب حوالی ساعت 9 دونگهه به گوشی ام زنگ زد و هراسان گفت که اتفاق مهمی افتاده و باید خودم را هر چه سریع تر به برج نام سان برسانم و بدون اینکه به من فرصت حرف زدن بدهد سریع قطع کرد.از ترس اینکه اون اتفاق مهم درباره ایون باشد،با تمام سرعتی که در توانم بود خود را به برج رساندم.

اما نه از دونگهه خبری بود مه از ایون هیوک!به دونگهه زنگ زدم و گفتم که من رسیده ام.گفت سمت راست بروم و خودم را به پارک نام سان که در پنجاه متری برج قرار داشت برسانم.به حرفش عمل کرده و وقتی به جلوی پارک رسیدم،با یک فضای فوق العاده خلوت،تاریک و بعبارتی ترسناک رو به رو شدم!حتی یک چراغ هم در لابلای انبوه درختان و پاغچه های این پارک روشن نبود!با دلهره به داخلش قدم برداشتم و از ترس اینکه گم نشوم،موبایلم را درآورده و درحال روشن کردن چراغ قوه اش بودم که ناگهان...!!!

با صحنه ای مواجه شدم که اصلا انتظارش را نداشتم!پارک روشن شد!با چراغ های ریز و زیبای تزییناتی که سراسر درختان،وسیله های بازی و نیمکت ها را فرا گرفته بود و انسان را یاد کریسمس می انداخت!درست مثل یک شهر کوچک رویایی بود!همه چیز آنقدر زیبا تزیین شده بود که احساس میکردم در یک سرزمین غیر واقعی هستم و دارم خواب میبینم!درست در وسط پارک،یک میدان کوچک که دور تا دورش فواره های کوتاه و رنگارنگ زیبایی خود نمایی میکردند به چشم خورد و...!

فردی در وسط میدان ایستاده بود و دست توی جیب مرا،با لبخندی زیبا،نگاهی گرم و احساسی پاک و خالی از هرگونه تزویر و دروغ،از دور نگاه میکرد!پسری که تمام آرزوهای من بود و همچنین با ارزش ترین دارایی ام!آرام و استوار و با چهره ای متعجب به سمتش قدم برداشتم و به دوسه متری اش رسیدم...برای چند لحظه نگاه داغ و استخوان سوزش به چشمانم گره خورد و قلبم دیوانه وار به سینه میکوبید...سکوت معنادار و پر از حرفی حاکم شده بود که گویی شکستنش برای هردویمان مشکل بود!سرانجام من از پسش برآمدم و آرام گفتم: واقعا حیرت انگیزه...!اینا همه کار توئه؟!

با همان لبخند دلنشین و صدای گیرا که قلبم را تسخیر میکرد گفت:خودت چی فکر میکنی؟!

در حالی که سرم را کمی به راست خم کرده بودم،با چهره و لحنی مملو از رضایت چند ثانیه به چشمانش خیره شدم و سپس گفتم:ممنون!واقعا غافلگیر شدم!همچنین خیلی خوشحال...‍!

به سمتم قدم برداشت و دستش را دراز کرد...آن را گرفتم و مرا به جایگاه قبلی اش یعنی وسط میدان برد!نگاهی به اطراف انداخت و سپس رو به من گفت:من چند روزه که دارم رو اینجا کار میکنم تا روز تولدت خوشحالت کنم!(کاملا روبه رویم ایستاد و آن یکی دستم را هم گرفت و در حالیکه هر دوی آن ها را به گرمی فشار میداد ادامه داد:)امروز هم برای این که شک نکنی و قضیه رو نفهمی مجبور بودم باهات اینجوری رفتار کنم.منو ببخش!

ن_من...من چه فکرایی که دربارت نکردم...!فکر میکردم همه چیزو فراموش کردی!اما تو...واقعا نمیدونم چی بگم...!

ا_نمیخواد هیچی بگی...میدونم چه احساسی داری...

باز هم سکوت...حرفی بر ای گفتن نداشتم!باز هم همان لبخند و همان نگاه که در مقابلشان سست میشدم و دست و پایم میلرزید...!برای اینکه قلبم منفجر نشود به سکوت پایان دادم و گفتم:پس دونگهه هم از همه چیز خبر داشت و هیچی به من نگفت!

ا_آره!خیلی هم کمکم کرد!راستی پس از مدت ها هفته بعد قرار بره باباشو ببینه!من بجای دونگهه دارم از خوشحالی میمیرم!!!

ن_جدی میگی؟!؟!؟!؟!!واااااااااااای چقدر عالی!!!تقریبا پنج شش سالی هست که همدیگه رو ندیدن درسته؟!

ا_آره!مثل اینکه این روزا همه چیز خیلی خوب پیش میره!امشبم که تولد توئه و...

ن_و چی؟!

ا_و قشنگ ترین روز دنیا و بهترین روز سال!روزی که تو به دنیا اومدی!بعضی موقعا با خودم فکر میکنم اگه تو یه روز به دنیا نمیومدی چی می شد؟اصلا در اون صورت من برای چی باید به دنیا میومدم؟؟خیلی دوست دارم میتونستم یه روز پدر و مادرتو ببینم و ازشون تشکر کنم که تورو به وجود آوردن!

با یادآوری پدر و مادرم،پدر و مادری که اعتقاد داشتم فقط مرا به دنیا آوردند و دیگر هیچ صنمی با من ندارند، کمی اوقاتم تلخ شد ولی به رویم نیاوردم و گفتم:مطمئن باش آدمایی مثل من،حتی بهتر از من هم تو این دنیا خیلی پیدا میشن.

ا_به اعتقاد من که این طور نیست.خسته شدی...بیا بریم روی تابا بشینیم!

بدون هیچ حرفی دنبالش راه افتادم و من به سمت پارک و اون به سمت مخالف من(یعنی به سمت خیابان)روی تاب ها نشستیم.

هنوز چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که سکوت حاکم را شکست و گفت:خدا مسیری رو برای من در زندگی انتخاب کرده که توش خیلی خوشحالم.کسی رو در کنارم قرار داده که لحظه های بودن با اون لذت بخش ترین لحظات دنیاست!کسی که من میتونم بهش عشق بورزم و در کنارش خوشحال باشم...

لبخند زدم و سرم را پایین انداختم.سنگینی نگاه زیرچشمی و خیره اش را به وضوح حس میکردم!بعد از مکثی نسبتا کوتاه گفتم:ایون؟

با حالتی خاص و چشمانی مهربان و امنیت بخش به صورتم نگاه کرد و گفت:بله؟!

ن_میگم اگه یه روز جدا شیم،تو چیکار میکنی؟؟؟

ا_مگه قول ندادی دیگه در این باره نه فکر کنی نه حرف بزنی؟؟

ن_آره قول دادم!اما اصلش این بود که دیگه در باره این موضوع نگرانی نداشته باشم که ندارم!حالا خواهش میکنم جواب سوالمو بده...!

ا_راستش نمیدونم.هیچوقت به این موضوع فکر نکردم و نمیکنم.

ن_یعنی هیچی نمیتونی بگی؟؟؟

ا_نه!واقعا نمیتونم جوابی بدم!اما تو چون خیلی به این موضوع فکر کردی میتونی جواب بدی نه؟!

ن_من...خب خیلی فکر کردم...اما واقعا هیچوقت به هیچ نتیجه ای نرسیدم!نتونستم تصور کنم بعد از همچین اتفاقی چی میشه...

راستش خیلی هم خوب میدانستم چه میشود و چه بلایی سرم می آید.اگر این اتفاق می افتاد بی شک تبدیل به یک مرده ی متحرک میشدم که تمایلی به ادامه زندگی ندارد...به راستی وقتی مهر و علاقه واقعی و عمیق شخصی در قلب و جان انسان ریشه کند،زندگی بدون آن شخص معنایی ندارد.بودن در دنیای بدون وی مانند مرگیست به نام زندگی...یک زندگی مجازی!این قضیه انسان را در خودش میکشد نه لزوما از لحاظ جسمی...

با صدای دلنشینش رشته افکارم پاره شد...

ا_به چی فکر میکنی؟!

ن_ها؟؟هیچی...!

ا_میگم بهتر نیست امشب این حرفا رو کنار بذاریم؟!

ن_موافقم!

از جایش برخاست و پشت سرم ایستاد!ازم خواست چشمانم را ببندم!همین کار را هم کردم و بعد از چند ثانیه حرکت یک چیزی گردنم را قلقلک داد!یک گردنبند که وقتی آن را بست گفت چشمانم را باز کنم!خدای من!!

چقدر زیبا و ظریف بود!درست مطابق سلیقه من!از همان مدل هایی که من واقعا میپسندیدم!ظریف و ساده و در عین حال شیک!شکل آن یک قلب کوچک و زیبا بود که یک کلید ظریف به آن آویزان بود!گفتم:واااااااااای! چقدر قشنگه!عالیه!

از پشت سرم به روبه رویم تغییر مکان داد و همانطور که روی تاب نشسته بودم مقابل پایم زانو زد و گفت:خوشت میاد؟!

ن_آره معلومه!خیلی زیاد!!!

چند ثانیه با همان لبخند گرما بخش به صورتم خیره شد و سپس دستش را در جیب راستش فرو کرد و یک دستبند ست گردنبند را درآورد و به دست راستم بست!چقدر دردستم زیبا بود!گفتم:ممنون ایون!خیلی قشنگه!من این مدلای ظریف رو خیلی دوست دارم!

ا_میدونستم خوشت میاد!!

ن_این قلب مثل قلب تو میمونه و اینم کلیدشه!ممنون که سپردیش به من!!

خندید و گفت:ازشون خوب مراقبت کنیا!!پشتشم نگاه کن...اسم دوتامون حک شده!

راست میگفت!پشت قلب ها نوشته بود:Eunhyuk & Nana!

ن_چه جالب!چشم قربان!از چشمام بیشتر و دقیق تر ازشون مراقبت میکنم!

ا_خوبه!در ضمن یه چیز دیگه هم هست...

دستش را دوباره در جیبش برد و یک ساعت مچی را بیرون آورد و به دست چپم بست!گفتم:ایون چند تا؟!؟!

ا_ببین...این یه ساعت معمولی نیست!نگاش کن...

به دقت براندازش کردم و دیدم 10:15 دقیقه را نشان میدهد!گفتم:خب؟؟

ا_الان ساعت دقیقا 10:15 هست!اگر دقت کرده باشی این ساعت باتری نداره،یعنی کار نمیکنه!و همیشه روی این ساعت و دقیقه ثابته!میخواستم هر سال تولدت شب ساعت 10:15 به این ساعت نگاه کنی و یاد من و امشب و این لحظه در کنار هم بودن بیفتی!منم لنگشو دارم!

در حالیکه دستش را بالا آورد تا آن را نشان دهد ادامه داد:و میخوام در این ساعت و این دقیقه به خصوص،مهم ترین جمله زندگیم رو به زبون بیارم...مکثی کرد و نگاه پرفروغش را به چشمانم خیره تر کرد و گفت:دوستت دارم!با تمام وجود...

لبخندی توام با رضایت و علاقه و خوشحالی بر لبانم نقش بست!آرام آرام به صورتم نزدیک شد و بوسه ای کوتاه و گرم بر گونه ام نشاند!مثل همیشه قلبم به تپش افتاده بود و صورتم داغ شد!سرپا ایستاد و به حالتی مودبانه تعظیمی کرد و دست چپش را پشت کمرش برده و دست راستش را به طرف من دراز کرده بود!

ا_افتخار رقص میدید؟!

ن_با کمال میل!

دستش را گرفتم و به همان میدان کوچک که بیشتر شبیه یک سکوی رقص بود،رفتیم!دست راستم را به دست چپش گرفت و دست راستش را دور کمرم حلقه کرد و مرا به خودش چسباند!و به آرامی حرکت رقص وار را شروع کرد...

فضای آرام و نیمه تاریک و خاصی که در آن صدای زیبای فواره ها و موسیقی ملایم و لایت مورد علاقه من در هم آمیخته شده بود،روحم را نوازش میداد!گویی با اکسیژن تنفس نمیکردم و ریه ها و تمام وجودم از عطر تنش پر شده بود و سعی میکردم با نفس های عمیق این عطر آرامش بخش و خوشبو را مثل خون در رگهایم جاری کنم...چشمانم را بستم و سرم را بر شانه اش گذاشتم و حرارت بدنش مثل موجی از زندگی به بدنم منتقل میشد!گویی موسیقی هم فهمیده بود که من نمیخواهم این لحظه و این دقایق به اتمام برسد و به همین منظور به آرامی پخش میشد!نوای دلنشین ضربان قلبش را به وضوح حس میکردم...یکنواخت،منظم و کمی تند!تپشی که زیبا ترین و مهم ترین آوای زندگی من بود!

سکوت سنگین حاکم بر جو،معنا دار و پر از حرف بود!پر از احساس و پر از شور و علاقه!تقریبا دو سه دقیقه ای گذشته بود که به آرامی ایستاد.سر از شانه اش برداشتم و اگر میدانستم آن آشوب در دلم به راه خواهد افتاد،هرگز به صورتش نگاه نمیکردم!نوع نگاهش سوزان بود و من کاملا حس میکردم این نگاه تک تک سلول های بدنم را با حرارتش میسوزاند و تا عمق استخوان هایم فرو میرود!با دست راستش موهای اطراف چشم و ابرویم را کنار زد و با انگشتانش تا پایین صورتم را لمس کرد.احساس میکردم بر اثر این لمس صورتم بی حس شده!چشمانم را بسته بودم که حس کردم دستش زیر چانه ام است و انگشت شصتش روی لبهایم میلغزد و آن ها را لمس میکند!سپس همان دستش را به آرامی روی گردنم کشید و آن را گرفت و آن یکی دستش را هم دور کمرم حلقه کرد!هنوز هم چشمانم بسته بود اما نزدیک شدنش را حس میکردم...با هر لحظه ای که میگذشت صدای نفس هایش واضح تر به گوشم میرسید و بعد از چند ثانیه آنقدر نزدیک شده بود که گویی هم نفس شده بودیم و خیلی آرام گرمای لبش را مهمان لب هایم کرد...